و دردها از ما شخصیتی ساختند پر از خنده هایی تصنعی و روح هایمان رویاها را درقبرستان دل هایشان دفن کردند...
چشمان من هرشب با اشک مزار ارزوهایم را شستند و قلم!رابطِ رفاقت من و کاغذ بود...
امان از چشمهای خیس. در نصف شب ها.
امام از محدودیتهای سخت.
امان از خودکشیها.
امان از کم آوردن.
امان از صبر زیاد.
امان از تحمل زیاد.
امان از درد مغز ها و قلب ها در شب و روز.
امان از این زندگی...
نوشته بود:
کاش زندگی برعکس شروع میشد؛ پیر به دنیا میومدیم با یه عشق جوون میشدیم اخرشم یه شب تو بغل مادرمون میمردیم.
اسم کسایی که دوست داری میتونی اینجوری سیو کنی
سیوش کن "sieluni rauhaa" یعنی آرامش روحم
سیوش کن "Ma Rose" یعنی گل رُزِ من
سیوش کن "Okara efu" یعنی نیمه تو
سیوش کن "occhi perlati" یعنی چشم مروارید من
سیوش کن "Hugin" یعنی زندگی بخش
سیوش کن "setinom" یعنی تکیه گاه زندگیت
سیوش کن "Mi paz" یعنی آرامش ابدی
سیوش کن "Metanoia" یعنی معجزه من
سیوش کن "Mi morfina" یعنی مُورفین من
سیوش کن "Mein seele" یعنی نفس من
هر شلیک یک پرنده می کشد،یکبار پرنده ای را مهمان سقوط و یک بار از اغوش زندگی فراری می دهد.
اما شلیک ها اینجا صدبار می کشند؛ یکبار گلوله و نود و نه بار دیگر کسی که شلیک می کند.پرنده های اینجا جای یکبار صدبار سقوط می کنند،صد بار جان می دهند و صدبار می فهمند زندگی،خندیدن،آزادی،نفس کشیدن های بی پروا و احساسات تاوانی از جنس سقوط درجایی که نمی دانند،دارد.
پرنده های احساسمان چه زود فهمیدند!چه زود پرواز کردند و چه زود زخمی شدند.شاید از همان اول فکر پرواز غلط بود؛باید در لانه می ماندند ورویاهایشان را در لانه پنهان می کردند و منتظر می نشستند تا باد نعره ای بکشد وانها سقوط کنند روی زمینی که تاشب صد گربه از انجا رد میشود دریده میشدند،اما احساسشان خدشه برنمی داشت؛یا از همان اول حصاری از جنس نفرت دور قلبمان می ساختیم تا نبینیم شکارچی را که بی رحمانه قلب پرنده صفتمان که بر اسمان عشق پرواز می کرد نشانه می گیرد و مانند امروز نشنویم صدای بنگ؛صدایی که جانمان راگرفت و در خاطرمان هک شد...
بعد از یک سال انتظار از پشت تلفن و صفحات اجتماعی بالاخره به شهرش رفته بود تا او را غافلگیر کند
اما خودش غافلگیر شد،نمی دانست حال باید چه عملکردی از خود نشان دهد
هم از شوق اشک در چشمانش سو سو میکرد هم از درد
درد ناشی از اعتمادی که به او داشت
دردی که می دانست زیباست اما تلخ
با خود فکر کرد، یعنی آن همه جملات محبت آمیز، آن همه وعده های شیرین، آن صدای گرمش که احساس امنیت را به او منتقل کرده بود پوچ بود؟
چه شد؟ کجا رفت؟
فقط می دانست دلش میخواد که جای دستان آن دختر در دستان مردانه اش، دستان او را لمس میکرد، جای بگو بخند هایی که با آن دختر میکرد باید با او میکرد و امان از خنده های دلنشینش،
باور نمیکرد اما بدون هیچ مزاحمتی برای حال خوبشان پشت به آنها صحنه را ترک کرد...
@Fuzzy_Feeling᭄🤍
704.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▒🖤▒🖤▒
دیدی؟
﹏___________﹏
@Fuzzy_Feeling ᭄ 🤍
ماه میدرخشد، درخشنده، درخشنده، درخشنده...
اما چه میشود که دلتنگی نگاه ها را به سویش جلب میکند!
شبت بدون دلتنگی،✨🌙