به نام خدا
داستانکوتاه، تا بیروت
از روزی که پرونده های اپستین افشا شد، حمایت آمریکا از اسراییل برداشته و خود ترامپ شخصا مکان بنیامین نتانیاهو را لو داد.
از آن موقع صهیونیستها نیست شدند یعنی هر کدام به کشورهای خودشان برگشتند.
حملههای ایران به اسراییل تمامی نداشت دیگر اخبار تمایلی به اعلام موجهای عملیات نداشت.
ایران مناطق اصلی را میزد و به شهرکهای هستهای و انرژی حمله نمیکرد.
حضرت آقا دستور دادند تا حملههای زمینی به اسراییل شروع شود.
در پایگاهها برای نوجوانها آموزشهای کار با اسلحه میدادند و از بین آنها افراد تیزهوش را برای اعزام به گردانها انتخاب میکردند. با حضور در پایگاهها مشخص شد هدفگیری من فوق العاده بود یعنی میتوانستم با افسران درجه بالا مسابقه بدهم پس از حالا رستهام تعیین شد تکتیرانداز.
دوهفته بعد در مقر آموزشی.
برای اولین بار بود وارد آن اتاق شده بودم من کوچکترین فرد اتاق بودم حتی سن برخی وسایل هم از من بیشتر بود قرار بود به گردان امام علی بروم پس بیدرنگ به سمت موتورم رفتم موتور با هندل اول روشن شد.
به ساختمان امام علی رسیدم ساختمانی قدیمی اما با نما و امکاناتی جدید بود داخل رفتم آقای نبوی پشت میز نشسته بود.
بوی عطر گل نرگس فضای اتاق را مالامال کرده بود.
معرفی نامه را تحویلش دادم از نمرات تیر اندازی ام تعجب کرد، اما به روی خودش نمی آورد معرفی نامه را امضا کرد و از آن لحظه عضو گردان امام علی شدم چرخی در ساختمان گردان زدم و با محیط آشنا شدم از روبروی دفتر آقای نبوی رد میشدم که پسری هم سن سال خودم دیدم مشخص بود خوشحال است. احتمالا او هم کار بلد بود جلوتر رفتم.
- سلام
نگاهم کرد.
-سلام
لبخندی زدم.
تو هم تازه واردی؟
سری تکان داد.
-آره
- اسمت چیه؟
- رضا
- اسم من هم جواده
از کم حرف بودن او و پر حرف بودن خودم خجالت کشیدم پس به سرعت از ساختمان خارج شدم سوار موتور شدم تا به سمت خانه بروم در راه کنار یک شیرینی فروشی ایستادم. تا شیرینی قبولی را برای خانه بگیرم...
اتوی لباسام که تمام شد پلاکام را دور گردنام انداختم.
کوله ام را جمع کردم هنوز دو ساعت تا اعزام زمان بود از فرصت استفاده کرده و خوابیدم با نوازش دست مادرم بیدار شدم.
- پسرم بیدار شو عزیزم
بیدار شدم یک ساعت بود که خوابیدم رفتم تا آخرین وعده غذا را با مادرم بخورم نیم ساعت مانده بود پس لباسهای اتو کشیدهام را که بود عطر حرم امام رضا را میداد پوشیدم.
مادرم مرا از زیر قرآن رد کرد و بعد چشمهایش شروع به باریدن کرد.
چون محل اعزام به خانه مان نزدیک بود تا مسجد پیاده رفتم آقای نبوی با چند نفر مشغول صحبت بود نزدیکتر شدم خانواده همان پسره بودند.
رضا اسمش رضا بود از لباس و ماشین هایشان مشخص بود وضع مالی خوبی دارند.
حال و هوایی احساسی بر مسجد غلبه کرده بوی رزمندگان با مداحی حسین طاهری و مهدی رسولی سوار اتوبوس شدیم چون حوصله صحبت با کسی را نداشتم پس روی صندلیهای تکنفره نشستم با ختم صلوات راهی منطقه شدیم تصمیم گرفتم که در راه کمی استراحت کنم با خروج از شهر چشمهایم سنگین شدند و خوابم برد.
با بوق ممتد اتوبوس سراسیمه بیدار شدم دم در اردوگاه بودیم.
