eitaa logo
"قَلَم‌دُخت"
978 دنبال‌کننده
409 عکس
116 ویدیو
4 فایل
• اینجا برای چیه؟ برای نوشتن، روایت کردن و صبر! • دانشجو-معلم علوم‌ اجتماعی‌ام دل‌ سپرده به دوربین، بچه‌ها و کلمات • یک جنگ‌زده‌ی تمام عیار •پیرزن پرحاشیه‌ی حداقل ۶۵ ساله • بچه‌ بودم دوست‌ داشتم "آدم" شم
مشاهده در ایتا
دانلود
"قَلَم‌دُخت"
آقا من همسرای شهدا و مادرای شهدایی که مزارای اطرافمون هستن رو می‌بینم از اون روزای اول تا الان، بنده
اون وقت می‌پرسید من چی؟ خدمتتون عارضم بنده nکیلو وزن اضافه کردم تو این مدت. چرا؟ چون بدنم تو فشار عصبی واکنش برعکس داره و بدتر چاق میشه ////:💘
حقیقتا دیدن این اطلاعیه ذوق عجببی رو در بنده پدیدار کرد. اگر قمی هستید یا قم هستید، بیایید حتمااا. اومدید بگید همو ببینیم🤍
🏴 این بیت شعار هر شب و هر روز است ایران حسین تا ابد پیروز است 📣 بنیاد شهید پالیزوانی (رحمة‌الله‌علیه) در شهر قم برگزار می‌کند: 🌿 مراسم عزاداری سیدالشهدا (علیه‌السلام) 👤 سخنران: دکتر علی غلامی 🎙 مداحان: حاج مهدی سلحشور و حاج امیر عباسی 🗓 زمان: از شنبه ۲۵ مرداد، به مدت ۵ شب شروع از ساعت ۲۰ 📍 مکان: قم، گلزار شهدای امام‌زاده علی بن جعفر (علیه‌السلام)، مجتمع فرهنگی امام خمینی (رحمةالله‌علیه) 📌 حسینیه کودک جهت پذیرایی از میهمانان عزیز کوچک مهیاست. 🔹 فروش محصولات بنیاد شهید پالیزوانی (رحمة‌الله‌علیه) شامل لوح‌ فشرده هیئت‌، همایش‌ها و کتاب‌های‌ منتشرشده از دکتر غلامی، در میز روابط عمومی هیئت انجام خواهد شد. (ره) 📲 اینستاگرام | بله | ایتا | تلگرام | روبیکا
28.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«منتقم برسه زندتون نمیذاره...» شما صدای محمدحسین رو می‌شنوید...
"قَلَم‌دُخت"
«منتقم برسه زندتون نمیذاره...» شما صدای محمدحسین رو می‌شنوید...
این ویدئو شب وفات حضرت معصومه (س) و داخل هیئت مسجد امام موسی کاظم (ع) ضبط شده. دقیقا در کنار حاج آقای شهیدمون، حاج آقای نیازمند. وقتی یه دفعه توی گالری دستت میخوره روی یه ویدئوی سیاه و تار که هیچی ازش معلوم نیست ولی صدا بلند کوبیده میشه توی صورتت و یه جا از ته وجودتو به آتیش میکشه قطعا اسمش چیزی فراتر از دلتنگیه
24.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"اولین فاطمه هستی که حرم‌دار شدی! بی‌سبب نیست شما جلوه اسرار شدی" حرم به یادتون🖤
مقتل الشهداء بلوک ۱۲_طبقه هشتم
"قَلَم‌دُخت"
‌‌ فراموشی نعمتیست بس الهی... اما امان از وقتی که نتوانی فراموش کنی. راستش من هنوز به حسب عادت میان کلیدهای آسانسور، طبقه هشتم را انتخاب میکنم. من هنوز به جای اینکه طبقه جدیدمان را بزنم مهمان طبقه هشت می‌شوم؛ و وقتی در آسانسور باز می‌شود، یکدفعه همه چیز می‌خورد توی صورتم و در بسته می‌شود... این دفعه اما عادت به گذشته، پایم را کشاند به بلوک۱۲. از بعد از اتفاق، این دومین بار بود که داخل بلوک میرفتم. دستم سر خورد میان دکمه‌ها و طبقه ۸ روشن شد. آسانسور حرکت کرد. در باز شد. همه چیز سر جایش بود. اما به محض اینکه پا گذاشتم میان راهرو قلبم ایستاد. همه چیز بود. خانه همسایه بود. وسایلش بود. دیوار ها همان دیوار بود. ولی خانه ما نبود. آخر مگر میشود؟ خانه به آن بزرگی کجا رفته؟ هرچه تلاش کردم ادامه راهرو را تصور کنم نمیشد. فقط هوا بود و هوا... هیچ جسم و ماده‌ای نبود. تصور نبودن، نیستی، دیگر ندیدن، از سخت ترین امتحانات خداست... ندیدن جایی که سال‌ها در آن خاطره ساختی... ندیدن خانه‌ای که در آن زندگی میکردی... امان از ندیدن... ‌