به نام خدا
روایت، مادر
چه نام آور شدی مادر.
لباس سفید بر تن کردی مادر!
کلمه شهادت را از بر شدی مادر.
موضوع درستان از شهادت بود؟
قرارمان بود بزرگ شوی و موشک بسازی
چه زود در کودکی در یادها ماندی
دم از بچههای غزه میزدی
خودت هم مانند آنها شدی... مادر
لباست پر از خون و خاک بود.
قرارمان چه بود مادر؟
چشم به راهت ماندم مادر
دیگر صدایم نمیزنی؟
سحر چه دعایی کرده بودی مادر؟
راستی، روزهی کله گنجشکیات را باز کردی؟
دستهایت کو؟
بمیرم برایت چه زود پر پر شدی مادر.
گفتی دل تنگِ حاج قاسمی
چه زود همسنگر او شدی مادر...
✍️🏻معصومه عجملو، از نویسندههای نوجوان انجمـن قلم جـــوان
#موج_چهلوهفتم
@GDND_1402
به نام خدا
روایت، رهبرانما
سوءقصد؟ ذهنم میرود به آن سخنرانیِ شکوهمندِ تهران.
نه فقط دوربینها، که مردم هم شاهداند صدای آن مرد که فریاد زد آیتالله سیدعلیحسینیخامنهای به بیانات خود ادامه میدهند، از غرش بمب بلندتر بود.
دستش به جراحتی چند ده ساله دچار شد و آقا در عین قدرت و ایستادگی سخنش را ادامه داد.
ترور؟ ضاحیه هنوز از ردِ خون سید عزادار است. ما هم.
هفتاد و چند تُن سنگرشکن خرج کردند برای نابود کردنش. خط و نشان کشیدنش زیادی سنگین تمام شده بود برایِ جهود.
غافلگیری؟ فرودگاه بغداد هنوزا در آتش میسوزد. ما هم.
دیوارهایش تکههای سوختهی لباس و تنهاشان را دو دستی چسبیدهاند؛ به بهت. نیمهشب آرامشِ منطقه را هدف گرفتند.
ایستادگی؟ آن مبل زهوار در رفته در قلبِ غزه، گواهِ مقاومت همان کوهِ نستوهِ پرافتخاری است که با تمام نیمهجانیاش، با همان دستِ زخمی، نه یک تکه چوب، که مشتِ تمام آزادیخواهان عالم را به سمت کفر پرتاب کرد.
میبینی؟ رهبران ما در جای جای زمین، در تیررسِ گلولهاند. و همهشان در قلبِ حادثه حماسه آفرینند. پرصلابت و شوکت. سینه سپر کردهاند برابرِ نیزهی اهرمن. پنجهی چرکِ خصم همیشه پیِ دریدن جانشان بوده. شب و روز. همهی خدم و حشم و جن و انس و تکنولوژی و سِحر را برای زمین زدنشان به کار گرفتهاند. از اربابانت که بپرسی میگویند جلساتِ هرساعتهشان برای نابودیِ ما و رهبرانِ ماست. البته نه. تو را که حساب کرده که حال محرم اسرار شیاطین باشی؟
خلاصه اینها را گفتم که بگویم بیخاصیتها دشمن جدی ندارند. دشمنِ واقعی پیِ آنانی است که اثرگذارند. با دیزاین کردن کلمات و هوچیبازی در فضای مجازی و ارتشِ فیکِ سایبریات، رنگی شدنِ کت و شلواری که برایت خریده را مهم جلوه بده. دل خوش کن که بینِ ترور افراد شاخص، کسی هم بر تو حملهور شده. بر حقارتت همین بس که پست و بیارزش بودنت را همان یک مشت سس گوجهفرنگی به تمام دنیا نشان داده. سوءقصد به جان شاهزاده؟ چه غلطها...
