فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
خب برای اینکه پارت ۵۴ رو بنویسم نیاز به یکسری اطلاعات دارم. الان شماها میدونید که : ۱. دلیل اصلی ا
حالا لطفا بهم بگید، چیز دیگهای هم هست که شما هنوز ازش بیاطلاعید و من توی لیست بالا بهش اشاره نکرده باشم؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
هدایت شده از 𝑲-𝑴 𝑺𝒄𝒆𝒏𝒆
.
امروز دوشنبه 05/05/05 :))))
روزتون به زیبایی این تاریخ 🗓📌❤️
https://eitaa.com/Theworldofcinema
.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
حالا لطفا بهم بگید، چیز دیگهای هم هست که شما هنوز ازش بیاطلاعید و من توی لیست بالا بهش اشاره نکرده
نویسندهی نمونه خودمم اصلا😎😂.
یادم نمیاد چه اطلاعاتی رو نمایان کردم🤣.
رمان گفتی بجز اونا چیز دیگه ای هست که نگفته باشم؟ گفتم خیر
☆★☆★☆
سپاس✨.
#ناشناس
خواستم بپیچونم و پارت ۵۴ رو ننویسم. ولی تهدید های یکی از ممبر ها کار ساز بود😔💔.
مثل اینکه واقعا باید بنویسم😭😭😂.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_پنجاه_و_سوم A.R.R ذ
#مروارید_سفید
#پارت_پنجاه_و_چهارم
A.R.R
در آخر ریحانه کلافه از سر جایش بلند شده و به سمت پیشخوان رفت تا پول قهوههایشان را حساب کند.
سوار ماشینِ برادر ریحانه، که اکنون ریحانه از آن استفاده میکرد شدند و مرواريد، با بدجنسی تمام روی صندلی جلو جاگیر شد.
پس از اینکه باد کولر رو روی خودش تنظیم کرد، بدون توجه به غرغر های ملودی و نیکو چشمهایش را بسته و باز هم مثل همیشه به دغدغه های این چند وقتهاش اندیشید.
با یادآوری مردی که در خانهی شایان بود اخم هایش در هم رفت.
چشمهایش را باز کرده و با دیدن میدان انقلاب فورا از ریحانه درخواست کرد که ماشین را نگه دارد.
با بچهها خداحافظی مختصری کرده و بدون جواب دادن به سوال هایشان، به آن سمت خیابان حرکت کرد.
ریحانه هم ماشین را راه انداخته و از آنجا دور شدند.
میدانست شب مورد بازجویی انها قرار میگرفت اما اکنون کار مهم تری داشت.
منتظری تاکسیای ماند و بلافاصله پس از سوار شدن، به سمت خانهی شایان راه افتاد.
هنوز مکانی مناسب برای نگه داری پدرش پیدا نکرده بود. هیراد هم از صبح تلفنش خاموش بود.
وقتی که با ساختمان رسید، با نگاهی اجمالی به پنجرههایش به سمت زنگ ساختمان رفت.
نگاهش را بین شمارهها چرخاند و با دیدن عدد ۲۳ دستش را روی دکمه فشار داد.
ساختمان ۱۵ طبقه داشت که شایان اخوان در طبقهی دوازدهم آن ساکن بود.
ابتدا قکر کرد او صدایی نشنیده، با فشار دادن مجدد زنگ و اطمینان از اینکه آیفون کار نمیکند. متوجه شد برق آن منطقه رفته است.
آه از نهادش بلند شد.
نا امیدانه میخواست برگردد که در باز شده و یکی از ساکنین آن ساختمان از انجا خارج شد.
جلوی بسته شدن در را گرفته و بدون هیچ حرفی به سمت راه پله رفت.