eitaa logo
✍️ انجمــن قـݪم جوان ✍️
394 دنبال‌کننده
432 عکس
37 ویدیو
16 فایل
📚✒انجمن داستان نویسی "قلمِ جوان" 📅 تاریخ تولد: بهار ۱۴۰۰ 🕨یه کار علمی تمیز برای پرورش استعدادها ارسال آثار (ایتا، تلگرام، شاد، روبیکا و اینستاگرام) @GDNG_1402 👈
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا روایت، تاماهاوک با مادرم داشتیم به طرف خانه حرکت می‌کرديم درراه مادرم رادیو راروشن کرد تاببیند از جنگ چه خبر است. مجری رادیو گفت تعداد دانش اموزان مدرسه شجره طیبه مدرسه شجره طیبه به ۱۵۰ نفر رسید من تازه فهمیدم که چه خبر است. اسرائیل و امریکای جنایتکار و کودک کش با موشک تاماهاوک‌شان مدرسه در میناب را زده تاپدر هایشان که مسئول تنگه هرمز بودند که برای سوگ ومراسم تشییع یشان تنگه‌ی هرمز راول کنند وتنگه هرمز باز بشود ولی انها بخاطر نظام نیامدند پس فهمیدیدکه چرا نام این روایت را تاماهاوک گذاشتم وما مدیون این شهداییم ✍️🏻محمدمهدوی، از نویسنده‌های نوجوان انجمـن قلم جـــوان @GDND_1402
به نام خدا روایت، قانون فیزیک گونه هایش سرخ شده بود. اما این بار نه از سرما، بلکه از شدت گرمای آتش. نزدیک تر می روم و در گوشش می گویم: - گونه هات مثل لبو شده شیطون! ابرو هایش را در هم می کشد و می گوید: - تو هم اگه نیم ساعت، آتیش رو باد می‌زدی گونه‌هات بیشتر از من سرخ می‌شد! حاضر جوابانه پاسخش را می دهم: - می‌تونیم امتحانش کنیم. وبعد تکه کارتنی که در دستش بود را می‌قاپم و شروع می‌کنم به باد زدن. این روز ها، آتش روشن کردن یکی از الزامات هر موکبی است. اسپند دود کردن، دم کردن چای و مهم تر از همه گرم کردن دستانی که ساعت ها در حمایت از جمهوری اسلامی در آسمان اوج می‌گرفتند، همه جزو وظایف آتش بود. آتشی که با هر بار بالا و پایین رفتن کارتن، شعله‌ورتر می‌شد و زغال‌هایی که با سرخ شدن، حرارت خود را به رخ می‌کشیدند. اما مشکل اینجا بود که دود حاصل از سوختن، تنها به سوی من می‌آمد. حتی با وجود این که چند بار هم جایم را عوض کردم، باز هم دود به سمت من اوج می‌گرفت و چشمانم را می‌سوزاند. گویا یکی از قانون‌های نانوشته فیزیک هم همین بود. هر کس که آتش را می افروخت، يا به آن دامن می‌زد، دودش هم در چشمان خودش می‌رفت! ✍️🏻امیرحسین رهروی، از نویسنده‌های نوجوان انجمـن قلم جـــوان @GDND_1402
به نام خدا روایت، روزی که یک دختر دانشجو بودم. غروب توی خوابگاه خبرهایی بود. گفتند برای روز دانش‌آموز دخترها را از همه شهرها آورده‌اند برای خوابیدن در نمازخانه مرکز. همهمه بود. فرداصبح چهارشنبه ساعت ۸ دیدار داشتند... سید جواد هاشمی هم آمد و سرودی که باید در بیت خوانده می‌شد را با دخترهاکارکرد. با حسرت کنار دخترها در نمازخانه شعرهارا زمزمه می‌کردم. موقع رفتن شد. مسافرها استراحت می‌کردند و دانشجوها هم به اتاق‌ها رفتند. با دوسه نفر از دوستان جلو رفتیم و گفتیم آقای هاشمی! ما دانشجو معلمیم ولی نه جزو دانشجوها حساب می‌شیم برای دیدار و نه جزو معلم‌ها! اشاره‌ای به یک آقای نظامی کرد و گفت اسم این شش خانم رو هم بنویس. شوری به جانمان افتاد. و از طرفی دلشوره از اینکه استاد را باید راضی می‌کرديم چون فردا صبح روز کارورزی بود و باید مدرسه می‌رفتیم..