eitaa logo
𝘍𝘶𝘻𝘻𝘺 𝘧𝘦𝘦𝘭𝘪𝘯𝘨 | احساس مبهم
63 دنبال‌کننده
145 عکس
70 ویدیو
3 فایل
بسم خالق تو، من، ما! احساسی دارم، احساسی عجیب در پی اش گشتم اما، چیزی نصیبم نشد احساسی خوب اما، در عین حال زجر آور... نمیتوانم اسمی بر رویش بگذارم پس بهتر است بگویم احساس مبهم ارتباطمون: https://harfeto.timefriend.net/16713528580357
مشاهده در ایتا
دانلود
ولی این! + ------------------------------------------------------- @Fuzzy_Feeling
چه قشنگ! ------------------------------------------------------- @Fuzzy_Feeling
باده و می مرا میل تو می خواند گاه مرا مستم کن دل مستی چشمان تورا می خواهد امشب ز غم دنیا به کام چشمان تو رو آورده ام من از خود دور مکن امشب به دستان تو روی آورده ام!
داستان واقعی آهنگ زیر نخلا از مهراد هیدن یه دختر و پسر تو جزیره کیش زندگی میکردن. از بچگی باهم بزرگ شده بودن و خیلی همو دوست داشتن.دختره روحیه ماجراجویی داشته و عاشق این بوده که بیرون جزیره رو ببینه، اما خانوادش اجازه خروج از اون جزیره رو نمیدن. تو یه روز شلوغ تو جزیره یه توریست به طور اتفاقی دختره رو میبینه و ظاهر زیبای دختر و لباس محلیش پسره رو مجذوب میکنه و ازش میخواد که جزیره رو بهش نشون بده. بعد از یه پیاده روی طولانی توریسته خسته میشه و زیر یکی از نخل های کیش میشینن و شروع به درد و دل با دختره میکنه. دختره از توریسته میخواد که از دنیای بیرون جزیره براش تعریف کنه و بهش بگه که بیرون جزیره چه شکلیه. پسر با کلی ذوق تمام جاهایی که رفته رو برای دختر تعریف میکنه و دختر تمام مدت با دقت به حرفای پسره گوش میده و پیش خودش تصویر سازی میکنه که دنیای بیرون از جزیره چقدر قشنگه که یهو پسر توریست به دختر پیشنهاد میده اگه دوست داری بیا باهم دنیا رو بگردیم. بهش میگه من همیشه دنبال کسی بودم که مثل من دنبال ماجراجویی داشته باشه و بخواد کل دنیا رو سفر کنه. دختره به پسر توریست گفت که من نمیتونم از جزیره خارج بشم چون خانوادم اجازه نمیده. پسر توریست بهش گفت نیازی نیست بهشون بگی فقط با من بیا، اونا حتما درک میکنند. برای دختر جزیره حکم یه زندان بزرگ رو داشت و همیشه دوست داشت از اون جا بره بخاطر همین پیشنهاد پسر توریست رو قبول میکنه. یه شب پسر توریست به دختره میگه من امشب دارم از این جزیره میرم و خیلی خوشحالم که تو هم با من میای دختر میره با پسری که از بچگی باهاش دوست بوده خداحافظی کنه فقط بخاطر این که دوست داشته یه نفر بدونه که قراره کجا بره... به دوست بچگیش میگه و پسر خیلی شوکه میشه و به دختر میگه چرا داری میری؟ دختره به پسر میگه من میخوام بیرون از اینجا رو ببینم دیگه نمیتونم تحمل کنم این جزیره رو برام مثل یه زندان شده. پسر بخاطر علاقه زیادی که به دختر داشته نمیره به کسی بگه. فقط دوست داشته که دختره خوشحال باشه و خوشبخت بشه بخاطر همین فقط به دختره میگه یه درخواست ازت دارم، امشب بیا همو ببینیم. دختره میپرسه کجا؟ پسره میگه بیا امشب زیر بزرگ ترین درخت نخل داخل ساحل اونجا منتطرتم. شب میشه و دختر میره که پسر رو ببینه. پسر رو در حال درست کردن آتیش میبینه و کنارش میشینه و ازش میپرسه چرا گفتی بیام اینجا؟ پسره به دختر میگه من هیچ وقت فکر نمیکردم از این جزیره بری. فکر میکردم همیشه پیشم میمونی. تو بین همه تکراری بودن جزیره برای من تازه بودی. دختره چشماش پر از اشک میشه. پسره به دختره میگه چرا الان بهم میگی اینا رو؟ پسره به دختره میگه من فکر میکردم همیشه وقت دارم. دختره با توریسته میره و دوست بچگیش رفتنشو نگاه میکنه.
------------------------------------------------------- @Fuzzy_Feeling
یه حرف بهت می زنم، بفرست سیو مسجت، پینش کن، هرموقع دیدی دارن اذیتت می کنن بخونش و بلافاصله حذفشون کن: روابط دوستانه یا عاشقانه ی تو باید عامل کاهش استرست باشن نه بیشتر شدنش، باید منبعی برای آروم شدن تو، پیشرفت، خوشحالی و آسون تر شدن مسیر زندگیت باشن. اونا باید باشن تا از زندگیت لذت ببری و حالت خوب باشه کنارشون، نه برعکسش، چون زندگی خودش به اندازه کافی سخت هست :)