eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
مادر بزرگ شهید میگفت: مدت طولانـے بعد از شھادتش اومد به خوابم بھش گفتم: چرا دیر ڪردی؟ منتظرت بودم . . !💔 گفت: طول کشید تا از بازرسـےها رد شدیم گفتم چه بازرسۍ؟! گفت:بیشتر از همھ سر بازرسـے نماز وایسادیم بیشتر هم درباره نماز صبح میپرسیدن! ‌‌
-بابا مگ قرار نبود برا تولدم ببریم بیرون؟ مگ قرار نشد بیای؟ قول میدم بچه ی خوبی باشم برات.... میشه بیای بابا؟ مگ قرار نبود برام کادو بخری؟ الان من تنهایی چیکار کنم؟ +...... :)
بغل وا کن...! دیگ رو سفید بشم!(: بغل وا کن...! که منم شهید بشم!(:💔
چه جوری از تو دست بکشم؟ بدونِ تو نفس بکشم؟ تویی کِ تنها اقا دل‌سوزِ منی:)))
سلام مجدد‌ رفقا یه خبر خوب دارم براتون😍🌿 ان‌شاالله‌امشب‌براتون‌رمان‌جدید‌دارم‌همراه‌بارمان دیدارپس‌ازغروب‌تقدیم‌نگاهتون‌میکنم🙈😉 پس‌حواستون‌به‌کانال‌باشه‌‌وهمراه‌مون‌بمونید‌وکانال‌رو‌به‌دوستانتون‌معرفی‌کنید🥺🚶🏻 منتظرتون‌میزارم‌تاشب😜😂🙊 راستی‌اسم‌رما‌ن‌عشق‌به یک‌شرط‌هستش😊🌱
🧡🍂🧡🍂🧡🍂🧡 🍂🧡🍂🧡🍂🧡 🧡🍂🧡🍂🧡 🍂🧡🍂🧡 🧡🍂🧡 🍂🧡 🧡 دیداࢪ‌پَس‌اَ‌ز‌غࢪوب 🌿شهید‌مهدے‌نوࢪوزی🌿 ته تغاری خانمان بودم و نور چشمی پدر و مادرم.انقدر عزیزکرده که گه گاهی میشنیدم مادرم به پدرم میگوید:(مریم دختر منه ها!) پدرم هم میگفت:نه خانوم دختر خودمه!) خواهرم اینجور مواقع سرگرم بازی بود.شاید هم می‌فهمید ولی به روی خودش نمی آورد.به محض اینکه صدای ماشین بابا را می‌شنیدم،پشت در می ایستادم تا اولین کسی باشم که در را برایش بار می‌کند و میپرد بغلش و خسته نباشی بلندی میگوید.بابا که از سرکار می آمد زودتر از خواهرم برایش آب جوش می آوردم تا چسب هایی را که به دست پدرم چسبیده بود بشویم. پدر روز حجاب من و خواهرم حساس بود،به همین علت از هفت هشت سالگی روسری سر کردم وخیلی طول نکشید که چادر پوشیدم از پانزده سالگی با خواهرم به مسجد محله مان میرفتیم و مار های فرهنگی میکردیم.با بچه ها نمایشگاه میزدیم کتاب می‌خواندیم و بحث میکردیم.سعی میکردم اولین نفری باشم که کتابی را تمام می‌کند یا در بحثی پیروز میشوم حرفم را رک میزدم و جواب دندان شکنی میدادم طاقت اهانت و بی احترامی نداشتم.یکبار در یکی از مهمانی های فامیلی،جلوی همه ایستادم و تمام قد از نظام و رهبری دفاع میکردم. این داستان ادامــــــه دارد...!😊 ؟حــــرام❌ نویسنده:منصوره‌قنادیان
🧡🍂🧡🍂🧡🍂🧡 🍂🧡🍂🧡🍂🧡 🧡🍂🧡🍂🧡 🍂🧡🍂🧡 🧡🍂🧡 🍂🧡 🧡 دیداࢪ‌پَس‌اَ‌ز‌غࢪوب 🌿شهید‌مهدے‌نوࢪوزی🌿 سال ۱۳۸۸ پیش دانشگاهی بودم.در بسیج استان و سپاه فعالیت میکردم.همان سال در ایام شهادت امام هادی مقاله ای نوشتم.ان مقاله نگاه و حسم را به این امام عزیز تغییر داد،طوری که از آن به بعد رد پای امام هادی را در تمام نقاط زندگی ام میدیدم. در شلوغی های انتخابات ریاست جمهوری همان سال،با بچه ها به این نتیجه رسیدیم که مسجد بهترین سنگر.