بچهها ولی جدی دلم نمیخواد ادای پیرِ مغانو در بیارم و حرفای صد من یه غاز تحویلتون بدم 🥸😂
ولی خب امروز، روزِ فکر کردن به همین مسائله و خدا نکنه که یسری مسائل برامون عادی بشه...🚶🏻♀️
یه پیشنهاد دارم برای بهره بردن بهتر از امروز که ارادهی شما توش دخیله:👇🏻💀
نوشتن اصولا همونیه که گره از هر دردی وا میکنه!
بیایین اولین تجربهی نوشتن دست جمعیمون رو تو روز قدس ثبت کنیم✨
نوشتنِ احساسات، تجربههای دیداری، شنیداری و لمس کردنی شما میتونه باعث بشه که با یه ذهن آرومتر تصمیم گیری بکنید!
پس:
در حد چند خط [کمی یا بیشتر] تجربهی زیستهی امروزتون رو هدیه کنید به قلم و بذارید هرطور که دلش میخواد روی کاغذ یا صفحهی تایپ برقصه و خوش نویسی کنه! البته که اگر توأم با عکاسی سوژه باشه هم خیلی جذاب میشه!🤳🏻✍🏻
متنها و عکسهاتونو برام بفرستین تا با هم براشون ذوق کنیم😁
"قَلَمدُخت"
نوشتن اصولا همونیه که گره از هر دردی وا میکنه! بیایین اولین تجربهی نوشتن دست جمعیمون رو تو روز ق
تنبلی رو بذارید کنار..😔😂
راستی یه تقلب:
به جزئیات خیلی توجه کنید! یهو اون لابهلا یه سوژههایی میبینید که ممکنه جواب خیلی از سوالاتون باشه.
اینجا بفرستید برام 🦦👇🏻
+شِناس:😂👈🏻 @Ghalamdokht
+ناشِناس:
https://daigo.ir/secret/3947693155
خب خب!
یه حاضری بزنید ببینم😂
کیا راه پیمایی رفتن؟
نگو که خوابیدی و گفتی خواب روزهدار
عبادته که ناناعت میشم🎀
+نقاشیمو برات میفرستم. تو کاملش کن!
با مقاومتت...
#مکاتباتبچههایمقاومت🌱
میان بینالطلوعین روزِ بیستونهم از رمضانِ ۱۴۴۶، خورشیدِ نارنجی، پشت کوه دو دل شده... نمیداند که بالا بیاید یا نه؟
دلش نمیآید سحرِ روز آخر را خشک و خالی تمام کند. دل به دریا میزند. تمنا میکند از آسمان نجف:
+چند لحظهای وقت ملاقات میخواهم...
و با اذن ورودش، آفتاب پیروزمندانه میافتد به ایوان طلا! اشک در چشمان کاشیهای طلا حلقه میزند و دُرّ نجف از اشکشان زیر پای زائرها میریزد...
خورشید با خجالت، از یک پنجرهی نورگیر، رو به ضریح اذن دخول میخواند. زیر لب زمزمه میکند:
+آمدهام حرف از وصال بزنم... رمضان تمام نمیشود اگر دستمان میان انگور ضریح شما باشد! درست است؟
نسیم خنکی وزیدن گرفت و صورت گر گرفتهی خورشید را تسکین داد. لبخند، مهمانِ کنج لبش شد. یعنی اشارهای بود به معنی تایید؟
خورشید با خیال راحت دامنش را گسترانید روی سر آدمها. میخندید و میگفت:
+اگر علی را دوست دارید غمین نباشید! او حواسش به همه هست...
حالا دیگر روز آخر با قند نجف شیرین شده بود... شیرین تر از همهی روزهای دیگرِ رمضان!
#غایتالقصویٰ🌱
"قَلَمدُخت"
آقا حالا که عیده، دلم نمیاد ادامهی
این عکسا رو براتون نفرستم🦦
عکسا با داستانای چند خطیشون
باشه عیدی من به شما😌
+آیدی و اسم ندارن و استفاده شخصی
و غیر شخصی آزاده. نوش جونتون✨
اگر فایل با کیفیتشو خواستین پیام
بدین براتون میفرستم💛
عیدتون بعد از یه ماه عاشقی و بندگی
خیلییییی مبارک🌝
میان جمیعت دست پسربچه را قاپید.
+وایستا خوشگل مُشگلت کنم بچهجون!
و بعد، قلموی تر شده از گواش روی صورت
خجالتزدهی پسرک تکان خورد...🇵🇸