قرار شد شب را در آنجا صبح کنیم با خوردن غذاهای گرمی که اغلب سرد بود به معده ام سامان دادم. نیمه دوم خواب را در اردوگاه ادامه دادم پیراهنم را درآورده و از میله تخت آویز کردم با برپای فرمانده از خواب پریدم سریع پیراهنم را پوشیدم و به سمت پوتینم رفتم خوشحال بودم که زودآماده شده بودم
- به اتاق پشتیبانی میرید وسایلتون رو اونجا میزارید و یک کوله و اسلحه تحویل میگیرید.
به سمت وسایلم رفتم و آنها را در اتاق پشتیبانی گذاشتم. با همان اتوبوس به سمت فرودگاه رفتیم. درهواپیما مشغول خوردن صبحانه شدیم.
از خوزستان تا بیروت یک ساعت فاصله بود. در فرودگاه بیروت پیاده شدیم. آنجا ابوبسیم با استقبال گرم مارا به سمت تویوتا ها هدایت کرد از آنجا تا پادگان الحدید فاصله نسبتا زیادی بود. صدای شلیک مارا به خودمان آورد کمین خورده بودیم سریع از ماشینها فاصله گرفتیم و در شانه های جاده پناه گرفتیم نگاهم به تپه افتاد سریع با رضا به سمت تپه رفتیم.
تفنگم را آماده کردم شلیک اولم سر یک نفرشان را شکافت. دشمنان هم طوری پناه گرفتند که در تیررس من نباشند
- پشت تخته سنگ
پایش بیرون بود از تخته سنگ بیرون مانده بود ماشه را کشیدم و تیر به پایش خورد وقتی بر زمین فرود آمد تیر دوم را بر قلبش زدم.
ناگهان آرپیجیزن تپه را هدف گرفت بر زمین خوابیدم ناگهان انفجار تپه را لرزاند
دیگر صدایی به گوشم نرسید...
✍️🏻امیرعلی طوماری، از نویسندههای نوجوان انجمـن قلم جـــوان
#موج_پنجاهودوم
@GDND_1402
به نام خدا
روایت، سرمای گرم
امیرعلی امیرعلی بیدار شو... تازه خوابم گرفته بود که از آشپز خانه صدای مادرم سکوت اتاق خانه را شکست در افکار بعد از خواب غرق شده بودم که مادرم صدایم زد.
- مگر نمیخواستی در کارهای حلوا کمک کنی. سریع به خواب عصرگاهیام پایان دادم و به آشپزخانه رفتم و به مادرم کمک کردم.
اول آرد و شیر را در یک کاسه مخلوط کردم که پدرم بیدار شد.
با دستور مادرم به سمت کتری رفتم بعد از جوشیدن کتری چای را دم کردم. دوباره به سمت حلوا رفتم. در سخت ترین مرحله طبخ بود باید آن را به قصد شل شدن هم میزدم.
اول مشکلی نبود ولی بعد از چند دقیقه از کت و کول افتادم پس از پدرم درخواست کردم که حلوا را هم بزند به سمت آماده کردن نانهای حلوا رفتم بستهبندیها تمام شد آشپزخانه را تمیز کردم و بعد به اتاق به قصد در کردن خستگی خود را برای یک دست فوتبال آماده کردم و با اتمام بازی برای شام به پذیرایی رفتم غذا را خورده و سفره را جمع کردم. منتظر شدم تا کمی بگذرد از پدرم خواستم که من را هم برای پخش حلوا ببرد به مناطقی برای پخش حلواها رفتیم ماموران خدوم سپاه و بسیج در سرمای استخوان سوز زنجان مشغول حفاظت از مناطق حساس شهر بودند.
ساعت نزدیک به یک بود که صدای انفجار سکوت شهر را شکست. به سمت کوچمشکی رفتیم ماشینهای سپاه و بسیج و نیروی انتظامی خیابان را بسته بودند. بوی باروت تنها بویی که از خانه تخریب شده میآمد. نزدیکتر شدم. خانه دیگر قابل سکونت نبود. دیگر صدای خندههای کودکانهای نمیآمد بغض تنفس را برایم دشوارتر کرد.
ناگهان صدای بلند مردی سکوت جانسوز را شکست:
- خواهش میکنم مادرم در خانه تنهاست درحالی که مرد هراسان بود تلفناش زنگ خورد و مطلع شد که مادرش در خانه نبوده گریهاش گرفت اما اینبار نه از ناراحتی بلکه از روی خوشحالی صدای پارس کردن سگ گوشم را اذیت میکرد سگهای متعلق به آتشنشانی بودند که با مربیهای خود به داخل خانهای که حال به متروکه شبیه بود میرفتند.
