🧡🍂🧡🍂🧡🍂🧡
🍂🧡🍂🧡🍂🧡
🧡🍂🧡🍂🧡
🍂🧡🍂🧡
🧡🍂🧡
🍂🧡
🧡
دیداࢪپَساَزغࢪوب
🌿شهیدمهدےنوࢪوزی🌿
#پارتششم
فقط جواب سوال هارا میدادم.پرسید:اگر همسر آینده ات ماموریت زیاد بره چیکار میکنی؟گفتم اونموقع دیگه همسرم هستن هر امری به من بکنن واجبه که من اطاعت کنم.حرفی که کار خودش را کرد و اقا مهدی و خواهرش را روز جمعه،روز شهادت امام هادی(ع)به در خانه ما رساند.پیش خودم گفتم:اگر این ازدواج پا گرفت و پسر دار شدم،اسمش رو محمدهادی میگذارم.ساعت ۳ زنگ در خانه را زدند.امدند بالا و اقا مهدی نشست روی مبل تک نفره.درست از همان روز،سرقفلی مبل را به نامش زدند.هر دفعه که می آمد جایش روی همان مبل بود.رفتیم توی اتاق برای صحبت های اولیه.روبه روی هم نشستیم.تمام مدت سرم پایین و چشمم به انگشترهایش بود.اول از پدرش گفت که یک سال پیش فوت شده است.از حرف زدنش خوشم می آمد.از حرف هایش مردانگی میبارید.حرف زد و زد تا اینکه خیلی زیرکانه پرسید:اگر خواستم ماموریت برم ممانعت نمیکنین؟همان جا فهمیدم چه روزهایی در پیش خواهم داشت.ولی خودم را آماده بیشتر از اینها کردم.تا جایی که لابه لای حرف هایش بی مقدمه گفت:من سیستان و بلوچستان خدمت کردم،به امید شهادت.الان هم توی قوه قضائیه هستم ان شاءالله به امید شهادت.
گرمم شده بود.سنگینی سرم را احساس میکردم.فکر های جورواجور میآمدند و میرفتند.
به خودم که امدم داشتم از برادرم مهدی برایش میگفتم.هرجا که اسم مهدی را میآوردم،بلند میگفت:رحمتاللهعلیه
در آخر هم گفت:به محمد حضرت زهرا جواب من مثبته.
بلند شدیم و به من تعارف کرد که زودتر از اتاق بیرون بروم.
پایم خواب رفته بود اگر قدم از قدم برمیداشتم کج و کوله میشدم،آنقدر اصرار کردم که سرش را پایین انداخت و رفت بیرون.
وقتی رفتند طولی نکشید که خواهرشزنگ زد که یک ساعت دیگر میآییم. تا پدرتان مهدی را ببینند با یک جعبه شیرینی و سبد گل بزرگ آمدند. روی همان مبل تک نفره نشست.
سرش را پایین انداخت و خیلی مختصر از خودش گفت بعد هم خیلی ساده گفت که مهریه ۱۴ سکه باشد.دلم هری ریخت پایین زیر چشمی به پدرم نگاه میکردم.میدانستم برایش هضم شدنی نیست.خیلی کم بود. همه دختر های فامیل کم کم سیصد چهارصد سکه مهرشان بود.
پدرم گفت یک هفته برای تحقیق زمان میخواییم>>میخواست فکر کند.سبک سنگین کند،بعد جواب بدهد.اقا مهدی بدون معطلی گفت:تمام فامیل من تو راهن برای مراسم بله برون.اجازه بدید مراسم فردا باشه.
