eitaa logo
✍️ انجمــن قـݪم جوان ✍️
394 دنبال‌کننده
432 عکس
37 ویدیو
16 فایل
📚✒انجمن داستان نویسی "قلمِ جوان" 📅 تاریخ تولد: بهار ۱۴۰۰ 🕨یه کار علمی تمیز برای پرورش استعدادها ارسال آثار (ایتا، تلگرام، شاد، روبیکا و اینستاگرام) @GDNG_1402 👈
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا روایت، همه برای هم روزهای آغازین جنگ بود. هنوز داغ شهادت رهبر بر دلمان مانده بود. در بستر بیماری گرفتار بودم. که شنیدم پدرم می‌گويد آمادگاه سپاه در سه راه امجدیه موشک خورده. اولین کسی که به ذهنم آمد خانه‌شان آن دور و اطراف باشد، عمویم بود. پدرم به آنها زنگ زد و گفت تا اوضاع درست شود به خانه ی ما بیایند. آنها هم بعد کمی اصرار از جانب پدرم، قبول کردند. مدتی بعد زنگ خانه به صدا درآمد. در گشوده شد و عمویم با زن و بچه هایش وارد خانه شدند. با دیدن یکدیگر خوشحالی در دلمان شکوفه زد. عمو و پدرم در پذیرایی گرم گفت‌وگو شدند. گوش‌هایم را تیز کردم. عمویم این‌گونه تعریف می‌کرد: - بابا لحظه‌ی انفجار کل در و پنجره هامون کوبیده شد. تا در خونه که قفل بود، همچین وحشتناک باز شد. موج انفجار تو خونه پیچید و وسایل‌ها تکون خوردن. صداش اینقدر وحشتناک بود، سمانه یه جیق بنفش کشید و سریع محمد جواد رو بغل کرد... من که در اتاقم مشغول استراحت بودم همین حرف ها را متوجه شدم. به فکر فرو رفت، واقعا کنار هم بود در این شرایط چقدر باعث دلگرمی می‌شود. نظرم این است که اگر مشکل خانوادگی در کار باشد، بهتر است در این شرایط فراموش شود و همه پشت یک دیگر و باشند. ایران زیبای‌مان، متحد زیباتر می‌شود... ✍️🏻رضاپورعشقی، از نویسنده‌های نوجوان انجمـن قلم جـــوان @GDND_1402
به نام خدا روایت، وسایل ترکش خورده صبح داشتم درون سایت دیوار چرخی می‌زدم که چشمم به یک ماشین ساندرو سفید تیر خورده افتاد. صفحه گوشی را بالا کشیدم و زیر عکس را خواندم صاحب ماشین تهرانی بود و می‌گفت ماشین توی جنگ ترکش موشک بهش برخورد کرده. کمی به عکس خیره شدم و بیشتر به ان دقت کردم و دیدم جاهای دیگر ماشین هم اسیب دیده. باخودم گفتم مرده چه جربزه‌ای داره که ماشینش تو کوچه‌شون ترکش خورده ولی هنوز تو تهرانه. ونترسیده. دوباره با خودم گفتم عجب ماشین سفت و محکمی سالمه سالمه اگه الان پراید بود داغون شده بود. ادامه دادم ماشین چه حسی داشت وقتی بهش ترکش خورد درد داشت یا به کتف سمت چپشم نبود. به نگاه کردن عکس ادامه دادم، تادیدم گوشه‌ی سمت چپ شیشه‌اش هم تیر ترکش خورده ولی شیشه سالمه. باری دیگر با خودم گفتم عجب ماشینی خیلی قویه... تصمیم گرفتیم ماشین را بخریم. به صاحب ماشین زنگ زدیم و گفت ماشین رو براتون نگه می‌دارم. پول هامون رو آماده کردیم قراربود روز چهارشنبه به تهران برای خرید ماشین سفر کنیم. اما صاحب ماشین گفت شنبه بیاییم ماهم قبول کردیم جمعه شب ساعت ۱۰: صاحب ماشین با ما تماس گرفت و گفت خانه‌ی ما سر موشک‌ها تخریب شده یک روز باهاتون هماهنگ می‌شوم بیاین. برام سوال شد که چقدر برای تهرانه‌ها جنگ چیز عادی شد. یارو خونش خراب شده داره می‌گه برای فروش ماشین با هاتون هماهنگ می‌شم. ✍️🏻حسین‌عطا احدی، از نویسنده‌های نوجوان انجمـن قلم جـــوان @GDND_1402
