نوشته بود:
ஜــــــــــ◉
-------------------------------------------------------
@Fuzzy_Feeling
ஜــــــــــ◉
-------------------------------------------------------
@Fuzzy_Feeling
روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم، هرکاری می کردم جز فکر او بر افکار دیگر پیروز نمیشد
باشد، تسلیم،
کل روز در مغزم رژه میرفتی حال می گذارم رئیس افکاراتم شوی
یاد آن روز افتادم که ساعت ها پشت تلفن خندیدیم بدون هیچ محتوای خواصی،
بدون هیچ حرفی فقط شنوای تنفس هم بودیم،
هیچ موقع این مکالمه های بی محتوا اما زیبا از یادم نمی رود!
به خود آمدم دیدم به سقف زل زده ام و مانند دیوانه ای بی دلیل میخندم اما در دل می دانستم که دلیل این دیوانگی تو هستی!
@Fuzzy_Feeling᭄🤍
هدایت شده از 𒌋𝖬𝗂𝖽𝗇︎𝗂𝗀︎𝗁︎𝗍
اون حسی که توی مدرسه همه با دوستاشون خوشحالن و باهم حرف میزنن ولی تو همیشه ی گوشه نشستی و حس میکنی اگه وارد جمعشون بشی ایگنورت میکنن و ی اضافی ای مزخرف ترینه<<
هنوزم با صدای ویسای خندت خندم میگیره
هنوزم با اشتیاق ویسای قدیمیتو تکرار میکنم
اسم این بیماری رو نمیدونم اما ویسات شده تموم موزیکام در طول هفته...
@Fuzzy_Feeling᭄🤍
فقط اون رابطههای دوستی که به مرور زمان بدون هیچ دلیلی قطع میشن.
فقط همونجا که با کسی که باهاش درد و دل کردی دعوا میکنی، اون برای بردن دعوا از گذشتن استفاده میکنه تا دعوا رو ببره، اونجاش خیلی بده.
آخه عوضی من بهت اعتماد کردم که باهات درد و دل کردم.