این داستان ادامــــــه دارد...!😊
#کــــپــــی؟حــــرام❌
نویسنده:منصورهقنادیان
🧡🍂🧡🍂🧡🍂🧡
🍂🧡🍂🧡🍂🧡
🧡🍂🧡🍂🧡
🍂🧡🍂🧡
🧡🍂🧡
🍂🧡
🧡
دیداࢪپَساَزغࢪوب
🌿شهیدمهدےنوࢪوزی🌿
#پارتهفتم
کرمانشاهی بودند.خواهرش کرج زندگی میکرد و خودش هفت هشت سالگی تهران بود.وقتی رفتند بی سر و صدا رفتم توی اتاقم.ميخواستم گوش بایستم و حرف های پدر و مادرم را بشنوم.خواهرم امد دم در و گفت:خواهر مهدی زنگ زده و میگه مهدی میخواد باهات حرف بزنه. نگو دلش برایم تنگ شده بود با خجالت گوشی را گرفتم.صدایش را که شنیدم فهمیدم من هم دلم برایش تنگ شده است.
کوچک و بزرگ فامیلشان هم آمده بودند تمام مدتی که عاقد صیغه محرمیت را میخواند تربت سیدالشهدا را توی دستش میدیدم و صدای گریه دو خانواده را میشنیدم.ما از نبود برادرم مهدی و ان ها برای جای خالی پدرشان اشک میریختند.آن شب حجب و حیا را در چشمان مهدی میدیدم.اولین بار بود که یک دل سیر نگاهش کردم.حس خوبی داشتم.
فردا تا بعد از ظهر که از دانشگاه برگردم خبری از او نداشتم.شماره موبایلش را نداشتم.دلتنگش شده بودم.زمگ تلفن که خورد پریدم گوشی را برداشتم:(مهدی جان!)
_جانم؟
_نمیای خونمون؟
_تا نیم ساعت دیگه بهت خبر میدم
ساعت ۱۱ و نیم شب رسید خانه ما.چشم انتظارشبودم پدر و مادرم بهانه استراحت آوردند و رفتند بخوابند. آن شب بیشتر درباره خودمان حرف زدیم،از غذاهایی که دوست دارد.اسم ماکارانی که آوردم رنگ و رویش عوض شد.سیب زمینی سرخ کرده و فست فود هم که در همه حالی،چه گرسنه و چه سیر میخورد.اولین پیامک زندگی مان را ان شب وقتی ساعت یک و نیم نیمه شب رفت برایش فرستادم و سپردمش به خدا.فردایش از صبح زود منتظر پیامکش بودم وقتی دیدم نوشته: خانم خانوما چطورن؟بی اختیار بهش زنگ زدم
نزدیک غروب بعد از چندبار تماس گفت:دلم برایت تنگ شده منتظر بود تا دعوتش کنم.همان موقع من هم به فکر دعوت کردنش بودم.
تا برسد همه چیز را آماده کرده بودم.خورشت خلال بادام جا افتاده بود.بورانی بادمجان کبابی هم تزئین کرده آماده بود.از نجف انگشتری خریده بودم،نشان به آن نشان که انداره دست همسرم باشد.آن شب با مادرم به گل فروشی رفتیم و انگشتر را در سبد قشنگ گلی تزئین کردیم.سنگ تمام گذاشته بودم.زنگ زد.
این داستان ادامــــــه دارد...!😊
#کــــپــــی؟حــــرام❌
نویسنده:منصورهقنادیان
🧡🍂🧡🍂🧡🍂🧡
🍂🧡🍂🧡🍂🧡
🧡🍂🧡🍂🧡
🍂🧡🍂🧡
🧡🍂🧡
🍂🧡
🧡
دیداࢪپَساَزغࢪوب
🌿شهیدمهدےنوࢪوزی🌿
#پارتهشتم
دم در هدیه ای دستش بود.شلوار نارنجی پ بلوز کرمی طلایی به تن داشت.گفت:یکی برای اینکه دیشب دیروقت بود و دست خالی امدم،یکی هم برای امشب.سفره شام را که انداختم بدون کوچکترین حرفی غذایش را خورد.بعد از شام لپتاپم را آوردم.از توی سایت های خبری عکس های فتنه سال۱۳۸۸ انتخابات ریاست جمهور را نشانم داد و گفت:عکسم را به اسم حسین منیف اشمر همه جا پخش کردند و گفتند:که من لبنانی ام.مخالف گرفتن فیلم و عکس برای عروسی مان بود با دقت گوش میکردم از خودم تعجب کردم:مریمی که برای هرچیزی دلیل میخواست و به راحتی کوتاه نمی آمد،چطور کاملا توجیه میشد و موضع گیری نمیکرد؟ولی دوست داشتم از مراسم یادگاری بماند.
