#مروارید_سفید
#پارت_پنجاه_و_ششم
A.R.R
دیگر نا امید شده بود از باز شدن در که در همان لحظه، آسانسور مجدد صدایی داده و به طبقهی همکف رفت.
مروارید مشتاق به عدد های روی صفحه خیره شد و بالاخره عدد ۱۲ رویش نمایان شد.
خوشحال لبخندی زده و به درِ خانهی واحد روبهرویی شایان تکیه داد.
در آسانسور باز شده و ابتدا دختری کوچک، که موهای خرگوشیاش را در دست گرفته بود، و سپس زنی با کمالات و جوان، و بعد از آن شایان و امانتیاش از آسانسور خارج شدند.
مهشاد کوچولو را میشناخت و حتی مکالمهای کوتاه نيز با او داشت.
نمیدانست با وجود شادلین باید چیزی بگوید یا نه. اما با به یاد آوردن سختیای که کشید تا به بالا بیاید و وجود پدرش، عزمش را جزم کرده و با بلند ترین صدایی که از خود سراغ داشت، گلویش را صاف کرد.
نمیدانست شایان دلیل وجود پدرش را چه چیزی به خواهرش گفته بود، اما قطعا نگفته بود که او پدرِ مروارید، دختری که چهار سال پیش ترکم کرد، است.
هر چهار نفر همزمان برگشتند و به دختری که دیگر تکیهاش را از در برداشته بود نگاه کردند.
حالت چهرهی همشهشان متفاوت بود.
قیافهی مروارید، برای مهشاد خیلی آشنا به نظر میآمد، مصطفی از دیدن دخترش خوشحال و شایان متعجب بود.
شادلین اما با بهت و خیره شده بود به دختر.
بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد به بازوی برادرش چ زده و زمزمه کرد_ خودشه؟.
مهشاد بدون توجه به حال آشوب مادرش بالا و پایین پریده و به داییاش گفت_ دایی این همون خانومه هست که گفتم میخواست لباسم رو بخره.
سپس رو به مروارید کرد و با لحنی که سعی میکرد ذوقش را نشان ندهد ادامه داد_ نمیدونستم همسایهی داییمی.
اما دختر اینقدر از شادلین و واکنشاتی که امکان داشت نشان بدهد ترسیده بود که حتی نتوانست لبخند بزند.
لبخندی که زد آنقدر مصنوعی بود که دخترک ساکت کنار مادرش ایستاد و دیگر هیچ چیز نگفت.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
من که هنوز نرسیدم ولی بفرست 😁😅 ☆★☆★☆ پارت چندی؟😂. #ناشناس
۲۱ 🙈😅
☆★☆★☆
خب تو اگر سرعت خوندنت پایین باشه، تا به پارت ۴۰ اینا برسی رمان تموم شده🤣.
#ناشناس
https://eitaa.com/Forgotten_seasons/2731
خواهش میکنم بزاررررر
☆★☆★☆
باشه😔.
تا ساعت ۲ میزارم بمونه بعد پاکش میکنم.
#ناشناس
یه گپ با وایب فرشتگان🧚🏻♀️جهنم👺؟
قطعا گپ زیر👇🏻:
https://eitaa.com/joinchat/298780357C5073267718
زود عضو شو الان پاک میشه!💁🏻♀️
خوش حال میشم بیاین گپمممم👆🏻
#ناشناس
#مروارید_سفید
#پارت_پنجاه_و_هفتم
A.R.R
شایان دست خواهرش رو از بازویش جدا کرده و آن را در دستش گرفت.
کمی فشار داد و از او خواهش کرد به داخل برود.
شادلین میخواست کوتاه بیاید که سختی هایی را که برادرش کشیده بود، از جلوی چشم هایش رد شدند.
عصبی به سمت مروارید یورش آورد که شایان از پشت او را گرفته و با لحنی ملتمس گونه، از خواهرش خواهش کرد به خانه بروند.
زن، برادرش را به عقب هول داده و پس از گرفتن دست دخترش، وارد خانه شده و در را به شدت کوبید.
شایان کلافه دستش را میان موهاش کشیده و به مردی که با تعجب به اتفاقات نگاه میکرد خیره شد.
مروارید زودتر از آن دو به خودش آمده و اخم هایش را در هم کشید.
رو به پیر مرد درخواست کرد که او هم به خانه برود.
شایان سریع کلیدی را از جیبش درآورده و محترمانه به مرد داد.
پس از رفتن مرد، شایان نفسی عمیق گرفته و به مروارید خیره شد.
_چرا اینجایی؟
اخم های مروارید پر رنگ تر شدند _خیلی عذر میخوام که پدرم دیشب تو خونهی شما خوابیده بود.
مرد، هر چقدر که سعی کرد نتوانست لبخندش را کنترل کند.
سرش را پایین انداخته و لبخندی به لحن تند دختر زد.
نمیدانست چگونه به او گفته بود تا زمانی که ثمین برگردد مانند دو غریبه رفتار کنند؟.
هر چقدر بیشتر فکر میکرد بیشتر به این نتیجه میرسید که نمیتواند از دختر متنفر باشد.
تنها مشکلی که داشت این بود که باید این احساس را بروز بدهد یا نه.