چندی نگذشت که پدرم تصمیم گرفت که برویم چون ساعت از نیمه شب گذشته بود با نگرانی به سمت ماشین رفتیم در راه باز کرد و تمام وزنم را روی صندلی ماشین انداختم به تعداد کودکان شهید شده در این جنگ تحمیلی که ایران ناخواسته وارد آن شده فکر میکردم صدای چفت شدن درب ماشین من را از افکار خود بیرون کشید...
✍️🏻امیرعلی طوماری، از نویسندههای نوجوان انجمـن قلم جـــوان
#موج_پنجاهوسوم
@GDND_1402
شهید بالام
🔹مشهدی سلمان پیرمرد با اخلاق و خوش صحبت روستا، عصرها جلوی خانه کاهگلی و قدیمی اش روی تکه چوبی می نشست و به عصایش تکیه می زد.
جاذبه عجیبی داشت، لبخند مهربانانه و رواداری اش نوجوانِ بازی دوستی مثل مرا بین رفتن و ماندن مردد میکرد.
عادت کرده بودم روزهایی که با خانواده به روستا می رفتیم، در کنار زیارت اقرباء سراغ بزرگان فامیل را هم بگیرم. از قضا مشهدی سلمان همسایه دیوار به دیوار «خاله قدمْ خیر» بود.
هر بار که از خانه حاج خاله درمیومدم، پابند مصاحبت او بودم بهانه گپ و گفت مان هم شکستن تکه چوب های خشک و زخمتی بود که هیزم خانه او بود.
نمیدانم مشهدی سلمان اصلا به کمک یه بچه شهری آفتاب و مهتاب ندیده نیازی داشت یا نه.
🌹 اما خلاصه بساط عصرگاهی خوبی برایم پهن کرده بود. از زمان های قدیم و داستان ها و گذشته روستا صحبت به میان میامد و روایت های جذابی در ذهنم تداعی می گشت. بعید بود در آن تابستان به یادماندنی عصری بر من بگذرد که در روستا باشم و به دیدار آقا سلمان نروم.
آخر چرا باید یک نوجوان ۱۲ ساله هم صحبتی با پیرمرد حدودا ۹۰ ساله را به هم بازی با بچه های شر و شور روستا ترجیح بدهد؟ آن هم در میانه کوچه ای که پاتوق همیشگی بچه های «آشاقی محل» آبادی است!
چند صباحی گذشت و مشهدی سلمان خوش اخلاق و خوش صحبت به رحمت خدا رفت اما در همه این ۱۶-۱۷ سال سوال جالب و جذابی در ذهنم ماند.
یعنی واقعا ارتباط من با آن پیرمرد با اخلاق آبادی تمام شد ؟ یعنی من نباید آن داستان ها و روایت های قدیمی که از او شنیده بودم را روزی تلافی می کردم؟
✅ بالاخره معمای ۱۷ ساله خودم را در بهار سیامین سال زندگی ام پیدا کردم.
جمعه غمبار و خونین ۱۱ اردیبهشت ۴۰۵ دوباره مرا به جلوی خانه مشهدی سلمان کشاند. خودش دیگر نبود. به جای آن خانه قدیمی هم ساختمان آجری نو ساخت سبز شده بود. سرتاپای کوچه ناهموار و خاکی دیروز و آسفالت شده امروز، پر بود از ماشین های بزرگ و کوچک میهمانان.
دنبال نشانه ای از پیرمرد خاطراتم بودم. چند قدم به سمت مسجد روستا حرکت کردم. مسافتی نبود پس زود به مقصد رسیدم. حالا تصویر یک نوجوان بسیجی و نام آشنا چشمانم را نوازش می داد. محمدمهدی همان لبخند معروف و شیرین آن سال ها را برایم تداعی می کرد. با دیدنش مسافر زمان شدم و دوباره خودم را مقابل پدربزرگش دیدم که با همان لبخند شیرینش به من می گفت:
«آقا میثم! شهید بالامنان دانش! بورجوو اَدا اِله قارداش!!» من هم با کمال میل و اشتیاق سری تکان دادم و خاطرش را جمع کردم.