قیافه ام را که دید گفت خواهرزاده ام دوربین عکاسی حرفه ای داره،برای مراسم میگم بیاد.سرم را به نشانه تایید تکان دادم.چایی اش را که خورد گفتم:تنها جایی که مهدی برادرم،قولش را بهم داد و نرسید من را ببره،کهفاشهدا بود.ان شب تا ۵ صبح نشستیم موقع رفتن اولین بار به هم دست دادیم.همان جا برای اولین بار احساس کردم تکیه گاهی بزرگ در زندگي یافتم.
یازده صبح از خانه خواهرش زنگ زد و گفت:امروز مرخصی گرفته تا با هم برویم کهفالشهدا باورم نمیشد بعد از ظهر امد دنبالم.اول رفتیم سر مزار مهدی دستش را گذاشت روی سنگ مزار و گفت:خواهرت رو میبرم بگردونم.برای شهادت ماهم دعا کن داداش مهدی.
فاتحه خواندیم و راه افتادیم غروب رسیدیم.ده دقیقه ای که برای نماز از هم جدا شدیم،چقدر سخت گذشت.انگار ساعت ها بود ندیده بودمش.
سنگ تمام برایش گذاشته و حسابی تیپ زده بودم.چادر مهمانی و کفشهایی با لژ های بلند.در طول مسیر دائم سر میخوردم.سر هر سر خوردنی دستم را میگرفت تا زمین نخورم.نفس نفس زد و گفت:دعای خواهرم چقدر زود مستجاب شدآخرین باری که امدیم کهف، دعا کرده بود دفعه بعد دست زنم را بگیرم و بروم بالا.
باهم خندیدیم ثانیه به ثانیه از بودن کنارش شاد بودم.
شام رفتیم رستورانی که همیشه تنهایی میرفت.گوشه دنجی پیدا کردم و نشستم. رفت برای سفارش غذا وقتی برگشت گفت:خانم گلم!عاشقتم خانوم خانوما از دوز داشتم نگات میکردم.دلم برات تنگ شد.
سرم را انداختم پایین شرم و حیا نمیگذاشت جوابش را بدهم.سرگرم حرف شدیم.
این داستان ادامــــــه دارد...!😊
#کــــپــــی؟حــــرام❌
نویسنده:منصورهقنادیان
💚🌿💚🌿💚🌿💚
🌿💚🌿💚🌿💚
💚🌿💚🌿💚
🌿💚🌿💚
💚🌿💚
🌿💚
💚
#عشق_بہ_یڪ_شࢪط
#پارتچهارم
با فاصله ازش روی زمین زانو زدم و گفتم:
- خوبی؟ خیلی درد داری؟ بیا سوار شو بریم دکتر.
شونه هاش بیشتر لرزید و بلخره لب باز کرد:
- با چهار تا کتک و مشت و لگد اینجور دارم درد می کشم نمی دونم آرمان چطور اون همه شکنجه رو تحمل کرده.
چیزی دقیقا متوجه نشدم از حرفاش.
متعجب گفتم:
- آرمان؟ آرمان کیه؟
با صدای بم ی گفت:
- شهید آرمان علی وردی .
من و چه به شهدا.
اما یه لحضه احساس خجالت کردم که جلوی اون انگار خیلی بی اطلاعات بودم.
خودش فهمید من نمی شناسم شهیده رو.
گوشیش که خورد شده بود رو رمز شو زد و یه عکس رو باز کرد گرفت سمتم.
با دیدن فیلم پسر جونی که کف خیابون افتاده بود و مردم دورش جمع شده بودن و تمام کبود و زخمی بود از درد نفس نفس می زد دلم ریش شد.
