eitaa logo
قرارگاه منتظران
468 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
3هزار ویدیو
71 فایل
موکب قرارگاه منتظران (جمعی از خادمان صحن حضرت زهرا سلام الله علیها) که هرساله اربعین در نجف اشرف خدمت می‌کنند.😍 شمارا باحال وهوای آن بهشت برین وفعالیت هاو خدماتشان در ایران آشنا می‌کنند. ارتباط با ما جهت شنیدن نظرات شما 😇 @fadaye_hosein
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
تازه ترین اخبار سیاسی نظامی و اجتماعی جنگ را محمدرضا لبیبی به ما داد از فرار بنی صدر و انفجار حزب جمهوری و شهادت دکتر بهشتی و هفتاد و دو تن گرفته تا سقوط خرمشهر و محاصره ی آبادان و ده ها خبر دیگر آنقدر بی خبری برایمان عذاب آور و دردناک بود که با حرص و ولع پی در پی فقط ضربه میزدیم و ضربه میگرفتیم هنوز مشغول رد و بدل کردن ضربات بودیم که ناگهان دریچه ای که همیشه با صدای نعره و فریاد نگهبان و ضربه های کابل باز میشد آرام و بی صدا باز شد آن هم در حالی که ما چهار نفر همچنان گوشمان به دیوار چسبیده بود آنقدر شتابزده به آنطرف پریدم که یک لحظه حس کردم گوشم را روی دیوار جا گذاشته ام گفت: - شتسون؟ چه کار میکنید؟ -داریم ورزش میکنیم -انتن اتسون رياضة و الزنزانة الابصفين اتسوی رياضة شما ورزش میکنید سلول مجاور شما هم ورزش میکند؟ گویی مدتی فالگوش بوده و ارتباط ضربه ها را متوجه شده بود. هر بار که میخواستیم شروع به ضربه زدن کنیم ناغافل پیدایش میشد چیزی نگذشت که صدای باز شدن در سلول خلبان محمدرضا لبیبی به گوشمان رسید و او را جابه جا کردند عجب مصلحتی در فاصله ی چند ساعت از مهمترین اخبار جنگ مطلع شده بودیم. اگرچه اینها اخبار مصیبت باری بودند اما به ما میفهماند که ما زنده ایم و در حال دفاع و مقاومت هستیم و مردانه میجنگیم آمدن و رفتن چند ساعته ی خلبان محمدرضا لبیبی شرایط و وضعیت اسارت ما را کاملاً تغییر داد ،غربت به تنهایی آنقدر سنگین بود که شانه هایمان دیگر تحمل بار سنگین آن مصیبت ها را نداشت. خبرها مثل تازیانه بر زخمهای چرکی و کهنه ی دل ما در آن فضای تنگ و تاریک فرود آمد یعنی ما بی بهشتی شده ایم یعنی خرمشهر محمره شده و آبادان در تنگنای محاصره نفس زنان مقاومت میکند. آبادان بیچاره ی من یاد نفس کشیدنهای خودم افتادم که با درد و خون همراه بود؛ درست مثل شهرم این بی وجدانها در همان چند روز اول جنگ شهر را زیر آتش توپخانه و بمبارانهای هوایی شخم زده بودند. یعنی حالا چقدر از آبادان باقی مانده بود و تن رنجور شهر من چگونه میسوخت و چگونه مقاومت میکرد. حتماً تا حالا چیزی از خانه ی ما جز تلی از خاک باقی نمانده است. آن تل خاک روزگاری خانه ی ما بوده که حالا به خاطره تبدیل شده است یعنی اهل خانه ی ما الان کجا هستند؟ آقا کجاست؟ مادرم که همیشه در تدارک ناهار فردا بود خواهرم فاطمه که تازه مادر شده بود و همیشه نگران تربیت و آینده ی بچه هایش بود برادرانم چه بر سر آنها آمده است. یادش به خیر خواهر دشتی که بیقرار تدارک غذای جبهه و به قول خودش بر و بچه ها بود یادشان به خیر آقای دشتی و شریعتی که هم میجنگیدند و هم میترسیدند که خدای ناکرده کسی یا جریانی از داخل خیانت کند و می گفتند: هر کس پنجره اش را استتار نکند یا چراغهای ماشین را گل مالی نکند به کشور و اسلام خیانت کرده و دائم فریاد میزدند اگر حتی به اندازه ی روشنایی یک سیگار به دشمن بعثی کمک کنید خیانتکار هستید بگردید خیانتکارها را شناسایی کنید. چگونه خیانتکارها توانستند رئیس دیوان عالی کشور و هفتاد و دو نفر را به شهادت برسانند. هیچ کس حاضر نبود شهر را تنها و خالی رها کند که اجنبیان بی هیچ مقاومتی وارد شهر شوند. وقتی خبر حمله ی عراق به پاسگاه خرمشهر رسید بچه های سپاه آبادان و مسجد همه به سمت خرمشهر هجوم بردند. سپاه خرمشهر تجهیزات کافی نداشت. سپاه آبادان یک توپ ۱۰۶ داشت و آن را به خرمشهر فرستاد اولین شهید خرمشهر از بچه های مسجد کاظم شریفی بود. زبانم لال نکند عراقیها از روی جسد همه بچه های خرمشهر و آبادان گذشته و مسجد مهدی موعود را که اولین ستاد امدادرسانی به جبهه ی خرمشهر بود صاف کرده اند تا توانسته اند خرمشهر را بگیرند چقدر از بچه ها همان روزهای اول جنگ گم شدند و هر چه دنبال آنها گشتیم بی فایده بود؛ چقدر دنبال علی نجاتی و علی اسلامی نسب و عبدالرضا اسکندری گشتیم اما هیچ خبری نبود. سلول تنگ و تاریک ما ماتمکده شده بود. پس بذل و بخششهای دشمن بی سبب نبود و آن تخم مرغ اضافی و هواخوری و دکتر استرسی و... معنای دیگری داشت. اینها نشانه های پیروزی و خوشحالی دشمن بود. کاش ما را آنقدر گرسنگی میدادند که میمردیم. کاش مرا برای مداوا به درمانگاه نمیبردند کاش همیشه در سلول میماندیم و اصلاً هوا نمیخوردیم تا خفه شویم. کاش در این مصیبت بزرگ کسی با ما همدردی میکرد. کاش کسی خودش را شریک غم ما میدانست. کاش می توانستیم این مصیبت را با کسی تقسیم کنیم تا سهم ما کمتر شود. با همه ی سنگینی این مصیبت و اندوه نمیخواستیم بعثی ها متوجه حزن ما شوند.
مسیر روزمرگی را همچنان ادامه میدادیم. آن روزها برای شهید بهشتی و هفتاد و دو تن از یارانش شبانه روز نماز و قرآن میخواندیم دو طرف سلول بی سر و صدا بود. از دیوار هیچ طرفی صدایی در نمیآمد هرچه به دیوار ضربه میزدیم پانزده بیست و هفت یک بیست و هشت یعنی «سلام» دریغ از یک ضربه که معنی خشم و عصبانیت بدهد و بتواند ما را به سوی دیگری پرتاب کند. هر دو طرف سلول هایمان خالی بود. بانوان_بهشتی ━━━━⊱♦️⊰━━━━ 🍀 اینجا با حال و هوای خادمین صحن حضرت زهرا (س)در نجف آشنا میشی 😍 🌺جهت عضویت کلیک کنید👇 قرارگاه منتظران @gharargahemontazeran