جنگقلبها
پارت_چهارم
_اعععع ماماااانن
مامان و بابا هر دو خندید که در همین حین نیما سرحال اومد پایینُ
+بععععع سلام بابایِ قوی مننن🤝
_بههه پسرک شیطونِ من چطوری خوبی؟
+عالیَم بابا فقط یکم گرسنمه آخه میدونی!
امروز حسابی خانم لپگُلی تو اذیت کردم..
با شیطنت رو به من چشمک زد که موضوعُ گرفتمُ گفتم..
_بابایی؟
راستش منو نیما میخواستیم ازتون بخوایم که ، اووم راستش..چطوری بگم؟
آخه میدونی من و نیما..
+بگو دیگه بابا تو نیما چی؟
چیزی میخواین؟
قبل از اینکه من چیزی بگم نیما درحالی که لپاش و بزور ُ فشار دستهاش قرمز کرده بود که یعنی خجالت کشیده گفت
_آره بابا ما بچه میخوایم🥲
مامان و بابا هر دو هم زمان گفتن
+چی؟
بابا اینبار گفت..
_خجالت بکش پسر نوشین خواهرته ، از خواهرت بچهمیخوای؟غیرتت کجا رفته پسر!!
با حرفی که بابا زد من و نیما ی نگاه بهم کردیم و چنان زدیم زیر خنده که نگو ..
دهنمو اندازه غار علیصدر باز کرده بودم میخندیدم
مامان گفت
+بهچی میخندین شما؟
اخه مرد تو خودت نیما رو بزرگ کردی!
پسرت همچین آدمیه؟
این دوتا دلقک و من دیدم هی پچپچ میکنن نگو نقشه داشتن🤨آره؟
همونطور که سعی داشتم یکم خندهمو کنترل کنم بریده بریده گفتم
_واییییییییییی...با..بابا..عاش..عاشقتمم
آخخخخ ..وایی بابا من و بگو میخواستم حال تو رو بگیرم..واییی دلمم
و دوباره ترکیدم از خنده..
بابا رو به نیما گفت
+آخه بچه من به تو چی بگم؟این چه طرز صحبته آخه؟
منظورت اینه داداش یا آبجی میخواین؟
چشم یِکاری میکنم حالا
و بعد رو به مامان چشمک زد😉
که مامان یدفعه..
---°•°☆☆°•°---
کپی؟بدون ذکر منبع راضی نیستم❗️
جنگقلبها
پارت_پنجم
که مامان یدفعه با جیییغ گفت
+پیمااااااااااااااااان نگو پیش اینها الان شیر میشن!
بابا خندید و دستشو دور مامان حلقه کرد و به سمت آشپزخونه هولش داد و آروم دم گوشش پچپچ میکرد..
با لبخند بهشون نگاه میکردم ، بهقول خودشون هنوز هم مثل اوایل ازدواج واسه همدیگه عطش دارند.
با صدای نیما به خودم اومدم.
+نوشین؟
_بله
+نظرت چیه تو رو شوهر بدیم؟
مامان که دیدی چیکار کرد😅حداقل تو یک بچه بیاری تو این خانواده به رشد جمعیت کشور کمک کنیم.
هوم نظرت چیه؟
جیییغ زدم
_ بیشعورررررر
خندید و منُ به سمت آشپزخانه هول داد
+کم جیغ جیغ کن گوشم اذیت میشه!
آخه حالا انگار خواستگارها براش صف کشیدن ، ایششش
مامان انگار این جمله نیما رو شنید که گفت
+اتفاقاً اولیشون که پاشنه در و ازجا در آورده!
متعجب و گنگ به مامان خیره شدم که ادامه داد
+پسر خانم کیانی ، مثل اینکه دلشُ پیش خانم جاگزاشته..
مامانش که میگفت من هیچوقت فکرنمیکرد این پسر عاشق بشه!
چهبرسه به این که بهم بگه برو برام خواستگاری ، اونم به انتخاب خودش!
دهنم از تعجب باز مونده بود!
منظورشون محمد بود؟
اون پسر سردُ مغرور که وقتی تو کوچه بهش گفتم بیا باهام بازی کن گفت با بچهها بازی نمیکنه!
پسرهیِ چلغوز گوه خورده اومده خواستگاری من!
با برگشتن سر بابا و نیما سمتم فهمیدم گاف بدی دادم🤦🏻♀️
مثل اینکه طبق معمول بلند فکرکردم!
شاید برای اولین بار حس کردم خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم.
