زیاد سراغتو میگیرم...
از کربلا..از بین الحرمینت..
از پخش زنده ها...💔
- اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
ولی ارباب یه چیزی!...
سراغ منم میگیری؟...🥺
سراغه دلتنگیامو...
گریه کردنامو...
صَباحاً اَتَنَفَسُ.. بِحُبِ الحُسَین
️
حیران مشهد🥺🫀
دلتنگ نجف🥺🫀
مشتاق کربلا🥺🫀
سرگشته کاظمین🥺🫀
دیوانه سامرا🥺🫀
در انتظار بقیع🥺🫀
و در حسرت دمشق🥺🫀💔
و این جا چیزی که نشان میدهد حال خراب من است🥺🫀💔
ﭘﺪﺭﻡ میگفت:
ﭘﺴﺮ ﺟــﺎﻥ
ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎ ﺁﺑﺮﻭۍ ڪﺴﯽ ﺑﺎﺯﯼ ڪﻨﯽ‼️
ﻣﺒـﺎﺩﺍ🚫
ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ بشہ چرڪنویس اﺣﺴﺎﺳﺎٺت❕
یڪ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ نصیحٺ ﻫﺎﺵ
ﻧﯿﺸﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ:
ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ
ﺩﻭﺭﻩ ﯼ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ ﮔﺬﺷﺘﻪ
ﺩﺧﺘﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭﻩ ﺯﻣﻮﻧﻪ
ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﭼﺮﺍﻍ ﺳﺒﺰ ﻣﯿﺪﻥ...🚦
ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﺷﻮنہ...😏
ﭘﺪﺭﻡ ٺو ﭼﺸﻤﺎﻡ ﻧﮕﺎﻩ ڪﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﺯﻟیـﺨـﺎ ﺯﯾﺎﺩﻩ🔥
ﺗﻮ " ﯾـﻮﺳـﻒ "ﺑﺎﺵ ⚠️
ﻫﻤﯿﻦ ڪھﺍﯾﻦ جملھ ﺭﻭ ﺷﻨﯿﺪﻡ
ﻣﻮ ﺑﻪ ﺗﻨﻢ ﺳﯿﺦ ﺷﺪ ﺯﺑﻮﻧﻢ ﺑﻨﺪ ﺍﻭﻣﺪ🤐
ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺪﻡ...
ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻫﻢ ﺣﻖ ﻣﯿﮕﻔﺖ🤔
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺯﻟـﯿـﺨـﺎ ﺯﯾﺎﺩ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻫﺴﺖ؛
ﺍﻭﻥ ﻣﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ " ﯾـﻮﺳـﻒ " ﺑﺎﺷﻢ..👌
♨با یـوســـف بودن تو،
زلیخـــا نیز به خود می آید
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دستمنمےࢪسد بہتماشآۍڪࢪبلا ..💔 بابغضبہࢪوۍعڪسِحـࢪم دستمیڪشم(:′.️
#تلنگرانه
مادر بزرگ شهید #جھاد_مغنیه میگفت:
مدت طولانـے بعد از شھادتش اومد به خوابم بھش گفتم: چرا دیر ڪردی؟
منتظرت بودم . . !💔
گفت: طول کشید تا از بازرسـےها رد شدیم
گفتم چه بازرسۍ؟!
گفت:بیشتر از همھ سر بازرسـے نماز وایسادیم
بیشتر هم درباره نماز صبح میپرسیدن!
#اللهمعجللولیڪالفࢪج
#اهمیتنماز
-بابا مگ قرار نبود برا تولدم ببریم بیرون؟
مگ قرار نشد بیای؟
قول میدم بچه ی خوبی باشم برات....
میشه بیای بابا؟
مگ قرار نبود برام کادو بخری؟
الان من تنهایی چیکار کنم؟
+......
#فرزندشهیدقنبری:)
سلام مجدد
رفقا یه خبر خوب دارم براتون😍🌿
انشااللهامشببراتونرمانجدیددارمهمراهبارمان دیدارپسازغروبتقدیمنگاهتونمیکنم🙈😉
پسحواستونبهکانالباشهوهمراهمونبمونیدوکانالروبهدوستانتونمعرفیکنید🥺🚶🏻
منتظرتونمیزارمتاشب😜😂🙊
راستیاسمرمانعشقبه یکشرطهستش😊🌱
🧡🍂🧡🍂🧡🍂🧡
🍂🧡🍂🧡🍂🧡
🧡🍂🧡🍂🧡
🍂🧡🍂🧡
🧡🍂🧡
🍂🧡
🧡
دیداࢪپَساَزغࢪوب
🌿شهیدمهدےنوࢪوزی🌿
#پارتسوم
ته تغاری خانمان بودم و نور چشمی پدر و مادرم.انقدر عزیزکرده که گه گاهی میشنیدم مادرم به پدرم میگوید:(مریم دختر منه ها!)
پدرم هم میگفت:نه خانوم دختر خودمه!)
خواهرم اینجور مواقع سرگرم بازی بود.شاید هم میفهمید ولی به روی خودش نمی آورد.به محض اینکه صدای ماشین بابا را میشنیدم،پشت در می ایستادم تا اولین کسی باشم که در را برایش بار میکند و میپرد بغلش و خسته نباشی بلندی میگوید.بابا که از سرکار می آمد زودتر از خواهرم برایش آب جوش می آوردم تا چسب هایی را که به دست پدرم چسبیده بود بشویم.
پدر روز حجاب من و خواهرم حساس بود،به همین علت از هفت هشت سالگی روسری سر کردم وخیلی طول نکشید که چادر پوشیدم از پانزده سالگی با خواهرم به مسجد محله مان میرفتیم و مار های فرهنگی میکردیم.با بچه ها نمایشگاه میزدیم کتاب میخواندیم و بحث میکردیم.سعی میکردم اولین نفری باشم که کتابی را تمام میکند یا در بحثی پیروز میشوم
حرفم را رک میزدم و جواب دندان شکنی میدادم طاقت اهانت و بی احترامی نداشتم.یکبار در یکی از مهمانی های فامیلی،جلوی همه ایستادم و تمام قد از نظام و رهبری دفاع میکردم.
این داستان ادامــــــه دارد...!😊
#کــــپــــی؟حــــرام❌
نویسنده:منصورهقنادیان