زمان:
حجم:
553.6K
زمزمهمیکنم :
+ مسجد و محراب و منبر خداحافظ . . .
زمزمھ ڪن :
_ مسجد و محراب و منبر خداحافظ . . .
_ باران بارید. هم نوزدهم و هم
بیست و یکم. همراه دل چشم
بستم و رفتم رو به روی خانه
یاس ها . . .
قطـرھ اشكش بـر چهرھ پدر فتاد.
پلك پدر لرزیدو گشودھ شد رو بھ
حسنش. آرام زمزمه کرد :
_حسنم! اشک مۍریزی؟ گریه نکن!
من در جمـاعتۍ هستم کـھ بھ من
سلآم مۍکنند . پیغمبر اینجاست..
فاطمةالزهراء اینجاست . . . !⇩
عجب نماز صبحۍ. آخرین نماز ، در
لباسِ شھادت. رمق از تن میگرفت
آن جراحتِ عمیق ! پدر چقدر شبیه
مادرمان شدھ اۍ. گاهی به این سو
متمایل مۍشوی گاهی به آن سو .⇩
بسترۍ براۍ مَولا [ع] گستردند . . .
حسینـش جـلو مۍآیـد پلـك هـایش
جراحـت برداشتھ از اشـك های پۍ
در پۍ و مَولا میگوید :
_حسین من گریھ نكن، صَبر داشتھ
باشید، صبر كنید؛ اینها چیزی نیست
این حوادث میگذرد . . . ⇩