و از انسان چیزی جز حسرت به جا نمیماند... آنگاه چیزی را که روزگاری در گذشته زندگی کرده، حال آرزو میکند.
ستوده داری تو گلزار روضه مقتل و گودال میخونی؟ آخه مگه نمیدونی بیشتر این خونوادهها مقتل رو زندگی کردن؟ مگه نمیدونی خیلی از این خانوادهها پیکر عزیزترینشونو ندیدن؟ میدونی بعضیاشون اصلا پیکر ندارن؟
مقتل چیه؟
مقتل یعنی نه سری مونده... نه تنی مونده... نه به روی صورتت... دهنی مونده...
آقامون تو گودال بود و اینطور شد... ولی تو چرا؟ آخ تو زیر آوار بودی عزیزترینم؟ زیر آوار تاریک بود... سرد بود؟ ترسیدی عزیزدلم؟
روضه برای گریهی خیلی زیاد!
با حال مناسب گوش بدین...
با مردم عادی که کاری نداشتن دیوونه!
عه سالن زیبایی رو زدن؟ آخه چطوری؟
باید بگم خوبم ممنون شما چطوری؟
#روایتپَساجنگی
کاش یه راه ارتباطی، خط تلفنی، پیامکی چیزی با اون دنیا بود وقتی از اموات سوال داشتیم میتونستیم ازشون بپرسیم. این بلاتکلیفی چیه اخه؟
"قَلَمدُخت"
تجربهی اولین بار بیت رفتن، با دیدن شما همراه نشد. قلبم درد گرفت از بیسعادتی خودم. بار دوم اما با تمام وجود دیدنِ شما را خواستم و خدا به من رحم کرد... رحم کرد که چشمانم در این دنیا شما را دید... از نزدیک... از خیلی نزدیک... مواظب بودم اشک چشمم را تار نکند تا لحظه به لحظه، حرکت به حرکت شما را در حافظهام ثبت کنم.
بامداد امروز حوالی ساعت دوازده و نیم نصف شب که پایم را گذاشتم اول خیابان کشوردوست سرم تیر کشید. به یاد آخرین بار، خاطرات و استرس ورود دوباره مثل آب سرد ریخت روی من. دیوارهای ترک برداشته، پنجرههای تکه تکه شده، ساختمانهای موج برداشته، همه انگار نجوا میکردند. صدای گریه، صدای بغض از همه جا میآمد... دلتنگی عجیب در لایه لایهی این خیابان رسوخ کرده بود...
یتیمی، پای دیوارهای کشوردوست بهتر برایم معنا شد. آنقدر عمیق که دردِ پدر از دست دادن را در پیرمرد هفتاد ساله دیدم تا دخترک چهارده ساله. مقتلِبیت استعارهای بود از تمام غمهای تلنبار شده بر قلب آدمها...
+پیرمرد روضه گذاشته بود و بلندبلند گریه میکرد و دخترک زیر چادر خاکیاش در سکوت فقط میلرزید.