مقاوت است. همین هم شد که کلاس های روشنگری گذاشتیم و نشریه (تهاجم ارام)را چاپ کردیم. برادرم مهدی سه سال و نیم از من بزرگتر بود.او غیر از برادر دوست صمیمی خیلی خوبی هم برایم بود.خیلی دوستش داشتم. دردودل هایم را بیشتر به مهدی میگفتم. نا گفته نماند که او برگه ورود من به خیلی از اردو ها و برگه مجوز من برای خیلی از کارها بود. تا ساعت یازده شب که برای تمیز کردن میماندم مسجد،زنگ میزدم به مهدی که بیا و من را برسان به خانه.کلید را که می انداخت اول میفرستادمش تو تا واکنش بابا را ببینم.اردو های مشهد و راهیان نور را هم بدون مهدی اجازه نداشتم بروم. انتخاب رشته دانشگاهم را مهدی برایم انجام داد.من مشهد بودم و یادم رفته بود که روز آخر مهلت انتخاب رشته است.زنگ زدم که مهدی یه کاری بکن.برگه انتخاب رشته را که فرستاده بود،با نام (مریم)بیخیال انتخاب رشته در کامپیوتر ذخیره کرده بود. سربازی که رفت هرروز برایش صبحانه آماده میکردم،تا بند پوتین را ببندد. ۳ بار آیه‌الکرسی می‌خواندم و بهش فوت میکردم و تا از آیفون تصویری رفتنش را نمیدیدم نمی‌رفتم بخوابم. این داستان ادامــــــه دارد...!😊 ؟حــــرام❌ نویسنده:منصوره‌قنادیان
🧡🍂🧡🍂🧡🍂🧡 🍂🧡🍂🧡🍂🧡 🧡🍂🧡🍂🧡 🍂🧡🍂🧡 🧡🍂🧡 🍂🧡 🧡 دیداࢪ‌پَس‌اَ‌ز‌غࢪوب 🌿شهید‌مهدے‌نوࢪوزی🌿 ترم اول رشته علوم سیاسی در دانشگاه آزاد کرج بودم.مهدی هم سرگرم ورزش پاراگلایدر بود.جمعه ۱۹ آذر ۱۳۸۸ بود که آمد خانه.ناهار دور هم خورش فسنجان خوردیم.از خوشحالی همش دو رو برش میچرخیدم.بعد از غذا خیلی تشکر می‌کرد آرامش عجیبی داشت. دم در،زیپ کاپشنش را که بالا میکشید،چند بار امدم بگویم:میشه امروز نری برای پرواز؟ یکی دو ساعت بعدش از کلانتری زنگ زدند.رفتیم کلانتری،ماشین مهدی را دم در دیدم،ولی‌خودش نبود.هاج وواج بودم.نمیخواستم چیزی را که میبینم و می‌شنوم قبول کنم.مهدی از چتر افتاده بود و همانجا تمام کرده بود.به پهنای صورت اشک می‌ریختم.قلبم سنگ شده بود.رفتم توی حیاط کلانتری.یک لحظه به فکر مصائب حضرت زینب افتادم.سجده شکر کردم و نماز مغربم را خواندم.مهدی از بچه های هیئت قاسم‌بن‌الحسن‌(ع)بود. شب پنجم محرم از دنیا رفت و روز شهادت حضرت قاسم به خاک سپرده شد. روز های سختی برای من و خانواده ام بود هرکدام گوشه ای منشستیم و زل میزدیم به روبه رو.گاهس ساعت ها فکر میکردم. افسرده شده بودم.دانشگاه نمی‌رفتم.مسجد نمیرفتم.بسیج را ترک کرده بودم.دنیا را بوسیده بودم و گذاشته بودم کنار،یک سال طول کشید تا با خودم آشتی کنم. کم کم از گوشه کنار،زمزمه لزوم ازدواج کردن من و خواهرم به گوشمان می‌رسید.اهمیت ندادم‌.ازدواج برایم بی معنا بود.وقتی هم که خواهرم نامزد کرد،خیالم راحت شد که دیگر دست از سر من بر می‌دارند.بیشتر خودم را سرگرم دانشگاه و درس و بحث میکردم. اولین سفر کربلایم را سال ۱۳۹۰ رفتم.در آن سفر ثانیه به ثانیه مهدی را در کنار خودم میدیدم.ما همه اردو ها و سفرها را باهم میرفتیم.