✍️🏻فاطمه جباری، از نویسندههای نوجوان انجمـن قلم جـــوان
#موج_چهلوهشتم
@GDND_1402
به نام خدا
روایت، خوشحال ترین ناراحت
باز هم صبح شنبه فرا رسیده بود با صدای گوشیام که همه را بیدار کرده بود به غیر از خودم، چشمانم را گشودم.
آبی سرد بر صورت زدم و کمی به خود آمدم. وقت کمی باقی مانده بود تا شروع اولین زنگ مدرسه. به سرعت لباسهایم را بر تن کردم و مسواکی بر دندانهایم زدم سوار بر ماشین به مدرسه رسیدم.
چشمانم تمایلی به ادامهی همراهیام نداشتند قیافه بچههایی که با سرحالی در مدرسه حاضر بودند، یک سوال در ذهنم ایجاد میکرد:
- داداش چی میزنی؟!
وارد کلاس شدم. چراغ خاموش کلاس مرا به خوابیدن سوق میداد. چشمانم را در هم فشردم.
به خودم آمدم. کمی چشمانم را مالیدم. معلم به کلاس آمده بود و یک ساعت و خورده ای از کلاس گذشته بود. با چشمانی نیمه باز به ساعت کلاس خیره شدم. هم تختیام طاها، خطاب به من گفت:
- خواب حال داد آقا رضا!؟
از آنجایی که میدانستم حرفش سوال نیست و یک کنایه است، پوز خندی به ایشان زدم و سرم را به طرف معلم برگرداندم.
حاج آقا غفاری هم با لحن همیشگی و خنده ی ملیحی روبه من گفت:
- به به اقا رضا صبحت بخیر!
با لبخندم طوری وانمود کردم که انگار نه انگار نصف بیشتر کلاسش را به خواب گذراندهام . به هر حال این زنگ تمام شد و در زنگ بعد ریاضی در پیش داشتیم. معلم با موهایی تافت زده و ریشهایی شانه کشیده به کلاس آمد.
با جملهای همیشگی عقب هستیم درس شیرین تر از زهر مار ریاضی را شروع کرد . ادامه داد تا وقتی که صدای زنگ مدرسه به گوش رسید. همین که در کلاس باز شد ، چند نفر از کلاس ۸۰۱ به کلاس ما ریختند و با ابراز خوشحالی و رضایت گفتند:
- داداش آمریکا بالاخره زد، از فردا نمیایم مدرسه!
منبع این حرفشان را جویا شدم. فهمیدم حاج آقا این خبر را در کلاس آنها گفته است. به امید کذب بودن این خبر نزد حاج آقا رفتم . چهرهی درهم حاج آقا را که دیدم، همچی را فهمیدم.
پرسیدم:
- حاج آقا چیشده؟
پاسخ داد:
- بیت رهبری رو زدن!
سری به حیاط زدم. حلقهی شادی بچه ها مرا در امواجی از افکار غرق میکرد. چه به سر ایرانمان آمده که فرزندانش اینگونه از ویران شدنش خوشحال میشوند...
زنگ تفریح به اتمام رسید و به کلاس رفتیم. جای چند نفر در کلاس خالی بود . فهمیدیم اولیا بخاطر این شرایط پی آنها آمده اند و ایشان را با خودشان برده اند.
آقای هاشمی دبیر مطالعات وارد کلاس شد برای عادی جلوه دادن شرایط گفت:
- کتاب هاتون رو باز کنید و درس پانزده را بیاورید.
معلم با موجی از اعتراضات شدید بچهها روبرو شد و از تدریس منصرف شد.
بچه ها دانه دانه کم می شدند که سر انجام نوبت به ما هم رسید.
با این اوصاف که بچه ها در روز اول بخاطر تعطیلی مدارس خوشحال بودن، اما همهی ما حاضر بودیم که همه چیز به حالت اول خود باز گردد ولی حداقل سایه حضرت آقا بالای سرمان باشد...