‌. صبح شد... به استاد خبر دادیم و سوار اتوبوس‌ها شدیم... قبلا که‌زنجان آمده بودند از دور دیده بودمشان حالا ولی بیت، نزدیک. چقدر روز هیجان انگیزی بود. از چند بازرسی عبور کردیم کفش‌هارا تحویل دادیم و وارد شدیم. حدودا صف ششم یا هفتم بودم خاطرم نیست. سرودهارا تمرین کردیم. در میان همهمه ناگاه خورشید درخشید. پرده‌ها کنار رفت و نور به فضا تابید. با تن لرزان و چمشهایی خیس از دیدن عشق، از جا برخاستیم. چقدر نزدیک، اشک با چهره نورانی‌اش انگار دور می‌زدند می‌دیدمش و می‌بارید... می‌بارید و می‌دیدمش. لحظات اخر که می‌رفتند جمعیت پسرها هجوم برد به یک سمت... دعوا سر یک چفیه بود. و من برای همیشه حسرت یک چفیه یا یک انگشتر به دلم ماند. حسرت اینکه یک بار کاش می‌توانستم با عنوان شاعر، جلسه داشته باشم، اصلا شعر هم نخوانم و فقط آن پشت ها آخرین نفر کنار دیوار باشم. آه بیت... ✍️🏻سیده مریم حسینی راد، از نویسنده‌های نوجوان انجمـن قلم جـــوان @GDND_1402
به نام خدا روایت، نمی‌خواهم باور کنم. از چیزی که وحشت داشتیم و فکرش را نمی‌کردیم اتفاق بیفتد اما افتاد ، قبلا وقتی فکر رفتنتان را می‌کردیم باز هم آن وحشت. سریع به خودمان می‌گفتیم نه امکان نداره، و خودمان را آرام می‌کردیم. راستش را بخواهید آقا باور نمی‌کنم که رفتید دلم می‌خواهد که فکر کنم هنوز هستید و به کار هایتان می‌رسید. حالا چند روزیست که آن وحشت، حقیقت تلخ جانسوز شده است. چند روز است که از شهادتتان گذشته، شب‌های قدر ما با مراسم سوگواریتان با هم برگزار می‌شود. حاج مهدی، همان مداحی که چندین بار پیشتان خوانده بود، دارد مداحی می‌خواند که انگار حرف‌های دل همه‌ی ماست. - یکی بهم بگه دروغه، بهم بگید باز دوباره، آقام سخنرانی داره، بیا ببین که بیت شلوغه، بهم نگید آروم بشم، نفس نمی‌خوام بکشم. جمعیت بلند آه می‌کشیدند، گریه می‌کردند و به سرشان می‌زدند، داغ‌شان تازه تازه است، یک لحظه حاج مهدی بلند با صلابت اعلام کرد ولی فقیه سوم صالح بعد الصالح حضرت آیت الله سید مجتبی خامنه‌ای پرچم را از زمین برداشتند و انشاءالله این پرچم را به امام زمان(ع) تقدیم می‌کنند خداوندا شاهد باش ما با ولی فقیه تو بیعت کردیم. جمعیت بلند الله اکبر گفتند. آرامشی درونم را پر کرد و وحشت نبودن شما را کم کرد هر چند داغتان همیشه تازه است. ✍️🏻محمدعلی رضایی، از نویسنده‌های نوجوان انجمـن قلم جـــوان @GDND_1402
به نام خدا روایت، مادر چه نام آور شدی مادر. لباس سفید بر تن کردی مادر! کلمه شهادت را از بر شدی مادر. موضوع درستان از شهادت بود؟ قرارمان بود بزرگ شوی و موشک بسازی چه زود در کودکی در یادها ماندی دم از بچه‌های غزه می‌زدی خودت هم مانند آنها شدی... مادر لباست پر از خون و خاک بود. قرارمان چه بود مادر؟ چشم به راهت ماندم مادر دیگر صدایم نمی‌زنی؟ سحر چه دعایی کرده بودی مادر؟ راستی، روزه‌ی کله گنجشکی‌ات را باز کردی؟ دستهایت کو؟ بمیرم برایت چه زود پر پر شدی مادر. گفتی دل تنگِ حاج قاسمی چه زود همسنگر او شدی مادر... ✍️🏻معصومه عجملو، از نویسنده‌های نوجوان انجمـن قلم جـــوان @GDND_1402
