هدایت شده از مُمتد | UNCUT
همسر شهید اسدی بغض کرد و گفت: بچهای که به دنیا میاد باید به یه قابعکس بگه بابا! و این اذیتم میکنه...
@UNCUTT
هرچی نوشتم رو پاک کردم. نمیتونم جملههایی که تو ذهنم هست رو بگم...
فقط همین بس که شب جمعست و یاد کنیم شهدا رو تا اونا هم ما رو پیش ابیعبدالله یاد کنن🙃
به یاد شهدای اغتشاشات اخیر به ویژه شهید عباس اسدی🥀
"قَلَمدُخت"
از علقمه برایم بگو..
آنجا که رد پای علمدار دارد و بوی یاس. آنجا که عباس دست به آب برد و قطره قطرهی آب شرمندهاش شد. به گمانم هنوز هم همین است... آب هنوز هم شرمندهی عباسهای دوران ماست... شرمندهی تک به تک غواصهایی که تن و جانشان قربانی آب شد... از جان گذشتههایی که عضوی از آب شدند تا مملکتمان را آب نبرد...
+حال و هوای علقمه وصف ناشدنیه. بهترین توصیف همان است که گفتند علقمه، بزرگترین گلزارشهدای آبی دنیاست!
#قدمگاه
هویزه را انگار که با من وصله و پینه کرده باشند، آنطور دوستش دارم... یک رابطهی عاشقانهی ناگفته که نفهمیده باشم از کجا نشسته توی دلم...
#قدمگاه
"قَلَمدُخت"
علمالهدی اصلا آمد میان هویزه آرام گرفت که دل زائرهای راهیاننور را ببرد. اصلا دست آن دانشجوها را گرفت و آورد هویزه که چهل و خوردهای سال بعد، وقتی دختر و پسرهای از همهجا بیخبر آمدند و قدم اولشان را میان هویزه گذاشتند، همانجا قلبشان را بگذارند به امانت. انگار که علمالهدی یک صندوقچه دارد پر از دلهایی که شکستهاند و دردشان را برای درددل آوردهاند پیش او...
نگاهش که میکنی حالا هم زیر پای مادرش است. این حاجیه خانم، این علویهی بزرگوار چه داشت که چنین پسری تربیت کرد؟ چه داشت که محمدحسینش این چنین سرباز شد؟ این مادرها چه میکنند، چه میگویند با مولایشان و چه میخواهند که چنین فرزندی تربیت میکنند و در نهایت فدایشان میکنند؟
#علمالهدی
مامانم تعریف میکردن: سالی که محمدحسین رو باردار بودم قسمت شد اومدیم راهیان. توی هویزه سر مزار محمدحسین علمالهدی بهش متوسل شدم و گفتم من به یاد شما اسم بچمو میذارم محمدحسین. خودتون تربیتش کنید. بیارینش تو راه قرآن مثل خودتون سرباز امام زمان بشه. مثل خودتون این بچه عاقبت بخیر بشه...
دیروز که سرمزارشون بودم فقط میگفتم آقای علمالهدی خوب داداش منو ازم گرفتی و مال خودت کردی... حواسم هست که حواست بهش هست. مطمئنم اونجا هم هواشو داری...
#خاطره