✍️🏻رضاپور عشقی، از نویسندههای نوجوان انجمـن قلم جـــوان
#موج_چهلونهم
@GDND_1402
به نام خدا
روایت، پرواز غیر منتظره
سوار ماشین شدیم درحال برگشت از مهمانی بودیم شب شده بود و ساعت نزدیکهای ۱۰ بود ماشین باصدای استارت روشن شد و شروع به حرکت کردیم.
به پنجرهی بخار شده ماشین تکیه داده و در حال فکر برای زندگیام بودم همین طور که فکر میکردم، عدهای توجه من را به خودشان جلب کرد.
دیدم آنها به آسمان خیره شده و در حال تماشای چیزی هستند به آسمان نگاه کردم چیزی ندیم.
پدرم ماشین را متوقف کرد. پنجره را پایین دادم صدای مهیب آرامش ماشین را بهم زد
کمی که دقت کردم دیدم موشک ایران به اسرائیل شلیک و درحال بالا رفتن است.
شاید بگویید با افتخار آنجا را ترک کردم اما
قلبم به شدت درحال تپیدن بود استرس زیاد داشتم و فقط خدا را شکر میکردم که موشک ایرانی است و نه اسرائیلی با ترس آنجا را ترک کردم و وقتی به خانه رسیدم هنوز به آن موشک و چگونگی انفجار آن فکر میکردم.
✍️🏻حسینعطااحدی، از نویسندههای نوجوان انجمـن قلم جـــوان
#موج_پنجاهام
@GDND_1402
به نام خدا
روایت، پنجمی
از آقا سید ابراهیم خداحافظی کردیم و وارد حیاط شدیم پاشنه کفشهارا کشیدیم و قدم زنان از حیاط امامزاده خارج شدیم.
نگاهی به خیابان انداختیم خیابان خالی از آدم شده بود.
انگار نه انگار که نیم ساعت پیش مردم برای عزاداری رهبر شهید پشت به پشت در همین خیابان ایستاده بودند.
به میدان نزدیک و نزدیکتر شدیم به خیابان نگاه می کردم. عجیب بود، خیابان خیس نبود.
انگار نه انگار که نیم ساعت پیش دلهای مردم در این خیابان بارانی بوده است.
چرا آسمان دهن باز نمیکند تا فریاد بزند:
"ایا یا اهل العالم انا ابن زهرا "
انگار دنیا بعد از آقا هم وجود دارد، انگار ایشان با شهادتشان دلهای مارا به آسمان نزدیک کرده بود.
باهمین فکرها بسیاری از مسیر را طی کرده بودیم تاکه رفیقم مهدی سکوت فضا را شکست تا خداحافظی کند.
ازچراغ قرمز مهدیه از او جدا شدیم و من و حسین به سمت کوچهشان رفتیم بحث سر این بود که این هفته سه تا امتحان داشتیم اما به دلیل جنگ یک هفته تعطیل رسمی بود. که ناگهان صدای مهیبی سکوت را بلعید متعجب بر صورت هم خیره شدیم.
ترس را در چشم هم دیدیم مثل این که زمان قفل شده بود. به سمت چپمان نگاه کردیم ستون تیرهای از دود به آسمان کشیده شده بود.
دوباره صدای انفجار آمد ابتدا من و سپس او به دنبال من دوید جلوی مسجد عباسیه بودیم که گوشیاش زنگ خورد مادرش بود اضطراب و نگرانی از صدایش پشت تلفن معلوم بود پی پسرش بود او هم جواب کوتاهی داد وگفت:
- ما پشت دریم در را باز کن.
به جلوی درشان رسیدیم او اسرار کرد تا به خانهشان بروم اما با "نه ممنون"
سریع به آغوش کشیدماش و خداحافظی کردم و دویدم همین که شروع کردم به دویدن دوباره صدای دو انفجار دیگر ته دلم را سست کرد اما به راهم ادامه دادم از خیابان گذشتم صدای موبایلم در آمد.