نمی دونم چرا بغض کردم و بی اختیار زدم زیر گریه.
برای اولین بار غرورم جلوی یه پسر خورد شده بود.
اما دلم فقط می خواست گریه کنم.
نمی دونم چرا پیشش هیچ حس غرور و غربیه بودن بهم دست نمی داد و تمام قانون هامو داشتم جلوش می شکستم.
اما اون نه زل زد بهم و نه کاری کرد که معذب بشم بلکه گذاشت راحت باشم و راحت گریه کنم.
یکم که سبک شدم زنگ زدم حراست باغ تا بیان.
کلی عـذرخواهی کردن و زنگ زدن پلیس .
درد گردنم همین طور داشت بیشتر می شد طوری که به نیک سرشت گفتم:
- منو می بری دکتر؟ دردم خیلی شدیده نمی تونم بشینم پشت فرمون.
مونده بود قبول کنه یا نه.
با خواهش گفتم:
- زود باش دارم می میرم از درد.
ریموت و دستش دادم و طوری سعی کرد بگیره که دستش به دستم نخوره.
رفت که سوار بشه گفتم:
- زمین ترک برداشت.
چیزی نگفت و با مکث سوار شد.
ماشین و دور زدم و خواستم جلو بشینم که گفت:
- می شه لطفا عقب بشینین؟
یعنی بهش برنمی خورد عقب بشینم؟ انوقت فکر می کردن رانندمه که!
کلا همه چی ش عجیبه!
عقب نشستم و بی توجه به اون دراز کشیدم و حرکت کرد.
به اینه نگاه کردم بلکه دلم خوش بشه قایمکی از اینه بهم نگاه کنه اما با دقت نگاهش به جلوش بود.
یعنی واقا زیبایی من برای اون هیچ ارزشی نداشت؟
به بابا پیام دادم بیاد بیمارستان .
با ترمز کردن ماشین نشستم انقدر فکرم مشغول بود که نفهمیدم کی رسیدیم.
پیاده شدیم.
و بابا دم در منتظر بود ما رو که دید بدون توجه به من رفت و یقعه نیک سرشت و گرفت و داد زد:
- عوضی بلا سر دختر من میاری اررره؟ نکنه کتک ها کم ت بود می شکمت خودم خاک ت می کنم.
وای نه بابا لو داده بود.
سرش پایین بود و هیچی نگفت.
لب زدم:
- بابا اون منو نجات داد.
بابا بهت زده برگشت و نگاهم کرد و گفت:
- چی؟ یعنی چی؟
شرمنده از اون که فهمیده بود واسه چی کتک خورده لب زدم:
- رفتم باغ شبستان غذا بخورم تو پارکینگ دونفر افتادن به جونم اگر نرسیده بود حتما گردن منو می شکستن دردش داره دیونه ام می کنه .
بابا یقعه اشو ول کرد و گفت:
- بیا.
بازم هیچی نگفت و .
داخل رفتیم و پرستار گفت توی اتاق..منتظر بمونیم دکتر بیاد.
روی یکی از تخت ها نشست و منم تخت بعدی دراز کشیدم.
بابا دستی به گردن م زد و گفت:
- کی بودن بابا جون؟ فقط به من بگو.
چشامو بستم و گفتم:
- نمی دونم مزاحمم شده بودن بهش گفتم گم شه از پشت موهامو گرفت و با شدت کشید گردنم داشت از جاش کنده می شد نیک سرشت رسید و از پشت زدش و دوتایی حساب شونو رسیدیم گردنم درد می کنه.
به نیک سرشت نگاه کردم که سر به زیر نشسته بود و منتـظر دکتر بود.
