حیران مشهد🥺🫀
دلتنگ نجف🥺🫀
مشتاق کربلا🥺🫀
سرگشته کاظمین🥺🫀
دیوانه سامرا🥺🫀
در انتظار بقیع🥺🫀
و در حسرت دمشق🥺🫀💔
و این جا چیزی که نشان میدهد حال خراب من است🥺🫀💔
ﭘﺪﺭﻡ میگفت:
ﭘﺴﺮ ﺟــﺎﻥ
ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎ ﺁﺑﺮﻭۍ ڪﺴﯽ ﺑﺎﺯﯼ ڪﻨﯽ‼️
ﻣﺒـﺎﺩﺍ🚫
ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ بشہ چرڪنویس اﺣﺴﺎﺳﺎٺت❕
یڪ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ نصیحٺ ﻫﺎﺵ
ﻧﯿﺸﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ:
ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ
ﺩﻭﺭﻩ ﯼ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ ﮔﺬﺷﺘﻪ
ﺩﺧﺘﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭﻩ ﺯﻣﻮﻧﻪ
ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﭼﺮﺍﻍ ﺳﺒﺰ ﻣﯿﺪﻥ...🚦
ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﺷﻮنہ...😏
ﭘﺪﺭﻡ ٺو ﭼﺸﻤﺎﻡ ﻧﮕﺎﻩ ڪﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﺯﻟیـﺨـﺎ ﺯﯾﺎﺩﻩ🔥
ﺗﻮ " ﯾـﻮﺳـﻒ "ﺑﺎﺵ ⚠️
ﻫﻤﯿﻦ ڪھﺍﯾﻦ جملھ ﺭﻭ ﺷﻨﯿﺪﻡ
ﻣﻮ ﺑﻪ ﺗﻨﻢ ﺳﯿﺦ ﺷﺪ ﺯﺑﻮﻧﻢ ﺑﻨﺪ ﺍﻭﻣﺪ🤐
ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺪﻡ...
ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻫﻢ ﺣﻖ ﻣﯿﮕﻔﺖ🤔
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺯﻟـﯿـﺨـﺎ ﺯﯾﺎﺩ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻫﺴﺖ؛
ﺍﻭﻥ ﻣﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ " ﯾـﻮﺳـﻒ " ﺑﺎﺷﻢ..👌
♨با یـوســـف بودن تو،
زلیخـــا نیز به خود می آید
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دستمنمےࢪسد بہتماشآۍڪࢪبلا ..💔 بابغضبہࢪوۍعڪسِحـࢪم دستمیڪشم(:′.️
#تلنگرانه
مادر بزرگ شهید #جھاد_مغنیه میگفت:
مدت طولانـے بعد از شھادتش اومد به خوابم بھش گفتم: چرا دیر ڪردی؟
منتظرت بودم . . !💔
گفت: طول کشید تا از بازرسـےها رد شدیم
گفتم چه بازرسۍ؟!
گفت:بیشتر از همھ سر بازرسـے نماز وایسادیم
بیشتر هم درباره نماز صبح میپرسیدن!
#اللهمعجللولیڪالفࢪج
#اهمیتنماز
-بابا مگ قرار نبود برا تولدم ببریم بیرون؟
مگ قرار نشد بیای؟
قول میدم بچه ی خوبی باشم برات....
میشه بیای بابا؟
مگ قرار نبود برام کادو بخری؟
الان من تنهایی چیکار کنم؟
+......
#فرزندشهیدقنبری:)
سلام مجدد
رفقا یه خبر خوب دارم براتون😍🌿
انشااللهامشببراتونرمانجدیددارمهمراهبارمان دیدارپسازغروبتقدیمنگاهتونمیکنم🙈😉
پسحواستونبهکانالباشهوهمراهمونبمونیدوکانالروبهدوستانتونمعرفیکنید🥺🚶🏻
منتظرتونمیزارمتاشب😜😂🙊
راستیاسمرمانعشقبه یکشرطهستش😊🌱
🧡🍂🧡🍂🧡🍂🧡
🍂🧡🍂🧡🍂🧡
🧡🍂🧡🍂🧡
🍂🧡🍂🧡
🧡🍂🧡
🍂🧡
🧡
دیداࢪپَساَزغࢪوب
🌿شهیدمهدےنوࢪوزی🌿
#پارتسوم
ته تغاری خانمان بودم و نور چشمی پدر و مادرم.انقدر عزیزکرده که گه گاهی میشنیدم مادرم به پدرم میگوید:(مریم دختر منه ها!)