مادرم بود پرس وجو کرد که کجا هستم من هم برای اینکه نگران نشود گفتم تو اتوبوسم دارم میرم خونه و پیشدستی کردم وگفتم:
- صدا رو شنیدید نترسیدا میخواید بیان خونه آقایینا.
گفت:
- نه نمی خواهد.
و قطع کرد.
من هم سریع تر دویدم مردم به بیرون از خانه آمده بودند بچهها گریه میکردند دوباره صدا انفجار آمد اما این بار تکی با این پنجمی میشد به جلوی در خانه پدربزرگم رسیدم در را زدم و وارد شدم.
خواهرم در را باز کرد تا من را دید تعجب کرد و گفت:
- مامان داداشه
✍️🏻محمدحسام سهرابی، از نویسندههای نوجوان انجمـن قلم جـــوان
#موج_پنجاهویکم
@GDND_1402
به نام خدا
داستانکوتاه، تا بیروت
از روزی که پرونده های اپستین افشا شد، حمایت آمریکا از اسراییل برداشته و خود ترامپ شخصا مکان بنیامین نتانیاهو را لو داد.
از آن موقع صهیونیستها نیست شدند یعنی هر کدام به کشورهای خودشان برگشتند.
حملههای ایران به اسراییل تمامی نداشت دیگر اخبار تمایلی به اعلام موجهای عملیات نداشت.
ایران مناطق اصلی را میزد و به شهرکهای هستهای و انرژی حمله نمیکرد.
حضرت آقا دستور دادند تا حملههای زمینی به اسراییل شروع شود.
در پایگاهها برای نوجوانها آموزشهای کار با اسلحه میدادند و از بین آنها افراد تیزهوش را برای اعزام به گردانها انتخاب میکردند. با حضور در پایگاهها مشخص شد هدفگیری من فوق العاده بود یعنی میتوانستم با افسران درجه بالا مسابقه بدهم پس از حالا رستهام تعیین شد تکتیرانداز.
دوهفته بعد در مقر آموزشی.
برای اولین بار بود وارد آن اتاق شده بودم من کوچکترین فرد اتاق بودم حتی سن برخی وسایل هم از من بیشتر بود قرار بود به گردان امام علی بروم پس بیدرنگ به سمت موتورم رفتم موتور با هندل اول روشن شد.
به ساختمان امام علی رسیدم ساختمانی قدیمی اما با نما و امکاناتی جدید بود داخل رفتم آقای نبوی پشت میز نشسته بود.
بوی عطر گل نرگس فضای اتاق را مالامال کرده بود.
معرفی نامه را تحویلش دادم از نمرات تیر اندازی ام تعجب کرد، اما به روی خودش نمی آورد معرفی نامه را امضا کرد و از آن لحظه عضو گردان امام علی شدم چرخی در ساختمان گردان زدم و با محیط آشنا شدم از روبروی دفتر آقای نبوی رد میشدم که پسری هم سن سال خودم دیدم مشخص بود خوشحال است. احتمالا او هم کار بلد بود جلوتر رفتم.
- سلام
نگاهم کرد.
-سلام
لبخندی زدم.
تو هم تازه واردی؟
سری تکان داد.
-آره
- اسمت چیه؟
- رضا
- اسم من هم جواده
از کم حرف بودن او و پر حرف بودن خودم خجالت کشیدم پس به سرعت از ساختمان خارج شدم سوار موتور شدم تا به سمت خانه بروم در راه کنار یک شیرینی فروشی ایستادم. تا شیرینی قبولی را برای خانه بگیرم...
اتوی لباسام که تمام شد پلاکام را دور گردنام انداختم.
کوله ام را جمع کردم هنوز دو ساعت تا اعزام زمان بود از فرصت استفاده کرده و خوابیدم با نوازش دست مادرم بیدار شدم.
