"قَلَمدُخت"
سلام رفقا🕊️🤍 یه کوچولوی ۶ ساله به خاطر بیماری خونی، پاش در خطره و اگه زود عمل نشه ممکنه مجبور
این خیررسانی از طرف یکی از دوستانم هست که الحمدالله دستشون به کار خیر و کمک به نیازمندانه. ممنون میشم شما هم در حد توانتون دل این کوچولوی ۶ ساله و خانوادشو شاد کنید (:
"قَلَمدُخت"
سلام رفقا🕊️🤍 یه کوچولوی ۶ ساله به خاطر بیماری خونی، پاش در خطره و اگه زود عمل نشه ممکنه مجبور
میدونستین تا الآن با کمکهای شما ۱۴ میلیون تومان وجه رایج مملکت جمع شده؟
حیف نیست اگر دستت میرسد دستی نگیری؟!
فردا شنبهست و هنوز ۳۰ میلیون دیگه کمه... یه بسم الله دیگه بگید و اگر کسایی رو میشناسید که میتونن کمک کنن، مطلع کنید تا کار این کوچولو روی زمین نمونه🤍
«ملائکوشهداهمبهروضهمیآیند
چراکهفاطمهدرمجلسعزابانیست...»
🕊️مراسم چهلم شهیدان پدر و پسر🕊️
شهید حاج محمد خاکی
و شهید محمدحسین خاکی
زمان: سهشنبه ۷مردادماه
ساعت ۱۷، گلزار شهدای قم
سپس، مراسم بزرگداشت شهیدان:
بعد از نماز مغرب و عشا
در مسجد الحسین (علیه السلام)
واقع در بلوار ۱۵ خرداد، کوچه ۹
همراه با تلاوتقرآنکریم، سخنرانی و مداحی
-حضور شما تجدید پیمانی با راه سرخ شهداست-
"قَلَمدُخت"
چند وقتیست ذوق و شوقم برای هر کاری که قبلا میکردم کور شده. برای عکاسی کردن. برای شعر گفتن. برای کیک پختن. منِ دو ماه پیش عاشق این کارها بود. شاید چون آن وقتها انگیزه داشتم. آن وقتها همهی عشق آشپزیام را میریختم میان آرد و مخلفات کیک و با ماسوره خامه میکشیدم رویش، فقط برای اینکه بابا یک تکه از آن کیک را بگذارد توی دهانش و با همان شیرینی همیشگیاش بگوید چقدر خوشمزه شده و من قند توی دلم آب شود. اصلا آن وقتها من همهی علاقهام را میگذاشتم توی فر که وقتی محمدحسین خسته و کوفته از باشگاه میآید و در را باز میکند، لپهایش گل بیاندازد و با ذوق بگوید: «باز آبجی کیک پخته!» و بعد هم مثل بچهها هی از جلوی فر رد شود و بپرسد کی آماده میشود؟
منِ دو ماه پیش عکس میگرفت فقط به امید تعریف و تمجید و نگاههای تحسین برانگیز بابا.
منِ دو ماه پیش، شعر میگفت، به امید اینکه برود پیش بابا و با خجالت و مِنمِن شعرش را بخواند، تا او با حوصله ایرادهایش را بگوید و بعد هم درست و درمان کند.
منِ الآن، سر این رباعی نشسته بودم رو به روی گنبد فیروزهای. دقیقا همان زاویهی عکسها. آن لحظه فقط دلم میخواست شعر را اول برای بابا بخوانم. بعد او به عادت همیشه از ده نمره به شعرم امتیاز بدهد. ولی باز یادم افتاد که او دیگر نیست. اینکه یکدفعه یادت میآید خودش یک داستان جداست. شما بخوانید به جای همهی آنها که نیستند.
#منِدوماهپیش
پیامای بعدی برای هفتهی قبله... ولی ارسالشون نکردم اینجا. الان به دلم افتاد بفرستم. شاید یه نوکری کارش جور شد و اونجا منم یاد کرد.
+به یادتون بودم کربلا
یک بارِ دیگر به منِ ناچیز ثابت کرد که در «مطمئنم امسال نمیشهترین حالت ممکن» شد! اگر او بخواهد، میشود...
باز هم مثل همیشه خداحافظی نکردم... «وداع» باشد برای آنها که پای برگشت ندارند. من برمیگردم. به زودی. یا با جسم. یا بدون جسم.
هرجا ون سوار شدیم یازده تا صندلی داشت. ولی ما نُه نفر بودیم. به تعبیری دو تا صندلی خالی برای بابا و محمدحسین بود...