اون فهمید کار من بوده اما چرا هیچی به روم نیاورد؟
#نویسنده:_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون حذف لینک و حذف نویسنده حرام است
🤎@romane_mazhaby🤎
💚🌿💚🌿💚🌿💚
🌿💚🌿💚🌿💚
💚🌿💚🌿💚
🌿💚🌿💚
💚🌿💚
🌿💚
💚
#عشق_بہ_یڪ_شࢪط
#پارتپنجم
با ورود دکتر اول رفت سمت نیک سرشت چون کبودی های روی صورت و تن ش بیشتر از من خودنمایی می کرد.
اما نمی دونم چی به دکتر گفت که سری تکون داد و راه شو کج کرد اومد سمت من.
کمی گردن مو وارسی کرد و گفت:
- چیز جدی نیست درد هم طبیعیه به خاطر فشار ناگهانی هست گردنبند طبی ببنید امشب و تا صبح فردا خوب خوب می شید.
سری تکون دادم و بابا رفت که بخره.
سمت نیک سرشت رفت و گفت:
- چی شده جوون؟ بهت نمی خوره ضد انقلاب باشی که بگم توی دعوا زدنت بهت می خوره ساندیس خور باشی.
تو عالم درد نیک سرشت خندید .
خدایا چقد خوشکل می خنده چال هم داره.
سری برای دکتر تکون داد و گفت:
- درسته اقای دکتر والا خودمم نمی دونم برای چی کتک خوردم.
خیلی اروم گفت که حتا من نشنوم و چیزی به روم نیاره اما من تیز تر از این حرفا بودم.
دراز کشید و دکتر خواست پیراهن شو وا کنه چون مدام دستش رو کتف ش بود.
چیزی زمزمه کرد و دکتر با لبخند سر تکون داد وپرده های دور تخت و کشید.
هووفی کشیدم و به سقف خیره شدم.
تمام مدت منتظر بودم یه اخی یه اوخی یه چیزی ازش بشنوم ولی هیچ!
گاهی فقط صدای دکتر می یومد که بهش می گفت چطور بچرخه تا زخم هاشو درمان کنه.
بابا اومد و کمک کرد بلند بشم زیر لب گفتم:
- بدجور گفتی بزننش؟
بابا گفت:
- نه دراون حد ولی اره.
پوفی کشیدم و بابا زیر چشمی پاییدم و همون طور که می رفتیم گفت:
- حالا نکشتنش که اینطور فکرت مشغول شده چهار تا کتک بوده همین دلت واسه اینا نسوزه همینان که مملکت و عقب مونده کردن لباساشو دیدی؟ خفه نشدی بچه تا بیخ بستی دکمه رو .
سمت ماشینم رفتم که بابا گفت:
- کجا با این حالت؟
دستی تو هوا براش تکون دادم که یعنی خودم میام.
و سوار شدم و از محوطه خارج شدم و یکم جلوتر وایسادم تا بابا بره.
وقتی رفت دوباره برگشتم توی محوطه بیمارستان و ماشین و پارک کردم .
پیاده شدم و یه سری خوراکی گرفتم برگشتم توی اتاقی که نیک سرشت توش بود.
دستشو حال کرده بود روی چشاش ولی نفس های نامنظم ش نشون می داد که خواب نیست.
صندلی و با پام کشیدم جفت تخت ش که صدای خیلی بدی داد و دستشو برداشت و مطمعن بودم الان بهم نگاه می کنه اما باز نگاهش جلو پام بود زکی.
نشستم و خوراکی ها رو حالت طلبکارانه گذاشتم رو تخت ش و گفتم:
- ببین من اصلا اهل عضر خواهی نیستم گفته باشم.
از حالت تدافعی م جا خورد و گفت:
- منم از شما عذرخواهی نخواستم.
خیره بهش گفتم:
- نمی خواد خودتو به اون راه بزنی که یعنی نفهمیدی من گفتم بزننتت.
انگار زیر نگاهم معذب بود که نشست روی تخت و پاهاشو جمع کرد .
و گفت:
- چرا این کارو کردید؟
منم طبق معمول رک و پوست کنده گفتم:
- چون به من نگاه نکردی یعنی خواستی بگی چی؟ می خواستی بگی خیلی شاخی و به من اهمیت نمی دی ببین همه جلوی زیبایی و پول من کم میارن.