- پسرم بیدار شو عزیزم
بیدار شدم یک ساعت بود که خوابیدم رفتم تا آخرین وعده غذا را با مادرم بخورم نیم ساعت مانده بود پس لباسهای اتو کشیدهام را که بود عطر حرم امام رضا را میداد پوشیدم.
مادرم مرا از زیر قرآن رد کرد و بعد چشمهایش شروع به باریدن کرد.
چون محل اعزام به خانه مان نزدیک بود تا مسجد پیاده رفتم آقای نبوی با چند نفر مشغول صحبت بود نزدیکتر شدم خانواده همان پسره بودند.
رضا اسمش رضا بود از لباس و ماشین هایشان مشخص بود وضع مالی خوبی دارند.
حال و هوایی احساسی بر مسجد غلبه کرده بوی رزمندگان با مداحی حسین طاهری و مهدی رسولی سوار اتوبوس شدیم چون حوصله صحبت با کسی را نداشتم پس روی صندلیهای تکنفره نشستم با ختم صلوات راهی منطقه شدیم تصمیم گرفتم که در راه کمی استراحت کنم با خروج از شهر چشمهایم سنگین شدند و خوابم برد.
با بوق ممتد اتوبوس سراسیمه بیدار شدم دم در اردوگاه بودیم.
قرار شد شب را در آنجا صبح کنیم با خوردن غذاهای گرمی که اغلب سرد بود به معده ام سامان دادم. نیمه دوم خواب را در اردوگاه ادامه دادم پیراهنم را درآورده و از میله تخت آویز کردم با برپای فرمانده از خواب پریدم سریع پیراهنم را پوشیدم و به سمت پوتینم رفتم خوشحال بودم که زودآماده شده بودم
- به اتاق پشتیبانی میرید وسایلتون رو اونجا میزارید و یک کوله و اسلحه تحویل میگیرید.
به سمت وسایلم رفتم و آنها را در اتاق پشتیبانی گذاشتم. با همان اتوبوس به سمت فرودگاه رفتیم. درهواپیما مشغول خوردن صبحانه شدیم.
از خوزستان تا بیروت یک ساعت فاصله بود. در فرودگاه بیروت پیاده شدیم. آنجا ابوبسیم با استقبال گرم مارا به سمت تویوتا ها هدایت کرد از آنجا تا پادگان الحدید فاصله نسبتا زیادی بود. صدای شلیک مارا به خودمان آورد کمین خورده بودیم سریع از ماشینها فاصله گرفتیم و در شانه های جاده پناه گرفتیم نگاهم به تپه افتاد سریع با رضا به سمت تپه رفتیم.
تفنگم را آماده کردم شلیک اولم سر یک نفرشان را شکافت. دشمنان هم طوری پناه گرفتند که در تیررس من نباشند
- پشت تخته سنگ
پایش بیرون بود از تخته سنگ بیرون مانده بود ماشه را کشیدم و تیر به پایش خورد وقتی بر زمین فرود آمد تیر دوم را بر قلبش زدم.
ناگهان آرپیجیزن تپه را هدف گرفت بر زمین خوابیدم ناگهان انفجار تپه را لرزاند
دیگر صدایی به گوشم نرسید...
✍️🏻امیرعلی طوماری، از نویسندههای نوجوان انجمـن قلم جـــوان
#موج_پنجاهودوم
@GDND_1402
به نام خدا
روایت، سرمای گرم
امیرعلی امیرعلی بیدار شو... تازه خوابم گرفته بود که از آشپز خانه صدای مادرم سکوت اتاق خانه را شکست در افکار بعد از خواب غرق شده بودم که مادرم صدایم زد.
- مگر نمیخواستی در کارهای حلوا کمک کنی. سریع به خواب عصرگاهیام پایان دادم و به آشپزخانه رفتم و به مادرم کمک کردم.
اول آرد و شیر را در یک کاسه مخلوط کردم که پدرم بیدار شد.