که مامان گفت..
---°•°☆☆°•°---
کپی؟بدون ذکر منبع راضی نیستم❗️
جنگقلبها
پارت_ششم
که مامان گفت
+چی بگم بهشون نوشین؟پسره خیلی خوبیه!
پدرت و برادرت هم تحقیقهای لازم رو انجام دادند ولی موقعیتش نبود که بهت اطلاع بدیم..
چیکار کنم؟
متعجبُ عصبی گفتم
_مامااان؟خودتون بریدینُ دوختن تن منم میخواین بکنین؟
+نه عزیزم ما تحقیق کردیم که اگه مطمئن شدیم بهت بگیم!نمیخواستم الکی ذهنتو درگیر کنی.
حرصُ عصبانیت ُ خجالتم رو سر تیکه مرغ تو بشقابم خالی کردم و محکم چنگال رو فرو کردم توش که..
مرغ پرواز کنن رفت هواُ صاف افتاد وسط سفره رویِ ظرف سالاد مامان😂
+نوشیننن خدا لعنتت کنه ، فقط مونده بود مرغ پرواز کنه که به لطف تو کرد
بابا و نیما خندیدن که منم کلاً بیخیال قضیه شدم و خندیدم.
که با صدایِ بابا حس کردم یادم رفت دیگه نفس بکشم!
+نوشین بابا ، پدرش چندباری به من زنگ زده و خواسته حداقل همو ببینید ، دوباره امروز هم زنگ زد نتونستم بگم نه!
قرار شد امشب یِسر بیان اینجا هم تو اونو ببینی هم با خانوادهش آشنا بشی .
_ولی بابا شما تازه به من گفتین!
آخه چطوری ، هنوز پسره از راه نرسیده بیام بگم(صدامو نازکتر کردم)
ببخشید آقا پسر من عاشق اخلاق گوهت شدم ، نه خیلی گوشتلخی واسه همون جونم و برات میدم..
اههههههه
نیما بلند بلند میخندید و میگفت
+یادم باشه بعداً واسش تعریف کنم اینو
واییی چه شود😜
حرصی گفتم
_بعد کی ها؟ ما چه سنمی با ایشون داریم مگه؟
بابا اینبار دخالت کرد و بحث رو خاطمه داد..
و بلاخره این ناهار دردسر ساز و خوردیم!
بعد از جمع وسایل ناهار و شستن ظرفها به اتاقم رفتم تا یکم استراحت کنم..
ولی همینکه وارد اتاق شدم گوشیم زنگ خورد
_الو؟
+سلااااام مادمازلللللل
_سلام گوریلللل ، چطوری😂؟
+خوبم ، چهخبر؟
میگم زنگ زدم بگم کلاسمون افتاده ساعت ۳ عصر ، گفتم بهت خبر بدم اخه نه تو خُلی یکم واسه همون!
_خفههههههشو بابا مادمازل ، باشه خدافظ
ایبابا این نورا هم منُ ول نميکنه.
نگاهی به ساعت انداختم. یک ساعت دیگه وقت داشتم پس با خیال راحت خودمو رو تخت ول کردم خواب منو با خودش برد..
---°•°☆☆°•°---
کپی؟بدون ذکر منبع راضی نیستم❗️
گِلادیاتور
جنگقلبها پارت_ششم که مامان گفت +چی بگم بهشون نوشین؟پسره خیلی خوبیه! پدرت و برادرت هم
سهپارت از رمان تقدیم نگاهِ زیباتون👀✨
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گُمم کن تو بغلت. .
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کنارش میمونم میدونم میمونه👀🫂
914
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاشق قطع ارتباط با اوناییم که😂😎
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه سکانس از انمیشن شیطان کشهای کیپاپ🥲
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_سوم"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
الهییییی
امروز روز کسایی هست که چال لپ دارند😍🥺
روزتون مبارک❤🌸
---°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
•
☁️وَ سَلٰام بَر آنهٰایی کِه
دَر دیدٰار، اَندَکاَند وَ دَر یٰاد، بِسیٰار
محموددرویش
•
-°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor
~ سفر که رفتی ؛ یه دفتر با خودت ببر 🌟.
هر شــهر و کشوری رفتی تیتر بزن ؛
و به مردم اونجا بگو که
یه تــُوصیه واست بنویسن : )
-°•°•☆•°•°🩵✨°•°•☆•°•°---
"ادمین_اول"
لینک کانال👈🏻@Geladiutor