پیامای بعدی برای هفتهی قبله... ولی ارسالشون نکردم اینجا. الان به دلم افتاد بفرستم. شاید یه نوکری کارش جور شد و اونجا منم یاد کرد.
+به یادتون بودم کربلا
یک بارِ دیگر به منِ ناچیز ثابت کرد که در «مطمئنم امسال نمیشهترین حالت ممکن» شد! اگر او بخواهد، میشود...
باز هم مثل همیشه خداحافظی نکردم... «وداع» باشد برای آنها که پای برگشت ندارند. من برمیگردم. به زودی. یا با جسم. یا بدون جسم.
هرجا ون سوار شدیم یازده تا صندلی داشت. ولی ما نُه نفر بودیم. به تعبیری دو تا صندلی خالی برای بابا و محمدحسین بود...
شاید اگر من اون لحظه توی اتاقم نبودم، مثل احسان میشدم شهید دهه هشتادی این جمع. ولی بحث، بحثه لیاقته که هر کسی نداره... این شهید فقط ۲۷ روز از من بزرگتره و چند روز پیش تولد نوزدهسالگیش بود...
"قَلَمدُخت"
یادمه تو ماشین نشسته بودیم، همینطوری یهو بحث ۱۴۰۴/۴/۴ شد. من به بابا گفتم همه تو این تاریخ یه کاری م
اتفاقا خیلی هم شیکه.
میگن خدابیامرز تو تاریخ رند شهید شده...
+از لحاظ تاریخ شهادت (:
حتی تاریخ تولدشون هم سه تا ۶ داره
آقا من همسرای شهدا و مادرای شهدایی که مزارای اطرافمون هستن رو میبینم از اون روزای اول تا الان، بندههای خدا انقدر لاغر شدن که چهرشون تغییر کرده و حتی بعضا نمیشناسمشون...🥺
"قَلَمدُخت"
آقا من همسرای شهدا و مادرای شهدایی که مزارای اطرافمون هستن رو میبینم از اون روزای اول تا الان، بنده
اون وقت میپرسید من چی؟ خدمتتون عارضم بنده nکیلو وزن اضافه کردم تو این مدت. چرا؟ چون بدنم تو فشار عصبی واکنش برعکس داره و بدتر چاق میشه ////:💘