با دستور مادرم به سمت کتری رفتم بعد از جوشیدن کتری چای را دم کردم. دوباره به سمت حلوا رفتم. در سخت ترین مرحله طبخ بود باید آن را به قصد شل شدن هم میزدم.
اول مشکلی نبود ولی بعد از چند دقیقه از کت و کول افتادم پس از پدرم درخواست کردم که حلوا را هم بزند به سمت آماده کردن نانهای حلوا رفتم بستهبندیها تمام شد آشپزخانه را تمیز کردم و بعد به اتاق به قصد در کردن خستگی خود را برای یک دست فوتبال آماده کردم و با اتمام بازی برای شام به پذیرایی رفتم غذا را خورده و سفره را جمع کردم. منتظر شدم تا کمی بگذرد از پدرم خواستم که من را هم برای پخش حلوا ببرد به مناطقی برای پخش حلواها رفتیم ماموران خدوم سپاه و بسیج در سرمای استخوان سوز زنجان مشغول حفاظت از مناطق حساس شهر بودند.
ساعت نزدیک به یک بود که صدای انفجار سکوت شهر را شکست. به سمت کوچمشکی رفتیم ماشینهای سپاه و بسیج و نیروی انتظامی خیابان را بسته بودند. بوی باروت تنها بویی که از خانه تخریب شده میآمد. نزدیکتر شدم. خانه دیگر قابل سکونت نبود. دیگر صدای خندههای کودکانهای نمیآمد بغض تنفس را برایم دشوارتر کرد.
ناگهان صدای بلند مردی سکوت جانسوز را شکست:
- خواهش میکنم مادرم در خانه تنهاست درحالی که مرد هراسان بود تلفناش زنگ خورد و مطلع شد که مادرش در خانه نبوده گریهاش گرفت اما اینبار نه از ناراحتی بلکه از روی خوشحالی صدای پارس کردن سگ گوشم را اذیت میکرد سگهای متعلق به آتشنشانی بودند که با مربیهای خود به داخل خانهای که حال به متروکه شبیه بود میرفتند.
چندی نگذشت که پدرم تصمیم گرفت که برویم چون ساعت از نیمه شب گذشته بود با نگرانی به سمت ماشین رفتیم در راه باز کرد و تمام وزنم را روی صندلی ماشین انداختم به تعداد کودکان شهید شده در این جنگ تحمیلی که ایران ناخواسته وارد آن شده فکر میکردم صدای چفت شدن درب ماشین من را از افکار خود بیرون کشید...
✍️🏻امیرعلی طوماری، از نویسندههای نوجوان انجمـن قلم جـــوان
#موج_پنجاهوسوم
@GDND_1402
شهید بالام
🔹مشهدی سلمان پیرمرد با اخلاق و خوش صحبت روستا، عصرها جلوی خانه کاهگلی و قدیمی اش روی تکه چوبی می نشست و به عصایش تکیه می زد.
جاذبه عجیبی داشت، لبخند مهربانانه و رواداری اش نوجوانِ بازی دوستی مثل مرا بین رفتن و ماندن مردد میکرد.
عادت کرده بودم روزهایی که با خانواده به روستا می رفتیم، در کنار زیارت اقرباء سراغ بزرگان فامیل را هم بگیرم. از قضا مشهدی سلمان همسایه دیوار به دیوار «خاله قدمْ خیر» بود.
هر بار که از خانه حاج خاله درمیومدم، پابند مصاحبت او بودم بهانه گپ و گفت مان هم شکستن تکه چوب های خشک و زخمتی بود که هیزم خانه او بود.
نمیدانم مشهدی سلمان اصلا به کمک یه بچه شهری آفتاب و مهتاب ندیده نیازی داشت یا نه.
🌹 اما خلاصه بساط عصرگاهی خوبی برایم پهن کرده بود. از زمان های قدیم و داستان ها و گذشته روستا صحبت به میان میامد و روایت های جذابی در ذهنم تداعی می گشت. بعید بود در آن تابستان به یادماندنی عصری بر من بگذرد که در روستا باشم و به دیدار آقا سلمان نروم.