به نام خدا روایت، رهبران‌ما سوءقصد؟ ذهنم می‌رود به آن سخنرانیِ شکوهمندِ تهران. نه فقط دوربین‌ها، که مردم هم شاهداند صدای آن مرد که فریاد زد آیت‌الله سیدعلی‌حسینی‌خامنه‌ای به بیانات خود ادامه می‌دهند، از غرش بمب بلندتر بود. دستش به جراحتی چند ده ساله دچار شد و آقا در عین قدرت و ایستادگی سخنش را ادامه داد. ترور؟ ضاحیه هنوز از ردِ خون سید عزادار است. ما هم. هفتاد و چند تُن سنگرشکن خرج کردند برای نابود کردنش. خط و نشان کشیدنش زیادی سنگین تمام شده بود برایِ جهود. غافلگیری؟ فرودگاه بغداد هنوزا در آتش می‌سوزد. ما هم. دیوارهایش تکه‌های سوخته‌ی لباس و تن‌هاشان را دو دستی چسبیده‌اند؛ به بهت. نیمه‌شب آرامشِ منطقه را هدف گرفتند. ایستادگی؟ آن مبل زهوار در رفته‌ در قلبِ غزه، گواهِ مقاومت همان کوهِ نستوهِ پرافتخاری‌ است که با تمام نیمه‌جانی‌اش، با همان دستِ زخمی، نه یک تکه چوب، که مشتِ تمام آزادی‌خواهان عالم را به سمت کفر پرتاب کرد. می‌بینی؟ رهبران ما در جای جای زمین، در تیررسِ گلوله‌اند. و همه‌شان در قلبِ حادثه حماسه آفرینند. پرصلابت و شوکت. سینه سپر کرده‌اند برابرِ نیزه‌ی اهرمن. پنجه‌ی چرکِ خصم همیشه پیِ دریدن جان‌شان بوده. شب و روز. همه‌ی خدم و حشم و جن و انس و تکنولوژی و سِحر را برای زمین زدن‌شان به کار گرفته‌اند. از اربابانت که بپرسی می‌گویند جلساتِ هرساعته‌شان برای نابودیِ ما و رهبرانِ ماست. البته نه. تو را که حساب کرده که حال محرم اسرار شیاطین باشی؟ خلاصه این‌ها را گفتم که بگویم بی‌خاصیت‌ها دشمن جدی ندارند. دشمنِ واقعی پیِ آنانی‌ است که اثرگذارند. با دیزاین کردن کلمات و هوچی‌بازی در فضای مجازی و ارتشِ فیکِ سایبری‌ات، رنگی شدنِ کت و شلواری که برایت خریده را مهم جلوه بده. دل خوش کن که بینِ ترور افراد شاخص، کسی هم بر تو حمله‌ور شده. بر حقارتت همین بس که پست و بی‌ارزش بودنت را همان یک مشت سس گوجه‌فرنگی به تمام دنیا نشان داده. سوءقصد به جان شاهزاده؟ چه غلط‌ها... ✍️🏻فاطمه جباری، از نویسنده‌های نوجوان انجمـن قلم جـــوان @GDND_1402
به نام خدا روایت، خوشحال ترین ناراحت باز هم صبح شنبه فرا رسیده بود‌ با صدای گوشی‌ام که همه را بیدار کرده بود به غیر از خودم، چشمانم را گشودم. آبی سرد بر صورت زدم و کمی به خود آمدم. وقت کمی باقی مانده بود تا شروع اولین زنگ مدرسه. به سرعت لباس‌هایم را بر تن کردم و مسواکی بر دندان‌هایم زدم‌ سوار بر ماشین به مدرسه رسیدم. چشمانم تمایلی به ادامه‌ی همراهی‌ام نداشتند قیافه بچه‌هایی که با سرحالی در مدرسه حاضر بودند، یک سوال در ذهنم ایجاد می‌کرد: - داداش چی می‌زنی؟! وارد کلاس شدم. چراغ خاموش کلاس مرا به خوابیدن سوق می‌داد. چشمانم را در هم فشردم. به خودم آمدم. کمی چشمانم را مالیدم. معلم به کلاس آمده بود و یک ساعت و خورده ای از کلاس گذشته بود. با چشمانی نیمه باز به ساعت کلاس خیره شدم. هم تختی‌ام طاها، خطاب به من گفت: - خواب حال داد آقا رضا!؟ از آنجایی که می‌دانستم حرفش سوال نیست و یک کنایه است، پوز خندی به ایشان زدم و سرم را به طرف معلم برگرداندم. حاج آقا غفاری هم با لحن همیشگی و خنده ی ملیحی روبه من گفت: - به به اقا رضا صبحت بخیر! با لبخندم طوری وانمود کردم که انگار نه انگار نصف بیشتر کلاسش را به خواب گذرانده‌ام . به هر حال این زنگ تمام شد و در زنگ بعد ریاضی در پیش داشتیم. معلم با موهایی تافت زده و ریش‌هایی شانه کشیده به کلاس آمد. با جمله‌ای همیشگی عقب هستیم درس شیرین تر از زهر مار ریاضی را شروع کرد . ادامه داد تا وقتی که صدای زنگ مدرسه به گوش رسید. همین که در کلاس باز شد ، چند نفر از کلاس ۸۰۱ به کلاس ما ریختند و با ابراز خوشحالی و رضایت گفتند: - داداش آمریکا بالاخره زد، از فردا نمیایم مدرسه! منبع این حرفشان را جویا شدم. فهمیدم حاج آقا این خبر را در کلاس آنها گفته است. به امید کذب بودن این خبر نزد حاج آقا رفتم . چهره‌ی درهم حاج آقا را که دیدم، همچی را فهمیدم. پرسیدم: - حاج آقا چیشده؟ پاسخ داد: - بیت رهبری رو زدن! سری به حیاط زدم. حلقه‌ی شادی بچه ها مرا در امواجی از افکار غرق می‌کرد. چه به سر ایرانمان آمده که فرزندانش اینگونه از ویران شدنش خوشحال می‌شوند... زنگ تفریح به اتمام رسید و به کلاس رفتیم. جای چند نفر در کلاس خالی بود . فهمیدیم اولیا بخاطر این شرایط پی آنها آمده اند و ایشان را با خودشان برده اند‌. آقای هاشمی دبیر مطالعات وارد کلاس شد ‌ برای عادی جلوه دادن شرایط گفت: - کتاب هاتون رو باز کنید و درس پانزده را بیاورید. معلم با موجی از اعتراضات شدید بچه‌ها روبرو شد و از تدریس منصرف شد. بچه ها دانه دانه کم می شدند که سر انجام نوبت به ما هم رسید. با این اوصاف که بچه ها در روز اول بخاطر تعطیلی مدارس خوشحال بودن، اما همه‌ی ما حاضر بودیم که همه چیز به حالت اول خود باز گردد ولی حداقل سایه حضرت آقا بالای سرمان باشد... ✍️🏻رضاپور عشقی، از نویسنده‌های نوجوان انجمـن قلم جـــوان @GDND_1402
به نام خدا روایت، پرواز غیر منتظره سوار ماشین شدیم درحال برگشت از مهمانی بودیم شب شده بود و ساعت نزدیک‌های ۱۰ بود ماشین باصدای استارت روشن شد و شروع به حرکت کردیم. به پنجره‌ی بخار شده ماشین تکیه داده و در حال فکر برای زندگی‌ام بودم همین طور که فکر می‌کردم، عده‌ای توجه من را به خودشان جلب کرد. دیدم آنها به آسمان خیره شده و در حال تماشای چیزی هستند به آسمان نگاه کردم چیزی ندیم. پدرم ماشین را متوقف کرد. پنجره را پایین دادم صدای مهیب آرامش ماشین را بهم زد کمی که دقت کردم دیدم موشک ایران به اسرائیل شلیک و درحال بالا رفتن است. شاید بگویید با افتخار آنجا را ترک کردم اما قلبم به شدت درحال تپیدن بود استرس زیاد داشتم و فقط خدا را شکر می‌کردم که موشک ایرانی است و نه اسرائیلی با ترس آنجا را ترک کردم و وقتی به خانه رسیدم هنوز به آن موشک و چگونگی انفجار آن فکر می‌کردم. ✍️🏻حسین‌عطا‌احدی، از نویسنده‌های نوجوان انجمـن قلم جـــوان @GDND_1402