تنها رفتنش حسابی آشفته ام کرده بود‌.ان سفر کربلا به قدری مرا هوایی کرد که روز آخر متوسل شدم به حضرت عباس(ع)و خواستم در زندگي کسی را همراهم کند که دائم مرا به کربلا بیاورد.خیلی خاص برای ازدواج دعا کردم. سال ۱۳۹۱ نامزد انتخاب جوان برتر استان البرز شدم.نامزد شدن همان و خواستگاری خواهر اقا مهدی از من پیش خواهرم همان.خیلی جدی نمیگرفتم.خواستگار زیاد بود.می‌آمدند و می‌رفتند.ولی چند روز بعدش دست روزگار مرا کشاند به سر مزار برادرم.شب لیلة‌الرغائب بود،اولین پنجشنبه ماه رجب.وارد مزار شهدای کرج که شدم،نگاهی مرا به سمت خودش کشاند.سنگینی نگاه آقایی با کت و شلوار سبز را احساس کردم.چشم غره ای رفتم و سرم را پایین انداختم.قدم هایم را بلندتر برداشتم و رد شدم.توی دلم گفتم:چه معنی میده سر راه می ایستن؟ادم معذب میشه! سر مزار خواهر اقا مهدی و خواهرم منتظر بودند.خواهرش روبه رویم نشسته بود و سوال های جورواجور می‌پرسید. از ملاک های انتخاب همسر گرفته تا تعریف از من. این داستان ادامــــــه دارد...!😊 ؟حــــرام❌ نویسنده:منصوره‌قنادیان
سه‌پارت‌تقدیم‌نگاهتون👀🫀 رمان‌دیدارپس‌ازغروب
💚🌿💚🌿💚🌿💚 🌿💚🌿💚🌿💚 💚🌿💚🌿💚 🌿💚🌿💚 💚🌿💚 🌿💚 💚 ترانه بوقی زدم تا این نگهبان پیر که مثل یک لاکپشت راه می رفت مانع رو بده بالا و رد بشم! کلافه از گرما دستمو روی بوق فشار دادم که بلخره سر و کله اش پیدا شد و عصبی غریدم: - سه ساعته چیکار می کنین؟ پول می گیرین برای چی؟ باز کن دیگه بابا. سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت! مگه می تونست چی بگه؟ اونم به کی من که بابام رعیس دانشگاه ست و اخراج و ورود خروج همه تو دستمه. ماشین مو توی حیاط زیر درخت پارک کردم و پیاده شدم. مانتوی قرمز رنگ خوش دوختم رو صاف کردم و کوله امو روی دوشم انداختم و عینک هامو روی چشام گذاشتم. طبق معمول همه ی نگاه ها روی من بود و بعید نبود! با این همه پولداری و زیبایی معلومه که باید نگاه ها روی من باشه! با دیدن نگاه ها و دهن های باز بقیه احساس قدرت و غرور می کردم. داشتم از دیدن نگاه ها لذت می بردم که شاهرخ پارازیت اومد وسط افکارم! پسر عموی کنه اه. دست دادیم و گفت: - کوله ات سنگینه دختر عمو بده من برات میارم. نگاهی به سر تاپاش انداختم تی شرت جذب مشکی و شلوار زخمی! همچین زخمی هم نبود انگار سگ گازش گرفته بود و نصف شلوار و خورده بود. با اکراء گفتم: - نیازی نیست . خواست چیزی بگه که گفتم: - شاهرخ راه تو بکش و برو اول ظهر حوصله وراجی ندارم. به لحن تند من عادت داشت و دهن کجی کرد و سر تکون داد و رفت. کلافه اخمی کردم که یهو بند کفشم رفت زیر پام و نزدیک بود با صورت برم تو زمین که بین راه یکی بازمو گرفت و نگه م داشت. عینکم و گوشیم از دستم افتاد و صدای ترق خورد شدن شون بلند شد. دست دور بازوم تندی عقب کشیده شد. یکم که از بهت خارج شدم برگشتم ببینم کی بوده که با یه فرد عجیبی روبرو شدم! انگار یه چیزی درونم فرو ریخت و به وضوح صدای فرو ریختن شو حس کردم. اب دهنمو قورت دادم و کنجکاو کل سر و ریخت شو نگاه کردم. یه شلوار معمولی ساده راسته و یه پیراهن که تا بیخ دکمه هاشو بسته بود. خفه نمی شه تو این گرما؟ اصلا به من نگاه نمی کرد و به زمین بود نگاهش. با صدای ملایمی گفت: - ببخشید جسارت کردم بهتون دست زدم امیدوارم منو حلال کنید قصدم فقط کمک بود شرمنده. انتظار هر حرفی رو داشتم بجز این! همه پسرا ارزوشون بود دست منو بگیرن اونوقت این معذرت خواهی می کنه؟ و راه شو کشید و رفت. متعجب از رفتارش خم شدم و عینک و گوشی رو برداشتم هر دو رو توی سطل زباله انداختم و سمت طبقه بالا رفتم. حسابی فکرم درگیر این پسره شده بود. لباساش نگاهش به زمین صورتش حالت چهره اش . روی صندلی اول نشستم و طبق معمول نگاه پسرا روی من زوم بود. بدون اهمیت دادن به هیچ کدوم سعی کردم از فکر اون پسره بیرون بیام و از نگاه هایی که به خاطر زیبایی و مقام و ثروتم بود لذت ببرم. حدود یک ربع بعد استاد رسید و شروع کرد به تدریس کردن! باز هم فرمول ها و مسعله ها اه چقد سخته این پزشکی! یه ۴۵دقیقه گذشته بود که صدای تقه ی دراومد. استاد دست از نوشتن کشید و نگاه همه به سمت در جلب شد. همون پسره بود . نگاهش به استاد بود و گفت: - سلام استاد. استاد با بداخلاقی گفت: - دیر تر می یومدی کجا بودید اقای.. پسره با همون ارامش گفت: - نیک سرشت هستم استاد شرمنده وقت اذان بود و دانشگاه هم جدید طول کشید تا نمازخونه رو پیدا کنم. استاد پوزخندی زد و گفت: - بیرون . بقیه هم نیشخندی زدن . و عبدالی یکی از دانجشو های حاضر جواب صداش در اومد: - عه استاد دلتون میاد بچه امون رفته بود نماز بخونه راش ندین گریه می کنه ها. با اخم نگاهش بهش انداختم و نتونستم ساکت بمونم: - شما حرف نزنی نمی گن لالی به جای ایراد گرفتن یقعه خودتونو ببند ادم فکر می کنه خواین بچه شیر بدین! چند لحضه کلاس ساکت شد و یهو همه ترکیدن از خنده. استاد با داد همه رو ساکت کرد و روبه نیک سرشت که هنوز وایساده بود و فقط گوش می کرد حتا سر بلند نکرد یا به ما نگاه نکرد و حتا از حرف من نخندید گفت: - تو که اینجایی هنوز برو بیرون دیگه! لب زدم: - استاد به خاطر من بزارید بیان. این یعنی اینکه اگه نزاریش بیاد داخل می دم بابام ادب ت کنه. استاد سری فقط تکون داد و حتا این بار هم بهم نگاه نکرد فقط وقتی داشت از کنارم رد می شد با صدای بم و ارومی گفت: - ممنونم خانو.. گفتم: - ترانه هستم. و با لبخند بهش خیره شدم که با حرفش جا خوردم: - من اجازه ندارم شما رو به اسم کوچیک صدا بزنم فامیل شریفتون؟ متعجب گفتم: - کامرانی. سری تکون داد و چشاش دل از سرامیک کف کلاس نمی کند. و گفت: - ممنونم خانوم کامرانی. :منتظر313-@khademohoseini کپی؟! بدون حذف‌لینک وحذف نویسنده‌حرام‌است 🤎@romane_mazhaby🤎