eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
230 دنبال‌کننده
552 عکس
47 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻امری چیزی بود در خدمتم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
یه حسی داره بهم میگه همچی دروغ بوده مثلا اون دختر کوره که شایان دستشو گرفته همه ی اینا یه نقشه بوده ولی کی این نقشه رو چیده؟ ☆★☆★☆ سنا تو شبا خواب میبینی صبحا میای تو ناشناس برام تعریف میکنی؟🤣🤣🤣... آخه یعنی چی که دختر کوره، کور نبوده🤣🤣🤣🤣🤣...
ببین یجا گفتی که باباش پولدار بوده خب بعدش یجا گفتی الان معتاده چی شده که معتاد شده ها؟ ☆★☆★☆ این و شما و این سوال هایی که تو ذهنِ دوستم ایجاد کردم😔😂😂.
حتی اون خونه ی دانشجویی که فکر میکنن واس یکی دیگس خونه ی مرواریده که با پول باباش خریده خب ☆★☆★☆ بله اون خونه با مولی که از بابای مروارید بهش رسیده بود خریده شده... و خب چون همخونه‌ای های مروارید ( ریحانه، سحر، سحرا، نیکو، کاملیا و... ) متوجه این موضوع نشن... یکی از مستاجر های مروارید که توی طبقه‌ی اول همون خونه‌ی ویلایی و کوچولوعه، به درخواستِ مروارید، نقش صاحب خونه رو بازی میکنه... حالا چرا مروارید چنین کاری میکنه؟ نمیگویم😂😂.
چونکههه توی اون ویدئو که ادیت زده بودیییی ثمین عاشق شایان بوده 😊و امکان داره اون پخش کرده باشه ☆★☆★☆ چی بگم والا... لطفا به این هم دقت کنید که ثمین و فرهاد اصلا از کجا میخوان عکس هارو داشته باشن؟😭
خانمِ سنا خانم... بابا این چیزارو نگو تو ناشناس دیگه😭😭... بابا اسپویل میشه براشون😭...
شبتون بخیر عزیزای من🌟🤍...
سلام، صبحتون بخیر✨🤍...
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_چهل_و_پنجم A.R.R شا
A.R.R شایان سعی کرد توجهی به آن موضوع نکند و تمام حواسش را به سمت مروارید کشاند... مروارید؟ یا مروارید و هیراد؟ آوردن نامشان در کنار هم، حتی در تفکراتش هم آزارش میداد. ابتدا کمی به حرف ها و رفتار های خودش اندیشید. به مروارید گفته بود که مانند یک غریبه از کنارش میگذرد و او را تحمل می‌کند تا زمانی که ثمینِ ستوده بازگردد؟ اکنون که فکر می‌کرد، حتی دلش راضی نبود به بر گشتن به شرکت و تحویل دادنِ شغلِ ثمین، به خودش. عادت کرده بود به دیدنِ دختر... به هر حال نمیتوانست خود را گول بزند... از زمانی که اتفاقاتِ جلوی پاساژ را به یاد آورده بود، هر چقدر هم که با خود کلنجار می‌رفت، نمی‌توانست خود را راضی کند که از دستِ دختر، دلخور یا عصبی باشد. زمانی که درمورد پدرش صحبت کرده بود، شایان یقین داشت که روی سرش، جایی در بالای گوش هایش، در حال شاخ درآوردن هست. هرگز گمان نمی‌کرد، پدری که فرزندانش و همسرش را به امان خدا سپرده و حتی در مراسم خاکسپاریشان هم نیامده بود، با چنین وضعیتی، محتاجِ کمک های همان دختر کوچولویی باشد که روزی با تمام بی‌رحمی رهایش کرده بود. از صمیمِ قلبش می‌خواست. مردی که در حالت خواب و بیداری در کنار دستش هذیان می‌گفت را تیکه باران کند. می‌خواست تمامی عقده‌ها و غم‌هایی که در دلِ مروارید تلنبار شده بود _و می‌دانست دختر، هیچ‌وقت آنها را به روی پدرش نمی‌آورد_ را در گوشِ مرد فریاد بزند. اما نمی‌توانست... چیزی در گوشه‌ای از قلبش مانع انجام این کار می‌شد. احترام؟... قطعا اگر هم احترامی نسبت به مرد کنار دستش داشت، آنقدر کم بود که نتواند مانع داد و بی‌داد هایش شود. نمی‌خواست به روی خودش بیاورد... اما هنوز هم عاشق بود. بعد از اینکه مروارید ترکش کرد، هیچ دختر دیگه‌ای چشمش را حتی برای یک ثانیه هم نگرفته بود... هیچ دختر دیگه‌ای وارد زندگی‌اش نشده بود و از این بابت خوشحال بود.... اگر غیر این بود، الان از این که هنوز نسبت به مروارید، احساسِ علاقه‌ای پنهان می‌کند عذابِ وجدان می‌گرفت. اما در تمامِ زندگی‌اش، فقط مروارید بود و مروارید... گاهش با خود فکر می‌کند که ای کاش می‌توانست مانند یک صدف، مروارید را در آغوش خود پنهان کرده و دردها و زخم‌هایش را که مسبب ترک های روی قلبش شده بود را ترمیم کند... اما مروارید از او فاصله گرفته بود... پسری هیراد نام، که اکنون به خون آن تشنه بود را باعث و بانیِ فاصله‌اش با مرواريد می‌دانست. معتقد بود که اگر آن فرد نبود... اکنون راحت تر میتوانست مروارید را نرم کرده و مجدد توجه و علاقه‌اش را جلب کند. اما این کار را درست نمی‌دانست... شاید هیراد هم به همان اندازه که اون مروارید را دوست دارد، به او علاقه داشته باشد. اما این تفکر باعث نمیشد که بخواهد دست از تلاش بردارد. به هر حال که حقِ انتخاب، در دستانِ مروارید بود.
اینم پارت ۴۶😮‍💨... بالاخره فرستادمش😃😂...