بر سرم میپیچد :
_ هَل مِن مُبآرِز ؟
و از گوشه خیمه، تکبیر بلند میشود.
شمشیرش، هوا را میشکافد یا انبوهِ مژگانش وقتی سپاهیان را نشانه میگیرد؟
زره بر تن ندارد و مرگ را شیرین تر از عسل مینامد.
ماهِ شبِ چهاردهاش، هنوز کامل نشده و تحت الحنکش، کمانِ ابروانش را پوشش داده
ماه حیرانِ رُخَش شده و سرو، پریشانِ قامتش.
هیبتش هاشمی است.
چهرهاش راپوشانده، چون عمویش عباس و در معرکه، رجز میخواند.
رجز میخواند و طنین کوبنده حیدر کرار را تداعی میکند.
ازرق و پسرانش را بر خاک میکشاند.
شاگرد عباس'ع است دیگر!
بر نوکِ مژگانش، غیرت علویاست که عدو را مات و لرزان کرده.
جانش را تباه ساخته هر که نگاه به سن و سالش میکند.
از پدرش، رونویسی میکند در جنگ
و از چپ و راست، پچ میزنند:
_ کیست این جوانِ مبارز؟
_فرزند حسن'ع است!
_ نوهٔعلی'ع!
_از تبار هاشمیان است!
_یادآورِ حسنِبنعلی ست!چون ماه میدرخشد
_ آری؛ کوچه های مدینه را در خاطر داری؟
_پسر سردار جنگ جمل است!
_تا تیغ در دستدارد، هوا پساست برایمان.
_چه کنیم امیر؟
_زره ندارد، بگویید لشکریان، سنگ جمع کنند!
_اسبها را زین کنید!
#خوشتَن
پ.ن : جز سکوتی اشکبار، کاری ز دستمان بر نمیآید بهر عنایتی که شد تا لیاقت قلم زدن این صحنه نصیبمان شود
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+ دوست داشتی الآن کجا باشی؟
_ پیشِ مردم، گلھ از یار؟ همینم ماندھ
؛
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
کشتنش تیر نمیخواسـت
نـسـیـمۍ بـس بـود ! . . .
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
╮ ╭بھ ضربِ تیر چُنـآن دست و پای
🌊 خود گم کرد، کھ خواست گریھ
╯ ╰کند، ناگھآن تبسّم کرد . . .