شازده کوچولو پرسید :
چرا آدما وقتی میفهمن بودنشون باعث دلگرمیه خودشونو ازت دریغ میکنن؟
روباه گفت: خب بالاخره یجایی باید معلوم بشه که آدم نیستن!
ماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچ؛
صبر کم و بیتابی بسیار و دگر هیچ..!
- عرفی شیرازی
چارلیچاپلین:
«عادتندارمدرددلمرابههرکسیبگویم،
پسخاکشمیکنمزیرچهرهخندانمتاهمهفکرکنند،
نهدردیدارم،نهقلبی.»
نمیدانم اگر موسیقی و چای و قهوه را نداشتم، اگر با نور و با گیاه و با کتاب حالم خوب نمیشد، اگر پاییز و بهار و باران و برف را دوست نداشتم...
برای دلخوشی در خالیترین حالات ممکن جهانم، به کدامین اتفاق ، چنگ میزدم و کدامین طعم و تصویر را بهانه میکردم و کدامین دلخوشی کوچک را در آغوش میکشیدم، تا به خودم بقبولانم زندگی هنوز هم زیباست . . !؟