به نام خدا روایت، پنجمی از آقا سید ابراهیم خداحافظی کردیم و وارد حیاط شدیم پاشنه کفش‌هارا کشیدیم و قدم زنان از حیاط امامزاده خارج شدیم. نگاهی به خیابان انداختیم خیابان خالی از آدم شده بود. انگار نه انگار که نیم ساعت پیش مردم برای عزاداری رهبر شهید پشت به پشت در همین خیابان ایستاده بودند. به میدان نزدیک و نزدیکتر شدیم به خیابان نگاه می کردم. عجیب بود، خیابان خیس نبود. انگار نه انگار که نیم ساعت پیش دل‌های مردم در این خیابان بارانی بوده است. چرا آسمان دهن باز نمی‌کند تا فریاد بزند: "ایا یا اهل العالم انا ابن زهرا " انگار دنیا بعد از آقا هم وجود دارد، انگار ایشان با شهادتشان دل‌های مارا به آسمان نزدیک کرده بود. باهمین فکرها بسیاری از مسیر را طی کرده بودیم تاکه رفیقم مهدی سکوت فضا را شکست تا خداحافظی کند. ازچراغ قرمز مهدیه از او جدا شدیم و من و حسین به سمت کوچه‌شان رفتیم بحث سر این بود که این هفته سه تا امتحان داشتیم اما به دلیل جنگ یک هفته تعطیل رسمی بود. که ناگهان صدای مهیبی سکوت را بلعید متعجب بر صورت هم خیره شدیم. ترس را در چشم هم دیدیم مثل این که زمان قفل شده بود. به سمت چپ‌مان نگاه کردیم ستون تیره‌ای از دود به آسمان کشیده شده بود. دوباره صدای انفجار آمد ابتدا من و سپس او به دنبال من دوید جلوی مسجد عباسیه بودیم که گوشی‌اش زنگ خورد مادرش بود اضطراب و نگرانی از صدایش پشت تلفن معلوم بود پی پسرش بود او هم جواب کوتاهی داد وگفت: - ما پشت دریم در را باز کن. به جلوی درشان رسیدیم او اسرار کرد تا به خانه‌شان بروم اما با "نه ممنون" سریع به آغوش کشیدم‌اش و خداحافظی کردم و دویدم همین که شروع کردم به دویدن دوباره صدای دو انفجار دیگر ته دلم را سست کرد اما به راهم ادامه دادم از خیابان گذشتم صدای موبایلم در آمد. مادرم بود پرس وجو کرد که کجا هستم من هم برای اینکه نگران نشود گفتم تو اتوبوسم دارم می‌رم خونه و پیشدستی کردم وگفتم: - صدا رو شنیدید نترسیدا می‌خواید بیان خونه آقایینا. گفت: - نه نمی خواهد. و قطع کرد. من هم سریع تر دویدم مردم به بیرون از خانه آمده بودند بچه‌ها گریه می‌کردند دوباره صدا انفجار آمد اما این بار تکی با این پنجمی می‌شد به جلوی در خانه پدربزرگم رسیدم در را زدم و وارد شدم. خواهرم در را باز کرد تا من را دید تعجب کرد و گفت: - مامان داداشه ✍️🏻محمدحسام سهرابی، از نویسنده‌های نوجوان انجمـن قلم جـــوان @GDND_1402
به نام خدا داستان‌کوتاه، تا بیروت از روزی که پرونده های اپستین افشا شد، حمایت آمریکا از اسراییل برداشته و خود ترامپ شخصا مکان بنیامین نتانیاهو را لو داد. از آن موقع صهیونیست‌ها نیست شدند یعنی هر کدام به کشورهای خودشان برگشتند. حمله‌های ایران به اسراییل تمامی نداشت دیگر اخبار تمایلی به اعلام موج‌های عملیات نداشت. ایران مناطق اصلی را می‌زد و به شهرک‌های هسته‌ای و انرژی حمله نمی‌کرد. حضرت آقا دستور دادند تا حمله‌های زمینی به اسراییل شروع شود. در پایگاه‌ها برای نوجوان‌ها آموزش‌های کار با اسلحه می‌دادند و از بین آنها افراد تیزهوش را برای اعزام به گردان‌ها انتخاب می‌کردند. با حضور در پایگاه‌ها مشخص شد هدف‌گیری من فوق العاده بود یعنی می‌توانستم با افسران درجه بالا مسابقه بدهم پس از حالا رسته‌ام تعیین شد تک‌تیرانداز. دوهفته بعد در مقر آموزشی. برای اولین بار بود وارد آن اتاق شده بودم من کوچک‌ترین فرد اتاق