eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
💚🌿💚🌿💚🌿💚 🌿💚🌿💚🌿💚 💚🌿💚🌿💚 🌿💚🌿💚 💚🌿💚 🌿💚 💚 یعنی به من توهین کرد؟ یعنی به من گفت تو مثل یه وسیله عمومی هستی؟ یا داشت بهم یاد می داد وسیله عمومی نباشم؟ یعنی من با پوشیدن لباس تنگ و کوتاه و بیرون ریختن موهام خودمو یه وسیله عمومی برای نگاه بقیه کردم؟ یعنی من بمیرم کسی افسوس نمی خوره دختر به این خوشگلی مرده؟ اصلا همه عاشق منن! با فکری که به سرم زد سریع زدم روی ترمز . گوشیمو برداشتم و با خط ناشناس ام توی گروهی که بچه های دانشگاه قایمکی زده بود تا راحت حرف بزنن که به گوش من و پدرم و اساتید نرسه پیام دادم: - بچه ها مثلا ترانه کامرانی بمیره ناراحت می شید؟ این خط ناشناس ام به اسم امیرعلی بود و با بچه ها رفیق بودم چند باری گفتن بیا ببینیمت که من یه پسری رو جای خودم فرستادم و ماست مالیش کردم. چند نفری که انلاین بود از جمله شاهرخ نوشت: - ناراحت (با استیکر خنده) فقط افسوس که همچین لیدی می ره تو خاک. و چند نفر دیگه هم پیام هایی دادن که فهمیدم اونا فقط به فکر.. و حرفای نیک سرشت درست بود. سرمو روی فرمون گذاشتم و مغزم از خستگی ارور می داد. جیغی از ته دل کشیدم و فریاد زدم: - خدا بگم چیکار کنه نیک سرشت که مغز مو پاک ریختی بهم. نمی دونم چطور رانندگی کردم و همین که رسیدم به خونه خودمو روی تختم انداختم و خوابیدم . با صدای مکرر در زدن کلافه نشستم و بعد بلند شدم با قدم های محکم که نشون از عصبانیت ام می داد درو وا کردم که مهین خدمتکارمون هینی کشید و ترسیده نگاهم کرد. با خشم گفتم: - ها چیه؟ با لکنت گفت: - خا..نوم جون ..اقا گفت ..بیاین صبحان..ه. و دوید رفت. درو کوبیدم و اومدم برم دراز بکشم که تازه خودمو دیدم. مانتو و شلوار و پیراهنم چروک شده بود شالم دور گردنم مارپیچ شده بود و موهام وز وزی آرایشمم ریخته بود. هوفی کشیدم امروز بیخیال دانشگاه بخوابم اما با فکر به نیک سرشت به ساعت نگاه کردم ۱ ساعت مونده بود. سریع لباس برداشتم و پریدم توی حمام سرسری اماده شدم و خواستم مانتوی زرد کوتاه ام رو بپوشم که یاد حرفاش افتادم. کلافه تا باز فکر دیونه ام نکرد یه مانتو ساده تقربا رو زانو مشکی پوشیدم و شلوار راسته و برای اولین بار مقنعه! آرایش کردم و سریع پله ها رو رفتم پایین بابا با دیدنم چشاش گرد شد. بهت زده گفت: - چی شده؟ مگه داری می ری عزاداری؟ مقنعه پوشیدی؟ و اخماشو در هم کشید. لب زدم: - نه حالا بعد می گم می دونی بابا از بحث سر صبح بدم میاد پس خدافظ. ریموت و زدم و سوار شدم. با سرعت سرسام اوری رانندگی می کردم کلا با سرعت اروم حال نمی کردم . اومدم برم تو که دیدم نیک سرشت دم دره و داره با دوتا پسر که شبیهه خودش لباس پوشیده بودن حرف می زد. حتما داشتم اونا هم مذهبی بودن. پیاده شدم ماشین و همون دم در گذاشتم بمونه . سمتش رفتم که متوجه من شد و گفتم: - سلام بیا کارت دارم. یکم جلوی دوستاش از لحن خودمونی من خجالت کشید با ببخشیدی بحث و تمام کرد و سمت داخل راه افتادم اونم پشت سرم اومد. انقدر سر به زیر بود ادم یاد بچه کوچولوها میوفته :_منتظر313-@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است 🤎@romane_mazhaby🤎
اینم سه پارت از رمان عشق به یک شرط تقدیم نگاهتون
هدایت شده از فِراق!🫀
«𝐎𝐅𝐅⏰» ـ ـ ـ ـــــ⊰𑁍⊱ـــــ ـ ـ ـ اعمـٰال‌قبل‌خوآب..! قبل‌خوآب‌وضوفرآموش‌نشہ‌رفیق🌿ـ! سہ‌عددقُل‌هوللّٰھ🔗ـ! اَللھم‌الغفرالمؤمنین‌والمؤمنـٰات🖐🏻!ـ 𝟏مرتبہ‌:↜صلوآت‌و اللھم‌صَل‌علۍجمیع‌الانبیآوالمرسلین🌙ـ! 𝟑مرتبہ:↜یفعل‌اللھ‌مـٰایشـٰابقدره ویحڪم‌مـٰایریدبعزتہ🌱ـ! خوآندن‌سوره‌ےِ‌تَڪاثر..! 𝟏مرتبہ‌:↜سبحـٰان‌اللّٰھ‌والحمدللّٰھ‌وَ لآالھ‌الااللّٰھ‌واللّٰھ‌واَڪبر..! ..! 🙃ـ!
هدایت شده از فِراق!🫀
•شَبِتون شُـهَدایـے🌚 •عِشقِتون حُسینۍ🦋🌿 •نَفَسِتون حِیدَࢪۍ💚🍃 •ذِڪرِتون یاعلی📿🤲🏻 •مِهرِتون فاطِمی🥰🌱 •قَلبِتون ࢪضایی🫀🤍 •صَبرِتون زینَبۍ🖐🏼 •حِجابِتون زَهࢪایۍ🖤🧕🏼 •غیرَتِتون علوۍ✨ •اِلتمـٰاس‌دُعـٰا🙏🏻🦋
بسم‌رب‌الزهرا🥲🌿
شهدای اخیر