به نام خدا روایت، شب ترسناک خواب بودم. ساعت حدودا یک ربع به پنج بود. برای خوردن آب به آشپزخانه رفتم. همین طور که لیوان اب‌ام را پر می‌کردم ناگهان صدای مهیبی از یک کوچه بالاتر که حسینیه اعظم زنجان آنجا بود، آمد یک لحظه خیلی ترسیدم خواستم برم سمت حسینه که ببینم چه اتفاقی افتاده اما با خودم گفتم فردا می‌روم الان اگر بخواهم برم خطرناک است. باترس رفتم روی تختم و دراز کشیدم و تازه یادم افتاد که مغازه‌‌ام دقیقا نزدیک حسینیه است. سریع و با نگرانی کتم را تنم کردم و به حسینیه رفتم وقتی به حسینیه رسیدم دیدم که کل پایگاه ها، مسافر خانه‌ها، روابط عمومی و پاسخ به سوالات شرعی همه نابود شده بود. با ناراحتی به سمت مغازه‌ام رفت و دیدم که شیشه‌های مغازه نابود شده در شکسته، کرکره له شده و همه‌ی جنس‌ها روی زمین ریخته گریه کردم و خیلی ناراحت شدم اما با خودم گفتم مغازه‌ام را درست می‌کنم ولی قبل از آن باید از کشور دفاع کنم... ✍️🏻حسین‌عطا احدی، از نویسنده‌های نوجوان انجمـن قلم جـــوان @GDND_1402
به نام خدا روایت، شهدا نزدیک‌اند - سلام عمو خوبی؟ - خوبم عمو - می‌گم دوچرخه‌ات رو می‌دیدی به من؟ لبخندی گرم تحویل مرد روبه رویم دادم. مرد می گوید: - آخه دوچرخه ات خیلی خوشگله... دوباره از شدت خنده ریسه می‌روم. بعد، از دوچرخه‌ام پیاده می‌شوم و می‌گویم: - اصلا دوچرخه‌ام برای شما! مردی که هر روز سربه سرم می‌گذاشت و با من شوخی می‌کرد، دوست صمیمی پدرم بود. علاوه براین، همسایه‌ما هم بود. هر چند که من ایشان را چندان خوب نمی‌شناختم اما چند باری شنیدم که پدرم او را " آقا ناصر" صدا می کرد. مردی با موهای گندم گون و چهره‌ای مهربان و البته چشم‌هایی که همیشه حسی را منتقل می کرد. حسی که چند سال بعد، و در روز یازدهم اردیبهشت، دلیل وجودش را متوجه شدم. روزی که بی‌دلیل کسل بودم حوصله انجام کاری را نداشتم. به قول مادربزرگ‌ها، انگار در دلم رخت می‌شستند! آخر شب هم خبری که سپاه انصار المهدی، منتشر کرد، کار را تمام کرد. می‌گفتند وقتی برای عملیات خنثی سازی چند مهمات عمل نکرده به یکی از روستاها رفته بودند، در طی حادثه‌ای چهارده نفر شهید شده بودند که گویا آقا ناصر هم جزو شهدا بودند. و اما شهدا گاهی بسیار نزدیک‌اند به ما. ممکن است کسی که امروز با او صمیمانه صحبت می‌کنیم، فردا جانش را برای وطن فدا کند. دقیقا مثل شهید ناصر بیات... ✍️🏻امیر حسین رهروی، از نویسنده‌های نوجوان انجمـن قلم جـــوان @GDND_1402