بودم حتی سن برخی وسایل هم از من بیشتر بود قرار بود به گردان امام علی بروم پس بی‌درنگ به سمت موتورم رفتم موتور با هندل اول روشن شد. به ساختمان امام علی رسیدم ساختمانی قدیمی اما با نما و امکاناتی جدید بود داخل رفتم آقای نبوی پشت میز نشسته بود. بوی عطر گل نرگس فضای اتاق را مالامال کرده بود. معرفی نامه را تحویلش دادم از نمرات تیر اندازی ام تعجب کرد، اما به روی خودش نمی آورد معرفی نامه را امضا کرد و از آن لحظه عضو گردان امام علی شدم چرخی در ساختمان گردان زدم و با محیط آشنا شدم از روبروی دفتر آقای نبوی رد می‌شدم که پسری هم سن سال خودم دیدم مشخص بود خوشحال است. احتمالا او هم کار بلد بود جلوتر رفتم. - سلام نگاهم کرد. -سلام لبخندی زدم. تو هم تازه واردی؟ سری تکان داد. -آره - اسمت چیه؟ - رضا - اسم من هم جواده از کم حرف بودن او و پر حرف بودن خودم خجالت کشیدم پس به سرعت از ساختمان خارج شدم سوار موتور شدم تا به سمت خانه بروم در راه کنار یک شیرینی فروشی ایستادم. تا شیرینی قبولی را برای خانه بگیرم... اتوی لباس‌ام که تمام شد پلاک‌ام را دور گردن‌ام انداختم. کوله ام را جمع کردم هنوز دو ساعت تا اعزام زمان بود از فرصت استفاده کرده و خوابیدم با نوازش دست مادرم بیدار شدم. - پسرم بیدار شو عزیزم بیدار شدم یک ساعت بود که خوابیدم رفتم تا آخرین وعده غذا را با مادرم بخورم نیم ساعت مانده بود پس لباس‌های اتو کشیده‌ام را که بود عطر حرم امام رضا را می‌داد پوشیدم. مادرم مرا از زیر قرآن رد کرد و بعد چشم‌هایش شروع به باریدن کرد. چون محل اعزام به خانه مان نزدیک بود تا مسجد پیاده رفتم آقای نبوی با چند نفر مشغول صحبت بود نزدیک‌تر شدم خانواده همان پسره بودند. رضا اسمش رضا بود از لباس و ماشین هایشان مشخص بود وضع مالی خوبی دارند. حال و هوایی احساسی بر مسجد غلبه کرده بوی رزمندگان با مداحی حسین طاهری و مهدی رسولی سوار اتوبوس شدیم چون حوصله صحبت با کسی را نداشتم پس روی صندلی‌های تکنفره نشستم با ختم صلوات راهی منطقه شدیم تصمیم گرفتم که در راه کمی استراحت کنم با خروج از شهر چشم‌هایم سنگین شدند و خوابم برد. با بوق ممتد اتوبوس سراسیمه بیدار شدم دم در اردوگاه بودیم. قرار شد شب را در آنجا صبح کنیم با خوردن غذاهای گرمی که اغلب سرد بود به معده ام سامان دادم. نیمه دوم خواب را در اردوگاه ادامه دادم پیراهنم را درآورده و از میله تخت آویز کردم با برپای فرمانده از خواب پریدم سریع پیراهنم را پوشیدم و به سمت پوتینم رفتم خوشحال بودم که زودآماده شده بودم - به اتاق پشتیبانی می‌رید وسایلتون رو اونجا می‌زارید و یک کوله و اسلحه تحویل می‌گیرید. به سمت وسایلم رفتم و آنها را در اتاق پشتیبانی گذاشتم. با همان اتوبوس به سمت فرودگاه رفتیم. درهواپیما مشغول خوردن صبحانه شدیم. از خوزستان تا بیروت یک ساعت فاصله بود. در فرودگاه بیروت پیاده شدیم. آنجا ابوبسیم با استقبال گرم مارا به سمت تویوتا ها هدایت کرد از آنجا تا پادگان الحدید فاصله نسبتا زیادی بود. صدای شلیک مارا به خودمان آورد کمین خورده بودیم سریع از ماشین‌ها فاصله گرفتیم و در شانه های جاده پناه گرفتیم