از بستگان شنیدم که عمه شهید دو سه شب پیش بابا سلمانش را در خواب دیده که به او می گوید:
«قیزیم! گلموشم شهید بالامو آپارام!!»
✍️🏻میثم صحبت لو، دبیر انجمن قلم جوان
#موج_پنجاهوچهارم
@GDND_1402
به نام خدا
روایت، بیخبری
در تکان ها و سر و صدای اتوبوس چنان خوابیده بودم که آرزو میکردم تا صبح قیامت ادامه داشته باشد، اما هنگامی که دستی برشانهام احساس کردم تشت آب سردی بود بر خیالاتم، سراسیمه چشمم راباز کردم محمد بود همان پسری که تا قبل از اینکه با اتوبوس برم مدرسه و بیام فقط یه آشنایی ساده باهاش داشتم، در حد اسم فامیل اما الان بعد ظهر را که برمیگردیم کلی صحبت می کنیم و خاطره تعریف میکنیم.
از روی صندلی بلندشدم، پشت سر او به سمت راننده رفتیم، طبق عادت همیشگی بعد از پیاده شدن از اتوبوس تا خود در کلاس فوتبالهایی که دیشب دیده بودیم را تحلیل و بررسی میکرديم.
اما امروز سرمای هوا مجال حرف زدن را نداد.
در کلاس رو بازکردم کسی درون کلاس نبود کیفم را روی صندلی زوار در رفتم انداختم و به سمت صندلی گرم و نرم معلمها رفتم و روی آن نشستم و خودم را به شوفاژ چسباندم. گه گاهی از پنجره بیرون را نگاه میکردم و گاهی با لبتاب مدرسه ور میرفتم تا بچهها سر و کله شان پیداشد.
همه حاضر بودن شاید دلیلش زنگ ورزش بود. من هم انگار نه انگار که هر آن امکان دارد معلم بیاد تو کلاس.
معلم ورزش در را باز کرد و وارد کلاس شد سریع خودم را بین بچه ها جاکردم.
در دل بخیر گذشتی گفتم.
همیشه بچهها میخواستند که سریع به حیاط برویم.
معلم با صحبت هایش مانع این امر میشد. بالاخره اجازه رفتن به حیاط را گرفتیم سریع لباس هایمان را عوض کردیم و آماده بازی شدیم، همین که سوت بازی به صدا در آمد برف هم شروع به بارش کرد لبهایم رابه هم میفشردم تا دانههای برف وارد دهانم نشود ناسلامتی روزهایم.
نه ما از رو میرفتیم ونه برف تا آخر باهم ادامه دادیم به محض خوردن زنگ او هم دست از باریدن برداشت؛ لباس هایمان خیس آب و خودمان خیس عرق به کلاس رفتیم زنگ تفریح را در آنجا ماندیم و زنگ دوم که کاروفناوری داشتیم، معلم نیامد و بساط گل یا پوچرا به پاکردیم تعداد بچهها رفته رفته کمتر و کمتر میشد تا اینکه فقط چند نفر مانده بودیم یکی که به گفته خودش به دستشویی رفته بود آمد و بلند گفت بچهها بیایید پایین جنگ شده در کلاس هرج و مرج شد.
همه به پایین رفتن در دفتر همه معلمان و عدهای از بچهها جمع شده بودند تلوزیونی که همیشه خدا دوربینهای مدار بسته را نشان میداد درحال پخش شبکه خبر بود تیتر قرمز نوشته بود عملیات وعده صادق ۴ تا این را خواندم معاون همه را بیرون کرد به حیاط رفتیم.
زنگ تفریح زده شد در حیاط عدهای میگفتند:
- خدایا شکرت دیگه از مدرسه خلاص شدیم.
عدهای ازهم حلالیت میگرفتند و عدهای با شایعات داغ بازار شایعات را همچنان گرم نگه میداشتند.
✍️🏻محمدحسام سهرابی، از نویسندههای نوجوان انجمـن قلم جـــوان
#موج_پنجاهوپنجم
@GDND_1402
قبولِ اردیبهشتماه 📃✅
آقا محمد مهدی!
چه کارنامه قشنگی 🌹
قبولی ات مبارک پسر
چه زود توانستی درس هایت را تمام کنی..
ایثار، وطن دوستی، ولایت مداری، شهادت...
