فور؟ عزل🦦
#مروارید_سفید #پارت_ویژه A.R.R نفسی عمیق را وارد ریههایم کرده و با دستانم نسیم بهاری را در چنگ
عکس مارال رو نفرستاده بودم؟
#شخصیت
#مروارید_سفید
#پارت_پنجم
A.R.R
در گذشته فکر میکرد، ندیدن شایان برایش خیلی سخت و طاقتفرسا خواهد بود اما اکنون که با او روبهرو شده، بودنش برایشسختتراز نبودشبهنظر میرسید...شک نداشت اکنونکه در چشمانش خیره است نفرت، غم و دلتنگی از چشمانش لبریز است...هرگز فکر نمیکرد روزی با دیدن مجددش با تمامی نفرت هایش از او، اینگونه دلتنگ آغوشی گرم از طرفش باشد....همیشه در آغوشش میخواست که دنیا همان موقع به پایان برسد...هنوز هم اعتقاد دارد اگر در یکی از همان آغوشها زندگیاش به پایان میرسید میتوانست خود را، یکی از خوششانس ترین روح های سرگردان و در انتظار یار معرفی کند....آغوش و آرامشی بیهیچ تظاهر... آرامشی که هنگام به آغوش کشیده شدنش توسط شایان بهش دست میداد هرگز نمیتوانست ثمرهی یک تظاهر بوده باشد... چیزی که اکنون فکر به آنهم مسخرهبهنظر میآمد اما مروارید واقعا نیازمندش بود...نیازمند یک آغوش تا از درد و رنج هایش کاسته شود، تا به او یادآوریکند هنوز کسانی را کنار خود دارد.
یاد زمان هایی که وقتی غمگین بود، او زمین و زمان را بههم میدوخت تا خنده و لبخند چاشنی مکالماتشان شود و مروارید خوشحال باشد...
شایاناخوان.....بعد از چهار سال مجدد چهرهاش در تمامی قسمت های مغزش روشن و خاموش میشد
چروکیده بود یا اینگونه تصور میکرد؟ نگاهش را روی تک تک اجزای صورتش به چرخش درآورد... نمی دانست چرا؟ فقط میدانست که نمیخواست این فرصت را از دست دهد و در آخر، شاید برای آخرین بار با تمامی احساسات خوبی که به سمتش هجوم آورده بود به چشمانش خیره شد...
تمام شد، نگاهش را ازش گرفته و به پاهایش خیره شد.
تمامیبچهها متعجبنگاهشانرا بین آندو میچرخاندند...حسشمیکرد. هرگز فکر نمیکرد ملاقات دوبارهشان اینچنین حالش را خراب کند.
نباید ضعف از خود نشان میداد ولی کار سختی بود.
دیدار مجدد کسی که در نوجوانی ادعای علاقه به او را داشت، سخت بود...نوعی تنفر خاصی در درونش برانگیختهشدهبود.
مروارید او را در بخش کوچکی از مرگ عزیزانش مقصر کرده بود و همینطور هم بود....او باعث این دوری از عزیزانش بود، شاید اگر با
رفیق قدیمی و گرمابه و گلستانش با جدیت حرف میزد این اتفاقات
نمیافتاد.....با یک دیدار ساده خاطراتی که دفنشان کرده بود از زیر
خاکبیرونآمدهبودند...احساس میکرد نفسش بالا نمیآید دست راستش را مشت کردهو چند بار با انرژی اندکی به تخت
سینهاش کوبید....فایدهای نداشت
مجدد سرش را بالا گرفته و خیره به چشمان متحیر و نگران شایان، با سردترین حالتی که از خود به سراغ داشت لب زد
_ میتونم برم بیرون؟
اوضاع مرد هم دست کمیاز او نداشت...حداقل که اینطور به نظر می آمد...به نظر میرسید که نمیدانستنشاندادن چه واکنشی درست است. اما اکنون هردو در کلاس درس و در دید بقیه بودند شاید اگر دانشجویان نبودند، شایان با پرخاشگری، سوال پیچش میکرد، شاید هم بیتفاوت از کنار این قضیه رد میشد...
سرش را با توان تحلیل رفتهاش تکان داده و مروارید با سرعت از کلاس خارج شد...نیاز به هوای تازه داشت
پارت شش رو هم بفرستم؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R