eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
133 دنبال‌کننده
554 عکس
60 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻بنده در خدمتتونم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
مروارید_سفید #پارت_هفتاد_و_یکم A.R.R با
مروارید_سفید A.R.R سوار اسنپی که گرفته بود شده و منتظر ماند تا مرد هم بنشیند. اما هرچقدر منتظر ماند کسی سوار ماشین نشد. صدای راننده هم درآمده بود. مروارید عذر خواهی کوتاهی کرده و از راننده خواست کمی بیشتر صبر کند... سپس بلافاصه از ماشین پیاده شده و به پدرش که هلک‌وهلک در آن طرف خیابان قدم می‌زد نگاه کرد. پوفی عصبی و کلافه کشیده و مجدد سوار ماشین شد. _جناب لطفا اول برید پیش اون آقایی که دارن راه میرن و بعد به مصطفی اشاره کرد. راننده که پیر مرد بامزه‌ای با موهاش کم‌پشت سفید و ریش های فر خورده بود، با اخم سری تکان داده و در اولین دوربرگردان پیچید. راننده ابتدا سرعتش را با سرعت راه رفتن مردی که در پیاده‌رو بود یکی کرده و سپس ایستاد. دختر هم سریع از ماشین پیاده شده و دست مردی که بی‌توجه به صدا کردن‌های مروارید راه می‌رفت را گرفت و او را به سمت خودش برگرداند. مروارید، ابتدا نفسی گرفته و با لحنی کنترل شده گفت_ لطفا سوار شو چشم‌های مرد گشاد شدند_نمیخوام دختر نفسی عمیق را وارد ریه‌هایش کرده و سپس با فوت آن را خارج کرد. اگر هیراد از او نخواسته بود که تا زمانی که یک جای مناسب برای پدرشان پیدا نکردند، مراقبش باشد، حتما بی‌خیالش شده و و بدون کوچک‌ترین توجهی به پیر‌مرد روبه‌رویش سوار ماشین شده و به خانه‌اش می‌رفت. سعی کرد از راه احترام وارد شود_ بی‌خیال بابا... چهارسال گذشته. می‌خوای به‌جای حرف زدن با دختر بداخلاقت که الان رضایت به خوش‌رویی داده، بری مواد مصرف کنی؟! خیلی‌خب... شاید نمیشد اسمش را احترام گذاشت. اما برای مرواریدی که نمی‌توانست بهتر از این با پیرمرد بی‌عرضه‌ی روبه‌رویش حرف بزند، واقعا با احترام صحبت کردن بود.
https://eitaa.com/Forgotten_seasons/4360 کیه؟ ☆★☆★☆ ترنج عزیزم😭✨ *شخصیت اصلی رمان فیدو😎✨
میل کنیم پاستای روژین پز را😋😂😅
عه... با یه دیقه تاخیر ارسال شده😐😂
شبتون بخیر🌙💕
⁰¹⁰¹فداتون❤️‍🔥 *بازم سرعت نت🗿💔