فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
مروارید_سفید #پارت_هفتاد_و_هفتم A.R.R د
مروارید_سفید
#پارت_هفتاد_و_هشتم
A.R.R
ناگهان هیاهو برای لحظهای آرام گرفت و نیکو نیکو هم که سعی داشت با صدای بلندتر از بقیه حرف بزند، ساکت شده و به مروارید خیره شد.
ریحانه تا متوجه حضور مروارید شد، سریع از جایش بلند شده و به سمتش رفت.
با بغض دختر رو به آغوش کشید و با صدایی گرفته نامش را زیرلب زمزمه کرد.
وضعیت ریحانه، مانند بقیه نبود.
بغضش بوی غم میداد.
مروارید نگران کمر ریحانه را نوازش کرده و آرام گفت
— ریحان؟! چی شده دختر؟
دختر مجدد نام مروارید را زمزمه کرد.
مروارید کلافه از وضعیت پیش آمده و جو خفقانآور خانه، که برعکس لحظهی گذشته هیچ شادیای نداشت، بازو های ریحانه را گرفته و با ملایمت او را از بغلش جدا کرد.
_چی شده؟
دوستش هنوز بغض داشت، اما مروارید نمیتوانست هیجانی که چاشنی صدایش شده بود را ندید بگیرد.
_همون پسری که اونروز تو دانشگاه دیدی...
مروارید اخمی کرده و سعی کرد به یاد بیاورد.
با شک گفت_ همونی که کنار کافه داشت باهات حرف میزد؟
دختر سری به معنای موافقت تکان داد.
مروارید کنجکاو و با نگرانی لب زد_ خب؟
دوستش نفسش را بیرون فرستاده و بالاخره گفت_ میخواد بیاد خواستگاریم.
مروارید چند ثانیه مات به ریحانه خیره موند.
_چی؟
باور اینکه آن پسرهی بیدستو پا که از دیدش مانند یک شلنگ بود از ریحانه بانوی عزیزش خواستگاری کرده باشد، برایش سخت بود.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
مروارید_سفید #پارت_هفتاد_و_هشتم A.R.R ن
پارت ۷۶ و ۷۷ رو یکی از دوستان زحمت کشیدند نوشتن.
من فقط یکمی ویرایشهای لازم رو انجام دادم.
ناشناس خالی نباشهها...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
چراااا
☆★☆★☆
بنظرم راجب بهش حرف نزنم بهتره🙂
ولی کلا این چند وقته خیلی خیلی مض/خرف بود.
#ناشناس
اتفاقی افتاده برات؟🫂
☆★☆★☆
نه چیزی نیست.
بیشتر از دست یه معلم بیش/عور رنج میبرم.
*چرا دارم اینارو میگم😭😭
#ناشناس
مامانت منظورت بود ؟
عیبی ندارد عزیزم ما کنارتیم ❤️
یه سری حرف ها که نباید آدم رو ناراحت کنه🙂
☆★☆★☆
نه خیلی.. کلا😅💔 ( گفتم، بیشتر بخاطر یه آدم بیش/عوره😁😅 )
قوربون شما برم من☺️❤️
🫂🤍
#ناشناس