آخر چرا باید یک نوجوان ۱۲ ساله هم صحبتی با پیرمرد حدودا ۹۰ ساله را به هم بازی با بچه های شر و شور روستا ترجیح بدهد؟ آن هم در میانه کوچه ای که پاتوق همیشگی بچه های «آشاقی محل» آبادی است!
چند صباحی گذشت و مشهدی سلمان خوش اخلاق و خوش صحبت به رحمت خدا رفت اما در همه این ۱۶-۱۷ سال سوال جالب و جذابی در ذهنم ماند.
یعنی واقعا ارتباط من با آن پیرمرد با اخلاق آبادی تمام شد ؟ یعنی من نباید آن داستان ها و روایت های قدیمی که از او شنیده بودم را روزی تلافی می کردم؟
✅ بالاخره معمای ۱۷ ساله خودم را در بهار سیامین سال زندگی ام پیدا کردم.
جمعه غمبار و خونین ۱۱ اردیبهشت ۴۰۵ دوباره مرا به جلوی خانه مشهدی سلمان کشاند. خودش دیگر نبود. به جای آن خانه قدیمی هم ساختمان آجری نو ساخت سبز شده بود. سرتاپای کوچه ناهموار و خاکی دیروز و آسفالت شده امروز، پر بود از ماشین های بزرگ و کوچک میهمانان.
دنبال نشانه ای از پیرمرد خاطراتم بودم. چند قدم به سمت مسجد روستا حرکت کردم. مسافتی نبود پس زود به مقصد رسیدم. حالا تصویر یک نوجوان بسیجی و نام آشنا چشمانم را نوازش می داد. محمدمهدی همان لبخند معروف و شیرین آن سال ها را برایم تداعی می کرد. با دیدنش مسافر زمان شدم و دوباره خودم را مقابل پدربزرگش دیدم که با همان لبخند شیرینش به من می گفت:
«آقا میثم! شهید بالامنان دانش! بورجوو اَدا اِله قارداش!!» من هم با کمال میل و اشتیاق سری تکان دادم و خاطرش را جمع کردم.
از بستگان شنیدم که عمه شهید دو سه شب پیش بابا سلمانش را در خواب دیده که به او می گوید:
«قیزیم! گلموشم شهید بالامو آپارام!!»
✍️🏻میثم صحبت لو، دبیر انجمن قلم جوان
#موج_پنجاهوچهارم
@GDND_1402
به نام خدا
روایت، بیخبری
در تکان ها و سر و صدای اتوبوس چنان خوابیده بودم که آرزو میکردم تا صبح قیامت ادامه داشته باشد، اما هنگامی که دستی برشانهام احساس کردم تشت آب سردی بود بر خیالاتم، سراسیمه چشمم راباز کردم محمد بود همان پسری که تا قبل از اینکه با اتوبوس برم مدرسه و بیام فقط یه آشنایی ساده باهاش داشتم، در حد اسم فامیل اما الان بعد ظهر را که برمیگردیم کلی صحبت می کنیم و خاطره تعریف میکنیم.
از روی صندلی بلندشدم، پشت سر او به سمت راننده رفتیم، طبق عادت همیشگی بعد از پیاده شدن از اتوبوس تا خود در کلاس فوتبالهایی که دیشب دیده بودیم را تحلیل و بررسی میکرديم.
اما امروز سرمای هوا مجال حرف زدن را نداد.
در کلاس رو بازکردم کسی درون کلاس نبود کیفم را روی صندلی زوار در رفتم انداختم و به سمت صندلی گرم و نرم معلمها رفتم و روی آن نشستم و خودم را به شوفاژ چسباندم. گه گاهی از پنجره بیرون را نگاه میکردم و گاهی با لبتاب مدرسه ور میرفتم تا بچهها سر و کله شان پیداشد.
