eitaa logo
"قَلَم‌دُخت"
978 دنبال‌کننده
409 عکس
116 ویدیو
4 فایل
• اینجا برای چیه؟ برای نوشتن، روایت کردن و صبر! • دانشجو-معلم علوم‌ اجتماعی‌ام دل‌ سپرده به دوربین، بچه‌ها و کلمات • یک جنگ‌زده‌ی تمام عیار •پیرزن پرحاشیه‌ی حداقل ۶۵ ساله • بچه‌ بودم دوست‌ داشتم "آدم" شم
مشاهده در ایتا
دانلود
"قَلَم‌دُخت"
‍‌‍‌‍‌ چند وقتیست ذوق و شوقم برای هر کاری که قبلا می‌کردم کور شده. برای عکاسی کردن. برای شعر گفتن. برای کیک پختن. منِ دو ماه پیش عاشق این کارها بود. شاید چون آن وقت‌ها انگیزه داشتم. آن وقت‌ها همه‌ی عشق آشپزی‌ام را می‌ریختم میان آرد و مخلفات کیک و با ماسوره خامه می‌کشیدم رویش، فقط برای اینکه بابا یک تکه از آن کیک را بگذارد توی دهانش و با همان شیرینی همیشگی‌اش بگوید چقدر خوش‌مزه شده و من قند توی دلم آب شود. اصلا آن وقت‌ها من همه‌ی علاقه‌ام را می‌گذاشتم توی فر که وقتی محمدحسین خسته و کوفته از باشگاه می‌آید و در را باز می‌کند، لپ‌هایش گل بیاندازد و با ذوق بگوید: «باز آبجی کیک پخته!» و بعد هم مثل بچه‌ها هی از جلوی فر رد شود و بپرسد کی آماده می‌شود؟ منِ دو ماه پیش عکس می‌گرفت فقط به امید تعریف و تمجید و نگاه‌های تحسین برانگیز بابا. منِ دو ماه پیش، شعر می‌گفت، به امید اینکه برود پیش بابا و با خجالت و مِن‌مِن شعرش را بخواند، تا او با حوصله ایرادهایش را بگوید و بعد هم درست و درمان کند. منِ الآن، سر این رباعی نشسته بودم رو به روی گنبد فیروزه‌ای. دقیقا همان زاویه‌ی عکس‌ها. آن لحظه فقط دلم می‌خواست شعر را اول برای بابا بخوانم. بعد او به عادت همیشه از ده نمره به شعرم امتیاز بدهد. ولی باز یادم افتاد که او دیگر نیست. اینکه یکدفعه یادت می‌آید خودش یک داستان جداست. شما بخوانید به جای همه‌ی آنها که نیستند. ‍‌‍‌
‍‌‍‌‍‌ پیامای بعدی برای هفته‌ی قبله... ولی ارسالشون نکردم اینجا. الان به دلم افتاد بفرستم. شاید یه نوکری کارش جور شد و اونجا منم یاد کرد. +به یادتون بودم کربلا ‍‌‍‌‍‌
یک بارِ دیگر به منِ ناچیز ثابت کرد که در «مطمئنم امسال نمیشه‌ترین حالت ممکن» شد! اگر او بخواهد، می‌شود...
باز هم مثل همیشه خداحافظی نکردم... «وداع» باشد برای آنها که پای برگشت ندارند. من برمی‌گردم. به زودی. یا با جسم. یا بدون جسم.
هرجا ون سوار شدیم یازده تا صندلی داشت. ولی ما نُه نفر بودیم. به تعبیری دو تا صندلی خالی برای بابا و محمدحسین بود...
‍‌ سلام جانم زیارتت قبول زائر امام حسین🤍 از صبح تپش قلب داشتم و خوندن این پیام آب رو آتیش بود... چی داره هوای کربلا که اگه اسمتم توش ببرن اینطوری آروم میشی؟ +راستی رفقا. من این چند وقت پیام‌های ناشناسی که می‌دادین رو می‌خوندم اما حقیقتا شرایط جواب دادن نداشتم. ممنونم از محبت‌هاتون🫂 ‍‌
شاید اگر من اون لحظه توی اتاقم نبودم، مثل احسان می‌شدم شهید دهه هشتادی این جمع. ولی بحث، بحثه لیاقته که هر کسی نداره... این شهید فقط ۲۷ روز از من بزرگ‌تره و چند روز پیش تولد نوزده‌سالگیش بود...
آقا من همسرای شهدا و مادرای شهدایی که مزارای اطرافمون هستن رو می‌بینم از اون روزای اول تا الان، بنده‌های خدا انقدر لاغر شدن که چهرشون تغییر کرده و حتی بعضا نمی‌شناسمشون...🥺