پدرم هم میگفت:نه خانوم دختر خودمه!)
خواهرم اینجور مواقع سرگرم بازی بود.شاید هم میفهمید ولی به روی خودش نمی آورد.به محض اینکه صدای ماشین بابا را میشنیدم،پشت در می ایستادم تا اولین کسی باشم که در را برایش بار میکند و میپرد بغلش و خسته نباشی بلندی میگوید.بابا که از سرکار می آمد زودتر از خواهرم برایش آب جوش می آوردم تا چسب هایی را که به دست پدرم چسبیده بود بشویم.
پدر روز حجاب من و خواهرم حساس بود،به همین علت از هفت هشت سالگی روسری سر کردم وخیلی طول نکشید که چادر پوشیدم از پانزده سالگی با خواهرم به مسجد محله مان میرفتیم و مار های فرهنگی میکردیم.با بچه ها نمایشگاه میزدیم کتاب میخواندیم و بحث میکردیم.سعی میکردم اولین نفری باشم که کتابی را تمام میکند یا در بحثی پیروز میشوم
حرفم را رک میزدم و جواب دندان شکنی میدادم طاقت اهانت و بی احترامی نداشتم.یکبار در یکی از مهمانی های فامیلی،جلوی همه ایستادم و تمام قد از نظام و رهبری دفاع میکردم.
این داستان ادامــــــه دارد...!😊
#کــــپــــی؟حــــرام❌
نویسنده:منصورهقنادیان
🧡🍂🧡🍂🧡🍂🧡
🍂🧡🍂🧡🍂🧡
🧡🍂🧡🍂🧡
🍂🧡🍂🧡
🧡🍂🧡
🍂🧡
🧡
دیداࢪپَساَزغࢪوب
🌿شهیدمهدےنوࢪوزی🌿
#پارتچهارم
سال ۱۳۸۸ پیش دانشگاهی بودم.در بسیج استان و سپاه فعالیت میکردم.همان سال در ایام شهادت امام هادی مقاله ای نوشتم.ان مقاله نگاه و حسم را به این امام عزیز تغییر داد،طوری که از آن به بعد رد پای امام هادی را در تمام نقاط زندگی ام میدیدم. در شلوغی های انتخابات ریاست جمهوری همان سال،با بچه ها به این نتیجه رسیدیم که مسجد بهترین سنگر.مقاوت است. همین هم شد که کلاس های روشنگری گذاشتیم و نشریه (تهاجم ارام)را چاپ کردیم.
برادرم مهدی سه سال و نیم از من بزرگتر بود.او غیر از برادر دوست صمیمی خیلی خوبی هم برایم بود.خیلی دوستش داشتم.
دردودل هایم را بیشتر به مهدی میگفتم. نا گفته نماند که او برگه ورود من به خیلی از اردو ها و برگه مجوز من برای خیلی از کارها بود. تا ساعت یازده شب که برای تمیز کردن میماندم مسجد،زنگ میزدم به مهدی که بیا و من را برسان به خانه.کلید را که می انداخت اول میفرستادمش تو تا واکنش بابا را ببینم.اردو های مشهد و راهیان نور را هم بدون مهدی اجازه نداشتم بروم.
انتخاب رشته دانشگاهم را مهدی برایم انجام داد.من مشهد بودم و یادم رفته بود که روز آخر مهلت انتخاب رشته است.زنگ زدم که مهدی یه کاری بکن.برگه انتخاب رشته را که فرستاده بود،با نام (مریم)بیخیال انتخاب رشته در کامپیوتر ذخیره کرده بود.
سربازی که رفت هرروز برایش صبحانه آماده میکردم،تا بند پوتین را ببندد.
۳ بار آیهالکرسی میخواندم و بهش فوت میکردم و تا از آیفون تصویری رفتنش را نمیدیدم نمیرفتم بخوابم.
این داستان ادامــــــه دارد...!😊
#کــــپــــی؟حــــرام❌
نویسنده:منصورهقنادیان