همه حاضر بودن شاید دلیلش زنگ ورزش بود. من هم انگار نه انگار که هر آن امکان دارد معلم بیاد تو کلاس.
معلم ورزش در را باز کرد و وارد کلاس شد سریع خودم را بین بچه ها جاکردم.
در دل بخیر گذشتی گفتم.
همیشه بچهها میخواستند که سریع به حیاط برویم.
معلم با صحبت هایش مانع این امر میشد. بالاخره اجازه رفتن به حیاط را گرفتیم سریع لباس هایمان را عوض کردیم و آماده بازی شدیم، همین که سوت بازی به صدا در آمد برف هم شروع به بارش کرد لبهایم رابه هم میفشردم تا دانههای برف وارد دهانم نشود ناسلامتی روزهایم.
نه ما از رو میرفتیم ونه برف تا آخر باهم ادامه دادیم به محض خوردن زنگ او هم دست از باریدن برداشت؛ لباس هایمان خیس آب و خودمان خیس عرق به کلاس رفتیم زنگ تفریح را در آنجا ماندیم و زنگ دوم که کاروفناوری داشتیم، معلم نیامد و بساط گل یا پوچرا به پاکردیم تعداد بچهها رفته رفته کمتر و کمتر میشد تا اینکه فقط چند نفر مانده بودیم یکی که به گفته خودش به دستشویی رفته بود آمد و بلند گفت بچهها بیایید پایین جنگ شده در کلاس هرج و مرج شد.
همه به پایین رفتن در دفتر همه معلمان و عدهای از بچهها جمع شده بودند تلوزیونی که همیشه خدا دوربینهای مدار بسته را نشان میداد درحال پخش شبکه خبر بود تیتر قرمز نوشته بود عملیات وعده صادق ۴ تا این را خواندم معاون همه را بیرون کرد به حیاط رفتیم.
زنگ تفریح زده شد در حیاط عدهای میگفتند:
- خدایا شکرت دیگه از مدرسه خلاص شدیم.
عدهای ازهم حلالیت میگرفتند و عدهای با شایعات داغ بازار شایعات را همچنان گرم نگه میداشتند.
✍️🏻محمدحسام سهرابی، از نویسندههای نوجوان انجمـن قلم جـــوان
#موج_پنجاهوپنجم
@GDND_1402
قبولِ اردیبهشتماه 📃✅
آقا محمد مهدی!
چه کارنامه قشنگی 🌹
قبولی ات مبارک پسر
چه زود توانستی درس هایت را تمام کنی..
ایثار، وطن دوستی، ولایت مداری، شهادت...
به خدا قسم ما مدعیان در فهم کامل اینها هم عاجز مانده ایم...
خوش به حالت نگار من! به غمزه مسئله آموز صد مدرس شدی
راستی چه شد که کارنامه ات را عرشیان صادر کردند، با چه کسی بستی هم ولایتی ؟
چه شد که حضرت مادر صدر و ذیل سنگ مزارت را معطر و مزین نمود ؟
سفر به خیر شاهد و شهید روستا، دست ما مجازی خوانان مجازِ دنیا را هم بگیر ✋🏻
✍️🏻میثم صحبت لو، دبیر انجمن قلم جوان
#موج_پنجاهوششم
@GDND_1402
هدایت شده از شهیـــد محمدمـــهدی قرجهلو🥀
کانال #شهید والامقام ❣
نوجوان بسیجی 🍀محمدمهدی قرجهلو🍀
شهید ۱۶ ساله گردان تخریب سپاه زنجان
که در ظهر جمعه خونین ۱۱ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵ در پی عملیات تخصصی کشف و خنثی سازی مهمات عمل نکرده دشمن آمریکایی و صهیونی، به درجه رفیع شهادت نایل آمد ✅
🔰 شهیـــد محمدمـــهدی قرجلو
https://eitaa.com/shahid_balam