نوشته بود:
کاش زندگی برعکس شروع میشد؛ پیر به دنیا میومدیم با یه عشق جوون میشدیم اخرشم یه شب تو بغل مادرمون میمردیم.
اسم کسایی که دوست داری میتونی اینجوری سیو کنی
سیوش کن "sieluni rauhaa" یعنی آرامش روحم
سیوش کن "Ma Rose" یعنی گل رُزِ من
سیوش کن "Okara efu" یعنی نیمه تو
سیوش کن "occhi perlati" یعنی چشم مروارید من
سیوش کن "Hugin" یعنی زندگی بخش
سیوش کن "setinom" یعنی تکیه گاه زندگیت
سیوش کن "Mi paz" یعنی آرامش ابدی
سیوش کن "Metanoia" یعنی معجزه من
سیوش کن "Mi morfina" یعنی مُورفین من
سیوش کن "Mein seele" یعنی نفس من
هر شلیک یک پرنده می کشد،یکبار پرنده ای را مهمان سقوط و یک بار از اغوش زندگی فراری می دهد.
اما شلیک ها اینجا صدبار می کشند؛ یکبار گلوله و نود و نه بار دیگر کسی که شلیک می کند.پرنده های اینجا جای یکبار صدبار سقوط می کنند،صد بار جان می دهند و صدبار می فهمند زندگی،خندیدن،آزادی،نفس کشیدن های بی پروا و احساسات تاوانی از جنس سقوط درجایی که نمی دانند،دارد.
پرنده های احساسمان چه زود فهمیدند!چه زود پرواز کردند و چه زود زخمی شدند.شاید از همان اول فکر پرواز غلط بود؛باید در لانه می ماندند ورویاهایشان را در لانه پنهان می کردند و منتظر می نشستند تا باد نعره ای بکشد وانها سقوط کنند روی زمینی که تاشب صد گربه از انجا رد میشود دریده میشدند،اما احساسشان خدشه برنمی داشت؛یا از همان اول حصاری از جنس نفرت دور قلبمان می ساختیم تا نبینیم شکارچی را که بی رحمانه قلب پرنده صفتمان که بر اسمان عشق پرواز می کرد نشانه می گیرد و مانند امروز نشنویم صدای بنگ؛صدایی که جانمان راگرفت و در خاطرمان هک شد...
بعد از یک سال انتظار از پشت تلفن و صفحات اجتماعی بالاخره به شهرش رفته بود تا او را غافلگیر کند
اما خودش غافلگیر شد،نمی دانست حال باید چه عملکردی از خود نشان دهد
هم از شوق اشک در چشمانش سو سو میکرد هم از درد
درد ناشی از اعتمادی که به او داشت
دردی که می دانست زیباست اما تلخ
با خود فکر کرد، یعنی آن همه جملات محبت آمیز، آن همه وعده های شیرین، آن صدای گرمش که احساس امنیت را به او منتقل کرده بود پوچ بود؟
چه شد؟ کجا رفت؟
فقط می دانست دلش میخواد که جای دستان آن دختر در دستان مردانه اش، دستان او را لمس میکرد، جای بگو بخند هایی که با آن دختر میکرد باید با او میکرد و امان از خنده های دلنشینش،
باور نمیکرد اما بدون هیچ مزاحمتی برای حال خوبشان پشت به آنها صحنه را ترک کرد...
@Fuzzy_Feeling᭄🤍
704.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▒🖤▒🖤▒
دیدی؟
﹏___________﹏
@Fuzzy_Feeling ᭄ 🤍
ماه میدرخشد، درخشنده، درخشنده، درخشنده...
اما چه میشود که دلتنگی نگاه ها را به سویش جلب میکند!
شبت بدون دلتنگی،✨🌙
باشه. ولی خدا هیچوقت سایه گیف و استیکرو از سرمون کم نکنه
چون بدون اونا من تو مجازی قادر به حرف زدن نیستم.
از طرف یه INTP
بود...نابود
هرگز اونروزو فراموش نمیکنم.
اومده بودم پاتوق همیشگیمون، رو به روی همون بستنی فروشی، روی همون صندلی دونفره...شاید بشه اسمشو گذاشت پارک.
اومده بودم سوپرایزت کنم. آخه تولدت بود!
دیدم یه نفر که ظاهرش خیلی شبیه تو بود، دست یه دخترو گرفته بود و دوتایی داشتن بستنی میخوردن.
با خودم گفتم:《بیخیال! هرکی ظاهرش شبیه تو بودو نمیشه قضاوت کرد و گفت خودتی》.
