فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
من؟ بله چیکار داری؟
بفرما ممبر🦦
*چیکارش داشتی خدایی؟😂
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
مروارید_سفید #پارت_هشتاد_و_یکم A.R.R مر
مروارید_سفید
#پارت_هشتاد_و_دوم
A.R.R
در همان حین که داشت به ریحانه فکر میکرد، صدای زنگ تلفنش از داخل کیفش بلند شد.
مروارید ابرو هایش را درهم کشید و گوشی را بیرون آورد و کلافه غر زد_دیگه کیه؟
با دیدن اسم روی صفحه، حالت صورتش تغییر کرد.
هیراد... راستیتش هنوز از دستش دلخور بود.
_بله؟
_مروارید، کجایی؟
_اومدم خونه دیگه، چی شده؟
_یه چیزی شده.
مروارید کلافه پوفی کشید و گفت_ خب میگمچی شده!
_میخوایم بریم خواستگاری یاسمن.
مروارید چند بار پلک زد و بعد با ناباوری گوشی را از گوشش فاصله داد و به صفحه نگاه کرد؛ انگار شاید تماسگیرنده ناشناسی باشد که صدایش تشابه زیادی با هیراد داشته و قصد اذیت کردن مروارید را داشته باشد.
_چی گفتی؟
هیراد این بار واضحتر تکرار کرد
_میخوایم بریم خواستگاری یاسمن.
مروارید دهانش را باز کرد، اما هیچ صدایی بیرون نیامد.
نگاهش آرام به ریحانه افتاد.
ریحانه که از حالت صورتش فهمیده بود اتفاقی افتاده، با نگرانی پرسید
_چی شده؟
مروارید هنوز مات مانده بود.
_هیچی...
برایش عجیب بود، تا دیروز یاسمن حتی حاضر نبود با هیراد ملاقات داشته باشد.
دختر حتی وقتی نکرده بود تا با شخصی که دل برادرش را برده معاشرت کند و گفتو گویی داشته باشند.
_خبریه؟ چخبره دوتا خواستگاری پشت سر هم؟
شروع رم-ان: تصاحب
به قلم شیوا.اس
ژان-ر ( عاش-قانه مافـ--یایی بزرگ-ـ-سال
پایان :خوش
-ـ-ــ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ--ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ--ـ-ـ--ـ-ـ-ـ--ـ-ـ--ـ-ـ-
خلاصه:
من اِلوینم...
دختر هجده ساله ای که برای فرار از تنهایی قبول کردم یک سال و هـ-ـمخـ-ـواب رئیس مـ+ـافیـ-ـای خـ-ـشنی بشم
که دوازده سال ازم بزرگتر بود...
رئیس مافـ-ـیایی که ادماش
بهش لقب شکارچی داده بودن.
قوانین زیادی داشت و مهمترینش، قانونی بود که
برای روابـ-ـطش وضع کرده بود؛ عاشـ-ــ-ـق شدن ممنوع!
ولی طی زمانی
که باهاش زندگی میکردم عاشـ-ــقش شدم و...
https://eitaa.com/ajdbxjw123