تو سکوت گوش می داد و چیزی نگفت.
با صدای بمی گفت:
- یعنی اینکه نگاه ها روی شماست شما به خودتون افتخار می کنید؟
با غرور گفتم:
- خوب اره.
به دستش که سرم توش بود زل زد و گفت:
- ولی شما اشتباه می کنید می دونید چرا؟
کنجکاو گفتم:
- چرا؟
با آرامش گفت:
- وقتی همه به شما نگاه کنن شما مثل یک وسیله عمومی هستین! وقتی همه بتونن بهتون نگاه کنن ارزش یک چیز عمومی پیدا می کنید مثل یک صندلی توی پارک یا هر چیز عمومی دیگه ای! ارزش یه وسیله عمومی هم برای مردم خیلی کمه چون مال خودشون نیست پس براشون فرقی نمی کنه چه طور باهاش رفتار کنن یا چطور ازش استفاده کنن و حتا اگه بلایی هم سرش بیاد مهم نیست براشون فقط می گن مال ما نیست بزار نهایت استفاده رو ببریم چیزیش شد به ما چه! اما..
به دهن ش خیره بودم تا کلمه بعدی رو بگه ولی مکث کرد و لب زدم:
- ده بگو دیگه اما چی ...
نفس عمیقی کشید و گفت:
- دختر چادری دیدین دیگه؟
سری تکون دادم و گفتم:
- خوب اره.
و دوباره پرسید:
- تاحالا از خودتون پرسیدین چرا چادر سر می کنن؟
یکم فکر کردم واقا تاحالا کلی بهش فکر نکرده بودم شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- خوب نه بهش فکر نکردم ولی شاید برای همون دین شون اسلام.
نیک سرشت سری تکون داد و گفت:
- اونا برعکس شما هستن نمی خوان اموال عمومی باشن که همه بتونن با نگاه شون از اونا استفاده کنن و خودشونو توی یک شءی با ارزش که یادگار مادرم فاطمه زهراست حفظ می کنن چون نمی خوان خودشو بی ارزش کنن اونا مثل یک مروارید توی صدف هستن و بقیه مثل مروارید بدون از صدف! یک مروارید هم تا وقتی ارزش داره توی صدف باشه!.
#نویسنده:منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون حذف لینک و حذف نویسنده حرام است
🤎@romane_mazhaby🤎
💚🌿💚🌿💚🌿💚
🌿💚🌿💚🌿💚
💚🌿💚🌿💚
🌿💚🌿💚
💚🌿💚
🌿💚
💚
#عشق_بہ_یڪ_شࢪط
#پارتششم
یعنی به من توهین کرد؟ یعنی به من گفت تو مثل یه وسیله عمومی هستی؟
یا داشت بهم یاد می داد وسیله عمومی نباشم؟
یعنی من با پوشیدن لباس تنگ و کوتاه و بیرون ریختن موهام خودمو یه وسیله عمومی برای نگاه بقیه کردم؟
یعنی من بمیرم کسی افسوس نمی خوره دختر به این خوشگلی مرده؟
اصلا همه عاشق منن!
با فکری که به سرم زد سریع زدم روی ترمز .
گوشیمو برداشتم و با خط ناشناس ام توی گروهی که بچه های دانشگاه قایمکی زده بود تا راحت حرف بزنن که به گوش من و پدرم و اساتید نرسه پیام دادم:
- بچه ها مثلا ترانه کامرانی بمیره ناراحت می شید؟
این خط ناشناس ام به اسم امیرعلی بود و با بچه ها رفیق بودم چند باری گفتن بیا ببینیمت که من یه پسری رو جای خودم فرستادم و ماست مالیش کردم.
چند نفری که انلاین بود از جمله شاهرخ نوشت:
- ناراحت (با استیکر خنده) فقط افسوس که همچین لیدی می ره تو خاک.
و چند نفر دیگه هم پیام هایی دادن که فهمیدم اونا فقط به فکر..