به خدا قسم ما مدعیان در فهم کامل اینها هم عاجز مانده ایم...
خوش به حالت نگار من! به غمزه مسئله آموز صد مدرس شدی
راستی چه شد که کارنامه ات را عرشیان صادر کردند، با چه کسی بستی هم ولایتی ؟
چه شد که حضرت مادر صدر و ذیل سنگ مزارت را معطر و مزین نمود ؟
سفر به خیر شاهد و شهید روستا، دست ما مجازی خوانان مجازِ دنیا را هم بگیر ✋🏻
✍️🏻میثم صحبت لو، دبیر انجمن قلم جوان
#موج_پنجاهوششم
@GDND_1402
هدایت شده از شهیـــد محمدمـــهدی قرجهلو🥀
کانال #شهید والامقام ❣
نوجوان بسیجی 🍀محمدمهدی قرجهلو🍀
شهید ۱۶ ساله گردان تخریب سپاه زنجان
که در ظهر جمعه خونین ۱۱ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵ در پی عملیات تخصصی کشف و خنثی سازی مهمات عمل نکرده دشمن آمریکایی و صهیونی، به درجه رفیع شهادت نایل آمد ✅
🔰 شهیـــد محمدمـــهدی قرجلو
https://eitaa.com/shahid_balam
به نام خدا
روایت، همه برای هم
روزهای آغازین جنگ بود. هنوز داغ شهادت رهبر بر دلمان مانده بود.
در بستر بیماری گرفتار بودم. که شنیدم پدرم میگويد آمادگاه سپاه در سه راه امجدیه موشک خورده.
اولین کسی که به ذهنم آمد خانهشان آن دور و اطراف باشد، عمویم بود.
پدرم به آنها زنگ زد و گفت تا اوضاع درست شود به خانه ی ما بیایند. آنها هم بعد کمی اصرار از جانب پدرم، قبول کردند.
مدتی بعد زنگ خانه به صدا درآمد. در گشوده شد و عمویم با زن و بچه هایش وارد خانه شدند. با دیدن یکدیگر خوشحالی در دلمان شکوفه زد. عمو و پدرم در پذیرایی گرم گفتوگو شدند. گوشهایم را تیز کردم. عمویم اینگونه تعریف میکرد:
- بابا لحظهی انفجار کل در و پنجره هامون کوبیده شد. تا در خونه که قفل بود، همچین وحشتناک باز شد. موج انفجار تو خونه پیچید و وسایلها تکون خوردن. صداش اینقدر وحشتناک بود، سمانه یه جیق بنفش کشید و سریع محمد جواد رو بغل کرد...
من که در اتاقم مشغول استراحت بودم همین حرف ها را متوجه شدم. به فکر فرو رفت، واقعا کنار هم بود در این شرایط چقدر باعث دلگرمی میشود.
نظرم این است که اگر مشکل خانوادگی در کار باشد، بهتر است در این شرایط فراموش شود و همه پشت یک دیگر و باشند.
ایران زیبایمان، متحد زیباتر میشود...
✍️🏻رضاپورعشقی، از نویسندههای نوجوان انجمـن قلم جـــوان
#موج_پنجاهوهفتم
@GDND_1402
به نام خدا
روایت، وسایل ترکش خورده
صبح داشتم درون سایت دیوار چرخی میزدم که چشمم به یک ماشین ساندرو سفید تیر خورده افتاد. صفحه گوشی را بالا کشیدم و زیر عکس را خواندم صاحب ماشین تهرانی بود و میگفت ماشین توی جنگ ترکش موشک بهش برخورد کرده.
کمی به عکس خیره شدم و بیشتر به ان دقت کردم و دیدم جاهای دیگر ماشین هم اسیب دیده.
باخودم گفتم مرده چه جربزهای داره که ماشینش تو کوچهشون ترکش خورده ولی هنوز تو تهرانه. ونترسیده. دوباره با خودم گفتم عجب ماشین سفت و محکمی سالمه سالمه اگه الان پراید بود داغون شده بود. ادامه دادم ماشین چه حسی داشت وقتی بهش ترکش خورد درد داشت یا به کتف سمت چپشم نبود.
به نگاه کردن عکس ادامه دادم، تادیدم گوشهی سمت چپ شیشهاش هم تیر ترکش خورده ولی شیشه سالمه. باری دیگر با خودم گفتم عجب ماشینی خیلی قویه...
