eitaa logo
"قَلَم‌دُخت"
976 دنبال‌کننده
413 عکس
116 ویدیو
4 فایل
• اینجا برای چیه؟ برای نوشتن، روایت کردن و صبر! • دانشجو-معلم علوم‌ اجتماعی‌ام دل‌ سپرده به دوربین، بچه‌ها و کلمات • یک جنگ‌زده‌ی تمام عیار •پیرزن پرحاشیه‌ی حداقل ۶۵ ساله • بچه‌ بودم دوست‌ داشتم "آدم" شم
مشاهده در ایتا
دانلود
‌‌ نوشتن اصولا همونیه که گره از هر دردی وا میکنه! بیایین اولین تجربه‌ی نوشتن دست جمعیمون رو تو روز قدس ثبت کنیم✨ نوشتنِ احساسات، تجربه‌های دیداری، شنیداری و لمس کردنی شما میتونه باعث بشه که با یه ذهن آروم‌تر تصمیم گیری بکنید! پس: در حد چند خط [کمی‌ یا‌ بیشتر] تجربه‌ی زیسته‌ی امروزتون رو هدیه کنید به قلم و بذارید هرطور که دلش می‌خواد روی کاغذ یا صفحه‌ی تایپ برقصه و خوش نویسی کنه! البته که اگر توأم با عکاسی سوژه باشه هم خیلی جذاب میشه!🤳🏻✍🏻 متن‌ها و عکس‌هاتونو برام بفرستین تا با هم براشون ذوق کنیم😁 ‌‌
"قَلَم‌دُخت"
‌‌ نوشتن اصولا همونیه که گره از هر دردی وا میکنه! بیایین اولین تجربه‌ی نوشتن دست جمعیمون رو تو روز ق
‌ تنبلی رو بذارید کنار..😔😂 راستی یه تقلب: به جزئیات خیلی توجه کنید! یهو اون لابه‌لا یه سوژه‌هایی می‌بینید که ممکنه جواب خیلی از سوالاتون باشه. اینجا بفرستید برام 🦦👇🏻 +شِناس:😂👈🏻 @Ghalamdokht +ناشِناس: https://daigo.ir/secret/3947693155
‌‌ خب خب! یه حاضری بزنید ببینم😂 کیا راه پیمایی رفتن؟ نگو که خوابیدی و گفتی خواب روزه‌دار عبادته که ناناعت میشم🎀 ‌‌
ای جااااان✨ چراغا داره یکی یکی روشن میشه🇵🇸 آقا راستی چه سوژه‌هایی بود تو راهپیمایی! اصن اووووف🤌🏻
‌ دمتون گرم که انقدر پای کارین(:✨ ریز بشین تو جزئیات و وقتی اومدین خونه از دیده‌ها و شنیده‌هاتون بنویسید!✍🏻 پ.ن: (اسم دیگم بین دوستام نارنگیه🍊😂) ‌
‌ +نقاشیمو برات می‌فرستم. تو کاملش کن! با مقاومتت... 🌱 ‌
‌ میان بین‌الطلوعین روزِ بیست‌و‌نهم‌ از رمضانِ ۱۴۴۶، خورشیدِ نارنجی، پشت کوه دو دل شده... نمی‌داند که بالا بیاید یا نه؟ دلش نمی‌آید سحرِ روز آخر را خشک و خالی تمام کند. دل به دریا می‌زند. تمنا می‌کند از آسمان نجف: +چند لحظه‌ای وقت ملاقات می‌خواهم... و با اذن ورودش، آفتاب پیروزمندانه می‌افتد به ایوان طلا! اشک در چشمان کاشی‌های طلا حلقه می‌زند و دُرّ نجف از اشکشان زیر پای زائرها می‌ریزد‌... خورشید با خجالت، از یک پنجره‌ی نورگیر، رو به ضریح اذن دخول می‌خواند. زیر لب زمزمه می‌کند: +آمده‌ام حرف از وصال بزنم... رمضان تمام نمی‌شود اگر دستمان میان انگور ضریح شما باشد! درست است؟ نسیم خنکی وزیدن گرفت و صورت گر گرفته‌ی خورشید را تسکین داد. لبخند، مهمانِ کنج لبش شد. یعنی اشاره‌ای بود به معنی تایید؟ خورشید با خیال راحت دامنش را گسترانید روی سر آدم‌ها. می‌خندید و می‌گفت: +اگر علی را دوست دارید غمین نباشید! او حواسش به همه هست... ‌‌حالا دیگر روز آخر با قند نجف شیرین شده بود... شیرین تر از همه‌ی روز‌های دیگرِ رمضان! ‌ 🌱 ‌
"قَلَم‌دُخت"
‌آقا حالا که عیده، دلم نمیاد ادامه‌ی این عکسا رو براتون نفرستم🦦 عکسا با داستانای چند خطیشون باشه عیدی من به شما😌 +آیدی و اسم ندارن و استفاده شخصی و غیر شخصی آزاده. نوش جونتون✨ اگر فایل با کیفیتشو خواستین پیام بدین براتون میفرستم💛 عیدتون بعد از یه ماه عاشقی و بندگی خیلییییی مبارک🌝 ‌‌
‌ میان جمیعت دست پسربچه را قاپید. +وایستا خوشگل مُشگلت کنم بچه‌جون! ‌و بعد، قلموی تر شده از گواش روی صورت خجالت‌زده‌ی پسرک تکان خورد...🇵🇸 ‌‌
‌ از لشگرِ بی‌دندان‌های سواره نظام بودند. یکی روی دوش پدر و دیگری کالسکه سوار! ‌