و حرفای نیک سرشت درست بود.
سرمو روی فرمون گذاشتم و مغزم از خستگی ارور می داد.
جیغی از ته دل کشیدم و فریاد زدم:
- خدا بگم چیکار کنه نیک سرشت که مغز مو پاک ریختی بهم.
نمی دونم چطور رانندگی کردم و همین که رسیدم به خونه خودمو روی تختم انداختم و خوابیدم .
با صدای مکرر در زدن کلافه نشستم و بعد بلند شدم با قدم های محکم که نشون از عصبانیت ام می داد درو وا کردم که مهین خدمتکارمون هینی کشید و ترسیده نگاهم کرد.
با خشم گفتم:
- ها چیه؟
با لکنت گفت:
- خا..نوم جون ..اقا گفت ..بیاین صبحان..ه.
و دوید رفت.
درو کوبیدم و اومدم برم دراز بکشم که تازه خودمو دیدم.
مانتو و شلوار و پیراهنم چروک شده بود شالم دور گردنم مارپیچ شده بود و موهام وز وزی آرایشمم ریخته بود.
هوفی کشیدم امروز بیخیال دانشگاه بخوابم اما با فکر به نیک سرشت به ساعت نگاه کردم ۱ ساعت مونده بود.
سریع لباس برداشتم و پریدم توی حمام سرسری اماده شدم و خواستم مانتوی زرد کوتاه ام رو بپوشم که یاد حرفاش افتادم.
کلافه تا باز فکر دیونه ام نکرد یه مانتو ساده تقربا رو زانو مشکی پوشیدم و شلوار راسته و برای اولین بار مقنعه!
آرایش کردم و سریع پله ها رو رفتم پایین بابا با دیدنم چشاش گرد شد.
بهت زده گفت:
- چی شده؟ مگه داری می ری عزاداری؟
مقنعه پوشیدی؟
و اخماشو در هم کشید.
لب زدم:
- نه حالا بعد می گم می دونی بابا از بحث سر صبح بدم میاد پس خدافظ.
ریموت و زدم و سوار شدم.
با سرعت سرسام اوری رانندگی می کردم کلا با سرعت اروم حال نمی کردم .
اومدم برم تو که دیدم نیک سرشت دم دره و داره با دوتا پسر که شبیهه خودش لباس پوشیده بودن حرف می زد.
حتما داشتم اونا هم مذهبی بودن.
پیاده شدم ماشین و همون دم در گذاشتم بمونه .
سمتش رفتم که متوجه من شد و گفتم:
- سلام بیا کارت دارم.
یکم جلوی دوستاش از لحن خودمونی من خجالت کشید با ببخشیدی بحث و تمام کرد و سمت داخل راه افتادم اونم پشت سرم اومد.
انقدر سر به زیر بود ادم یاد بچه کوچولوها میوفته
#نویسنده:_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است
🤎@romane_mazhaby🤎
هدایت شده از فِراق!🫀
«𝐎𝐅𝐅⏰»
ـ ـ ـ ـــــ⊰𑁍⊱ـــــ ـ ـ ـ
اعمـٰالقبلخوآب..!
قبلخوآبوضوفرآموشنشہرفیق🌿ـ!
سہعددقُلهوللّٰھ🔗ـ!
اَللھمالغفرالمؤمنینوالمؤمنـٰات🖐🏻!ـ
𝟏مرتبہ:↜صلوآتو
اللھمصَلعلۍجمیعالانبیآوالمرسلین🌙ـ!
𝟑مرتبہ:↜یفعلاللھمـٰایشـٰابقدره
ویحڪممـٰایریدبعزتہ🌱ـ!
خوآندنسورهےِتَڪاثر..!
𝟏مرتبہ:↜سبحـٰاناللّٰھوالحمدللّٰھوَ
لآالھالااللّٰھواللّٰھواَڪبر..!
#شبتونخـوش..!
#سلآمتۍآقـٰامونصلوآت🙃ـ!