تصمیم گرفتیم ماشین را بخریم.
به صاحب ماشین زنگ زدیم و گفت ماشین رو براتون نگه میدارم.
پول هامون رو آماده کردیم قراربود روز چهارشنبه به تهران برای خرید ماشین سفر کنیم.
اما صاحب ماشین گفت شنبه بیاییم ماهم قبول کردیم
جمعه شب ساعت ۱۰:
صاحب ماشین با ما تماس گرفت و گفت خانهی ما سر موشکها تخریب شده یک روز باهاتون هماهنگ میشوم بیاین.
برام سوال شد که چقدر برای تهرانهها جنگ چیز عادی شد.
یارو خونش خراب شده داره میگه برای فروش ماشین با هاتون هماهنگ میشم.
✍️🏻حسینعطا احدی، از نویسندههای نوجوان انجمـن قلم جـــوان
#موج_پنجاهوهشتم
@GDND_1402
به نام خدا
روایت، شب ترسناک
خواب بودم. ساعت حدودا یک ربع به پنج بود. برای خوردن آب به آشپزخانه رفتم.
همین طور که لیوان ابام را پر میکردم ناگهان صدای مهیبی از یک کوچه بالاتر که حسینیه اعظم زنجان آنجا بود، آمد یک لحظه خیلی ترسیدم خواستم برم سمت حسینه که ببینم چه اتفاقی افتاده اما با خودم گفتم فردا میروم الان اگر بخواهم برم خطرناک است. باترس رفتم روی تختم و دراز کشیدم و تازه یادم افتاد که مغازهام دقیقا نزدیک حسینیه است.
سریع و با نگرانی کتم را تنم کردم و به حسینیه رفتم وقتی به حسینیه رسیدم دیدم که کل پایگاه ها، مسافر خانهها، روابط عمومی و پاسخ به سوالات شرعی همه نابود شده بود. با ناراحتی به سمت مغازهام رفت و دیدم که شیشههای مغازه نابود شده در شکسته، کرکره له شده و همهی جنسها روی زمین ریخته گریه کردم و خیلی ناراحت شدم اما با خودم گفتم مغازهام را درست میکنم ولی قبل از آن باید از کشور دفاع کنم...
✍️🏻حسینعطا احدی، از نویسندههای نوجوان انجمـن قلم جـــوان
#موج_پنجاهونهم
@GDND_1402
به نام خدا
روایت، شهدا نزدیکاند
- سلام عمو خوبی؟
- خوبم عمو
- میگم دوچرخهات رو میدیدی به من؟
لبخندی گرم تحویل مرد روبه رویم دادم.
مرد می گوید:
- آخه دوچرخه ات خیلی خوشگله...
دوباره از شدت خنده ریسه میروم. بعد، از دوچرخهام پیاده میشوم و میگویم:
- اصلا دوچرخهام برای شما!
مردی که هر روز سربه سرم میگذاشت و با من شوخی میکرد، دوست صمیمی پدرم بود. علاوه براین، همسایهما هم بود. هر چند که من ایشان را چندان خوب نمیشناختم اما چند باری شنیدم که پدرم او را " آقا ناصر" صدا می کرد.
مردی با موهای گندم گون و چهرهای مهربان و البته چشمهایی که همیشه حسی را منتقل می کرد.
حسی که چند سال بعد، و در روز یازدهم اردیبهشت، دلیل وجودش را متوجه شدم.
روزی که بیدلیل کسل بودم حوصله انجام کاری را نداشتم. به قول مادربزرگها، انگار در دلم رخت میشستند!
آخر شب هم خبری که سپاه انصار المهدی، منتشر کرد، کار را تمام کرد.
میگفتند وقتی برای عملیات خنثی سازی چند مهمات عمل نکرده به یکی از روستاها رفته بودند، در طی حادثهای چهارده نفر شهید شده بودند که گویا آقا ناصر هم جزو شهدا بودند.
و اما شهدا گاهی بسیار نزدیکاند به ما. ممکن است کسی که امروز با او صمیمانه صحبت میکنیم، فردا جانش را برای وطن فدا کند. دقیقا مثل شهید ناصر بیات...
✍️🏻امیر حسین رهروی، از نویسندههای نوجوان انجمـن قلم جـــوان
#موج_شصتام
@GDND_1402