نگاهم به تپه افتاد سریع با رضا به سمت تپه رفتیم. تفنگم را آماده کردم شلیک اولم سر یک نفرشان را شکافت. دشمنان هم طوری پناه گرفتند که در تیررس من نباشند - پشت تخته سنگ پایش بیرون بود از تخته سنگ بیرون مانده بود ماشه را کشیدم و تیر به پایش خورد وقتی بر زمین فرود آمد تیر دوم را بر قلبش زدم. ناگهان آرپیجی‌زن تپه را هدف گرفت بر زمین خوابیدم ناگهان انفجار تپه را لرزاند دیگر صدایی به گوشم نرسید... ✍️🏻امیرعلی طوماری، از نویسنده‌های نوجوان انجمـن قلم جـــوان @GDND_1402
به نام خدا روایت، سرمای گرم امیرعلی امیرعلی بیدار شو... تازه خوابم گرفته بود که از آشپز خانه صدای مادرم سکوت اتاق خانه را شکست در افکار بعد از خواب غرق شده بودم که مادرم صدایم زد. - مگر نمی‌خواستی در کارهای حلوا کمک کنی. سریع به خواب عصرگاهی‌ام پایان دادم و به آشپزخانه رفتم و به مادرم کمک کردم. اول آرد و شیر را در یک کاسه مخلوط کردم که پدرم بیدار شد. با دستور مادرم به سمت کتری رفتم بعد از جوشیدن کتری چای را دم کردم. دوباره به سمت حلوا رفتم. در سخت ترین مرحله طبخ بود باید آن را به قصد شل شدن هم می‌زدم. اول مشکلی نبود ولی بعد از چند دقیقه از کت و کول افتادم پس از پدرم درخواست کردم که حلوا را هم بزند به سمت آماده کردن نان‌های حلوا رفتم بسته‌بندی‌ها تمام شد آشپزخانه را تمیز کردم و بعد به اتاق به قصد در کردن خستگی خود را برای یک دست فوتبال آماده کردم و با اتمام بازی برای شام به پذیرایی رفتم غذا را خورده و سفره را جمع کردم. منتظر شدم تا کمی بگذرد از پدرم خواستم که من را هم برای پخش حلوا ببرد به مناطقی برای پخش حلواها رفتیم ماموران خدوم سپاه و بسیج در سرمای استخوان سوز زنجان مشغول حفاظت از مناطق حساس شهر بودند. ساعت نزدیک به یک بود که صدای انفجار سکوت شهر را شکست. به سمت کوچمشکی رفتیم ماشین‌های سپاه و بسیج و نیروی انتظامی خیابان را بسته بودند. بوی باروت تنها بویی که از خانه تخریب شده می‌آمد. نزدیک‌تر شدم. خانه دیگر قابل سکونت نبود. دیگر صدای خنده‌های کودکانه‌ای نمی‌آمد بغض تنفس را برایم دشوارتر کرد. ناگهان صدای بلند مردی سکوت جانسوز را شکست: - خواهش می‌کنم مادرم در خانه تنهاست درحالی که مرد هراسان بود تلفن‌اش زنگ خورد و مطلع شد که مادرش در خانه نبوده گریه‌اش گرفت اما اینبار نه از ناراحتی بلکه از روی خوشحالی صدای پارس کردن سگ گوشم را اذیت می‌کرد سگ‌های متعلق به آتش‌نشانی بودند که با مربی‌های خود به داخل خانه‌ای که حال به متروکه شبیه بود می‌رفتند. چندی نگذشت که پدرم تصمیم گرفت که برویم چون ساعت از نیمه شب گذشته بود با نگرانی به سمت ماشین رفتیم در راه باز کرد و تمام وزنم را روی صندلی ماشین انداختم به تعداد کودکان شهید شده در این جنگ تحمیلی که ایران ناخواسته وارد آن شده فکر می‌کردم صدای چفت شدن درب ماشین من را از افکار خود بیرون کشید... ✍️🏻امیرعلی طوماری، از نویسنده‌های نوجوان انجمـن قلم جـــوان @GDND_1402
🔰 شهید بالام!❤️ به یاد هم ولایتی شهیدم، آن که در جستجوی شهادت آخر به مراد دلش رسید و نام آور و بخت آور شد. شهید محمدمهدی قره جلو 👇🏻👇🏻