eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
232 دنبال‌کننده
555 عکس
50 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻بنده در خدمتتونم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
ریحانه سحابی🧡🌈
A.R.R دستان کوچک و خوش‌بویش را دور گردنم پیچ داد و هم‌زمان با قفل کردن هردو پایش دور کمرم با لحنی خواستی گفت_شایان میدونستی خیلی مهربونی؟ لبخندی زدم که سینا با خنده میان تعریف‌های منظور دار مهشاد پرید_ مهشاد خانوم من باباتما اینجوری پریدی بغل یه آقا...بستنی میخوای خب به خودم بگو دیگه چرا الکی از سر و کول این داییت آویزون میشی ؟ لبخندم را وسعت دادم و مهشاد همانطور که از بغلم پایین‌می‌آمد لب به اعتراض گشود _ من از سر و کول شایان آویزون شدم؟ اصلا خودش اول بغلم کرد. چشمانم را گرد کرده و قبل از پاسخی از جانب سینا دست به کار شدم_شایان چیه بی‌ادب؟ زمان ما رومون نمیشد تو چشمای ننه بابامون نگاه کنیم بعد تو پرو پرو وایستادی تو روم میگی شایان؟ زمان ما.... سینا همانطور که به سمت آشپزخانه می‌رفت، حرف من را قطع کرد_آهای آقا با دخترم درست صحبت کنا!!، اصلا عزیز دلم همون مثل میمون ازش آویزون شو. مهشاد بدون توجه به حرف‌هایم، متعجب چشم‌هایش را گرد کرد_ اِ! شایان به من گفت میمون؟ شانه‌ای بالا انداختم که باعث شد تعادلش بهم خورده و از بغلم بر روی مبل پرید _ باباته بیشتر از من میشناستت در حالی قدم‌هایش را با حرص به زمین می‌کوبید، به سمت اتاق رفت. _یعنی واقعا که...اصلا حلال زاده به دایی‌ش میره. A.R.R خیره به طرز بانمک راه رفتن دختر بچه با کلافگی چشمانش را روی هم فشرده و به اتفاقات اخیر اندیشید. به تدریس علاقه‌ی چندان زیادی نداشت و از شلوغی و هیاهویی که دانشجویان در کلاس ایجاد میکردند بیزار بود. اگر رودربایستی‌اش با سینا نبود قطعا چنین‌درخواستی‌را قبول‌نمیکرد. *** از ورودی دانشگاه گذشته و وارد سالن شد، بعد از عرض ادب به مدیر و سایر اساتید هم‌پای باقی استاد ها به سمت کلاس مدنظرش راه افتاد... هنوز در را باز نکرده بود که سوالی در سرش رژه رفت " مروارید الان باید سال چندم دانشگاهش باشه؟" با کلافگی‌ای که تشدید شده بود، چشمانش را بهم فشرد تا افکار مزاحم مغزش دور شوند و سپس با قدم هایی محکم پا در کلاس گذاشت. از میزش به سمت تخته‌ی کلاس تغییر مسیر داد... ماژیکش را از داخل کیفش درآورده و روی تخته نوشت: شایان‌اخوان فوق‌ليسانس مدیریت استراتژیک پیشرفته. _خب...مثل اینکه قراره این ترم رو باهم بگذرونیم...من یه مدتی به جای استاد ستوده توی این دانشگاه تدریس میکنم. در ماژیک را بسته و روی میز گذاشت...کاغذی را از داخل کیفش درآورد و همانطور که آن را به دست پسری می‌داد، گفت_کاغذ رو دست به دست کنین اسماتونو بنویسن تا منم صحبت‌هامو کنم. نگاهش را کوتاه از روی دانشجویانی که با اشتیاق به چهره‌ی جوانش نگاه می‌کردند گذراند. _ دلم نمیخواد دیگه تکرار کنم پس خوب گوش کنین... طبق گفته‌های استاد ستوده و روشش حضور و غیاب می‌کنم.غیبت هاتون بخواد بالای سه‌چهار بار باشه دیگه‌حق ندارید بیاید توی‌کلاسم، خوب به درس گوش کنین که بعدا به مشکل نخورین...سرعت عمل هم برام خیلی مهمه... و اینکه از بین سه جلسه‌ای که در هفته باهاتون کلاس دارم همیشه در آخرین روز یعنی سه‌شنبه از مباحثی که در هفته تدریس شده کوییز گرفته میشه..فعلا همین، امیدوارم باهم کنار بیایم...سوالی هست؟ جوابی دریافت نکرده و به جایش پچ‌پچ های خفیفی بودند که سکوت را میشکست. _خب...من اسامی رو می‌خونم تا بیشتر باهم آشناشیم. مدتی گذشت و پس از گرفتن لیست از آخرین دانشجو، نگاهی گذرا به اسامی انداخت. اندکی از زمان کلاس را برای معرفی و آشنایی بیشتر اختصاص داد. هرچه بیشتر می‌گذشت شایان هم بیشتر علاقه‌مند به گفت‌و گو با بچه‌های شوخ و خونگرم آن کلاس می‌شد... اینکه الکی سر و صدایی تولید نمی‌کردند، برایش خوشایند بود. _کسی امروز غیبت داشته؟ _ دو سه نفر استاد متفکر سری تکان داد و همانطور که در فکر تهیه‌ی لیستی از اسامی دانشجوها بود؛ اعلام سکوت کرد تا بتواند تدریسش را شروع کند.
مهشاد ستوده‌ی کوچولو🦄
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
مهشاد ستوده‌ی کوچولو🦄 #شخصیت
که ۷ سالشه نمیدونم چرا هوش مصنوعی، اینقدر بزرگ نشونش داده😭😂.
عزیزا من خیلی حواسم بود، ولی اگر جایی دیدید از اسم امیر و درسا استفاده شده حتما بهم بگید😅. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
پارت سه، دو بخش میشه😕. تا حد توانم چیزای اضافی رو حذف کردم ولی بازم زیاده😅. متاسفم، ولی توی دوتا پیام بخونید💔😁