یهو صورتتو برگردوندی سمتش. اشتباه نکرده بودم. خودت بودی. گل رز داخل دستمو فشار دادم. حتی حس نکردم که تیغاش دارن دستمو خراش میدن. چشمامو محکم روی هم فشار دادمو تند تند تو ذهنم تکرار میکردم"شاید خواهرش باشه.آره شاید خواهرش باشه"
با همین فکر خودمو آروم کردمو انگشتر فیروزهای رو که واسه تولدت خیریده بودمو از جیب مانتوم دراوردم. چند قدم بهت نزدیکتر شدم، که با همون پرستیژ جذابی که همیشه پیش من نمایشش میدادی گفتی بهش:
_ عشقم!؟ واسه تولدم چی کادو اوردی؟
فقط ی کلمه تو ذهنم تکرار میشد "عشقم". شاید من اشتباه شنیده باشم. صدای آشنایی جواب داد:
_خودت دوس داری چی خریده باشم؟
بی شباهت به صدای رفیقم نبود. همون لحظه شکستم. رفیقم؟ تو؟ عجیبه!
انگشتر به همراه گل رز سفید_مشکی از دستم سر خورد و مهمون زمین شد. صدای چق چق انگشتر باعث شد سر دوتاتون به سمتم برگرده.
نگاه جفتتون ترسیده بود.
اما من؟ داشتم به تراژدی فیلم خیانت نگاه میکردم
نویسنده: رفیقم
کارگردان: عشقم
شروع کردم به خندیدن؛ اما خدا شاهد بود که قلبم داشت تیر میکشید.
من در عرض چند دقیقه متلاشی شده بودم.
حالا چرا رفیقم؟ اون نمیدونست چقد دوسش داشتم؟ منکه تموم حرفا و راز دلامو پیشش میگفتم. حالا اون شده بود عشقِ عشقم؟
صدای همون مرد خیانتکار بلند شد:
_ببین مینا...
دستمو به معنی سکوت اوردم بالا تا بیشتر از این خودتو از چشمم نندازی.
خندمو قطع کردم و چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط باشم؛ اما مگه چشمای لعنتیم که هواش بارونی بود، میذاشت؟
آب دهنمو چندباری قورت دادم تا اون غدهای که راه تنفسمو بسته پایین بره.
لبخندی به تلخیِ شربت سرماخوردگی زدم و رفتم جلو. جلو و جلوتر. نگاهم به اتصال دستاتون که از هم قطع شده بود، افتاد.
یه روزی دستای همین مرد مالِ من بود. میگفتی اگه ناراحت بشی، دنیام آتیش میگیره، میرم و کسی رو که ناراحتت کرده رو آتیش میزنم. حالا میخواستی خودتو آتیش بزنی؟
دستمو به آستین لباس مردِ نامردم بردم و آستین لباسشو گرفتم و بلند کردم. بعد با اون یکی دستم،دستِ توعه رفیقِ نارفیقمو گرفتم و اونم بلند کردم و دوباره اتصال دستاتونو به هم متصل کردم.
انگار جهنم جلوی چشمام بود.
رفیقم که حالا یه خیانتکار بود، خواست حرفی بزنه
که پیش دستی کردم و گفتم:
+به به! چقد بهم میاین!
خندیدم و دست زدم! اما معنی اون یه قطره اشکی که به همراه لبخندم سرازیر شدو نفهمیدم.
با همون خنده گفتم:
+آفرین!هردوتون بردین. من هنوز نباختما، فقط کیش و مات شدم
بدجوریم کیش و مات شدم.
نشستم رو زمین و گل پژمرده رو به همراه انگشتر از رو زمین برداشتم و مقابل نگاه بهت زدتون بلند شدم و ادامه دادم:
_اومده بودم تولدتو بهت تبریک بگم و سوپرایزت کنم؛ اما باور کن خودم سوپرایز شدم.
تبریک میگم. خوشبخت شین!
و بعد گل رز رو به رفیق خیانتکارم هدیه دادم و انگشترم انداختم تو سطل آشغال.
صدای نحس و نامردت به گوشم رسید:
_مینا...
عصبانی شدم. برگشتم سمتت که بزنم تو صورتت که...
دستم بین راه خشک شد. دلم نیومد بزنمت؛ ولی بجاش داد کشیدم:
+خفه شو آشغال! اسم منو به زبونِ نجست نیار! قبل از آوردن اسم من، دهنتو آب بکش!
و بعد دور شدم... دور و دور و دورتر و دورتر از دور
+++
حالا هر روز دارم یه قصهی خیانت که از جوونیم با چشمای خودم دیدموواسهی دختر جوونم تعریف میکنم
راستی! فک کنم پسرتون تاوانِ شماهارو داره به وسیلهی دخترم پس میده
یکی بود یکی نابود
و این است قصهی گردِ زمین