*از اونجایی که فویوکو بچه باهوشیه یه لبخند نرم میزنه و میگه*
ببخشید ولی نمیتونم کاری کنم... همش به نقاشی تو بستگی داره... به خاطر من اون مردو نجات بده!
*به من نگاه میکنه و از چشام میخونه که تاثیری روم نداره... پس سمت الکس میره که ظاهر بامزه ای داره و میره یه گاز کوچولو از انگشتش میگیره و برمیگرده*
اینو وقتی کشیدم که داشتم بیهوش میشدم و امیدی به زنده موندن نداشتم
اما خیلی خوب شده😔
جوری که دبیر برداشت بردش☺️
هدایت شده از オレンジ色の春の花✨🍊
ONE SHOT of Santiago's court case
part 5
زمان به سرعت میگذشت و به دلشوره ی ایسی اضافه میکرد. دختر جوون گوشه ی سلول ، تنها جایی که پرتو های آفتاب به زمین مینشست و اونجا رو گرم نگه میداشت، زانو هاش رو در آغوش گرفته بود. لب های ترک خورده اش رو تکون میداد و با خودش صحبت میکرد. تمام مدتی که گذشته بود ، به تمام راه های نجات خودش فکر کرده بود. اما در نهایت همشون به شکست ختم میشد. سوال های زیادی توی ذهنش بود اما توان پیدا کردن جواب رو نداشت. توی مدت گذشته ، از نظر جسمی نسبت به قبل بهتر شده بود ، اما گرسنگی و بیخوابی باز هم اون رو ساکن نگه میداشت.
درست زمانی که پرتوهای آفتاب به سمت دیوار شرقی متمایل بود ، در باز شد. ایسی تعجبی نکرد ، حتی حقیقت این بود که از صدای در خوشحال بود. تنها موقعیتی که برای رفع گرسنگی داشت همین زمان کوتاه بود. اما بر خلاف همیشه ، بوی نون خشک خیس خورده توی آب جوشیده ی حاوی ادویه توی فضا نپیچید ، بلکه انگار بوی سبزیجات سرخ شده با آلو و گوشت تازه بود که حس بویایی ایسی رو تحریک میکرد. با کمک گرفتن از دیوار سیمانی ، روی پاهاش ایستاد تا بهتر ببینه. اینبار نگهبان تنها نبود ، و این ایسی رو توی بهت فرو برده بود.
هر کدوم از چند نگهبانی که وارد سلول شده بودن ، قرار بود کاری انجام بدن . یکی از اونها جعبه ی کمک های اولیه به دست داشت و نفر کناریش با سطلی پر از آب تمیز اومده بود. پاهای برهنه ی ایسی روی زمین کشیده شد و عقب رفت. این مدت پر از تنهایی و عذاب باعث شده بود ایسی قدرت تحلیلش رو از دست بده ؛ شایدم هم دیگه نمیتونست به چشم هاش اعتماد کنه. سینه اش با سرعت بالا و پایین میشد و نگاه شکاکش رو به نگهبان ها دوخته بود. کاملا آماده بود تا در برابرشون مقاومت کنه ، اما خودش هم میدونست شانسی نداره. نگهبانی که سطل آب به دست داشت . وسایلش رو روی زمین گذاشت و با خونسردی به سمت ایسی رفت. به موهای بهم ریخته ی ایسی چنگ زد و به سادگی دست راستش رو مهار کرد. ایسی در برابر اونها کاملا ضعیف و بی دفاع شده بود ، و مطمئن بود این بخشی از نقشه ی مارکسونه . چشمهاش رو بست و از این بابت که پدرش اینجا نیست تا اون رو اینجوری ببینه از خدا تشکر کرد ، اما انتظار نداشت نرمی دستمال نم دار رو روی گونه اش حس کنه. چشمهاش رو باز کرد و با ناباوری به چشم های نگهبان رو به روش خیره شد. صدای زنانه ای از پشت ماسک محافظ نگهبان به گوش رسید
ـ اونجوری بهم نگاه نکن ، از همون لحظه ی اول هم قرار نبود بهت آسیب بزنم.
بعد به نگهبانی که پشت سر ایسی ایستاده بود اشاره کرد تا رهاش کنه.
اینبار ایسی بود که بدون نیاز به جبر ، مقاومت رو کنار گذاشته بود. خنکی دستمال نم دار ، سوزش حاصل از مایع ضدعفونی کننده و بوی غذای تازه بهش حس زنده بودن میداد. میدونست که نباید سرخوش بشه چون این تازه شروع ماجراست ، اما برای ایسی مهم نبود بعدش چه اتفاقی میوفته ؛ اون فقط میخواست از این جهنم خلاص بشه...
#پرونده_سانتیاگو
Find me on :
@Citrus_aurantium_m 🍊
خطای قدیمی
ONE SHOT of Santiago's court case part 5 زمان به سرعت میگذشت و به دلشوره ی ایسی اضافه میکرد. دخت
بچه ها این نوشته ها یه شاهکاره که فقط از یه نویسنده واقعی برمیاد...