eitaa logo
دانلود
🌼حضرت یونس علیه السلام دوستش گفت: -من هم همین را خواستم بگم، حتما عذاب می‌یاد. آن‌ها ترسیده بودند و از کارهایشان پشیمان شده بودند مرد دیگری گفت: -ای کاش یونس این جا بود و به خدای یونس ایمان آورده بودیم. در همین لحظه روبین که مثل حضرت یونس مهربان و دلش می‌سوخت گفت: -خدا برای شما پیامبری فرستاد تا ایمان بیارین و دست از بت پرستی و گناه بردارین اما هیچ کدامتان گوش نکردین و یونس پیامبر را اذیت کردین و با سنگ زخمی اش کردین و کاری کردین که آن قدر ناراحت و دلش شکست که از شهر نینوا رفت. یکی از همان مردها گفت: روبین درست می‌گه، ما یونس پیامبر را که پیامبر خدا بود خیلی اذیت کردیم و نمی خوام عذاب بشیم. روبین به آسمان که پر شده بود از ابرهای سیاه و وحشتناک اشاره داد و گفت: -من فکر می‌کنم که این ابرهای سیاه نشانه ی شروع شدن یه عذاب وحشتناک است. همه ترسیده بودند و نمی دانستند چه کنند و به کجا بروند، ابرهای سیاه و سرخ بیشتر و بیشتر می‌شدند و باد بدی می‌آمد. روبین گفت: -یونس پیامبر، همیشه به من می‌گفت، که خدا همه جا هست و صدای ما را می‌شنوه و بسیار مهربان است. بیاین خدای بزرگ رو عبادت کنیم و ازش بخوایم ما رو ببخشه. مردم نینوا به خدا ایمان آوردند و از خدا می‌خواستند که همه را ببخشد. روبین مردم عاد می‌خواند و بقیه تکرار می‌کردند: -خدای مهربان، خدای یکتا، ای خدای یونس و خدای همه ی ما، ما نباید پیامبرت را اذیت می‌کردیم، ما دیگر بت نمی پرستیم. در این لحظه بود که خدای مهربان دعای آن‌ها را بر آورده کرد و به ابرها و باد دستور داد که بازگردند. حضرت یونس توی کشتی خوابیده بود که ناگهان با ترس از خواب پرید. طوفان بدی راه افتاده بود و کشتی تکان می‌خورد و می‌خواستند غرق شوند. نا خدای کشتی فریاد می‌زد: -چیزهای سنگین را به آب بندازین، زود باشین، همه چیز رو بندازین توی آب، تا کشتی سبک بشه. مسافرها  تند تند داشتند، وسایل سنگین را به آب دریا می‌انداختند نا خدا فریاد می‌زد: -اگه این کار رو نکنین کشتی غرق می‌شه، زودتر چیزهای سنگینو بندازین... یکی از مسافرها با ترس گفت: -ما هر چه داشتیم، به دریا انداختیم. دیگه چیزی نداریم که بندازیم. یکی از مسافرها گفت: - بهتره اون مرد غریبه رو بندازیم توی آب. مسافرها به ناخدا نگاه کردند، نا خدا کمی فکر کرد و گفت: -باشه، الان قرعه می‌اندازیم و اسم هر کسی اسمش در اومد اونو می‌اندازیم توی آب. همه قبول کردند و مجبور بودند به حرف نا خدا گوش کنند. -چیزهای سنگین را به آب بندازین، زود باشین، همه چیز رو بندازین توی آب، تا کشتی سبک بشه. مسافرها  تند تند داشتند، وسایل سنگین را به آب دریا می‌انداختند نا خدا فریاد می‌زد: -اگه این کار رو نکنین کشتی غرق می‌شه، زودتر چیزهای سنگینو بندازین... یکی از مسافرها با ترس گفت: -ما هر چه داشتیم، به دریا انداختیم. دیگه چیزی نداریم که بندازیم. یکی از مسافرها گفت: - بهتره اون مرد غریبه رو بندازیم توی آب. مسافرها به ناخدا نگاه کردند، نا خدا کمی فکر کرد و گفت: -باشه، الان قرعه می‌اندازیم و اسم هر کسی اسمش در اومد اونو می‌اندازیم توی آب. همه قبول کردند و مجبور بودند به حرف نا خدا گوش کنند. ... 📒 قصه های خوب 🌸👇 https://eitaa.com/joinchat/2436694493Cff093c29a6
🌺 به نام خدا 🌺 🔸هنگام استراحت، یا وقت کار و کوشش وقت کتاب خواندن، حتی زمان ورزش 🔸وقت کمک به مادر، هنگام سفره چیدن وقت نوشتن مشق، یا نقاشی کشیدن 🔸در هرکجا همیشه، قبل از شروع هرکار آغـــاز می کنم من بـا نام پــروردگـــار 📒 قصه های خوب 🌸👇 https://eitaa.com/joinchat/2436694493Cff093c29a6
🌼حضرت یونس علیه السلام اسم‌های همه را روی یک تکه چوب نوشتند و کف کشتی انداختند و ناخدا یکی از آن را برداشت و اسم حضرت یونس قرعه افتاد هر سه بار که این کار را تکرار کردند اسم حضرت یونس آمد و  آن‌ها حضرت یونس را به آب دریا انداختند. حضرت یونس خیلی ترسیده بود و داشت توی آب خفه می‌شد و به اعماق دریا افتاده بود. حضرت یونس دیگر می‌دانست که می‌میرد. چشمان خود را بست و آماده ی مرگ شده بود. در همین لحظه یک ماهی بزرگ آمد و حضرت یونس را خورد. خدا به ماهی بزرگ دستور داده بود که بدن حضرت یونس را زخمی نکند و استخوان‌هایش را نشکند. فقط او را در شکم خود نگه دارد. حضرت یونس ترسیده بود و از این که هیچ آسیبی ندیده بود تعجب می‌کرد. شکم ماهی تاریک بود و حضرت یونس هیچ جا را نمی دید و از ترس می‌لرزید. آن قدر ناراحت شده بود که با گریه گفت: -خدای بزرگم، من نباید بدون اجازه ی تو از شهر نینوا می‌رفتم و مردمم را تنها می‌ذاشتم، من نبایداین کار را می‌کردم. من به وظیفه ی خودم عمل نکردم و همه چی رو ول کردم باید تا آخرین لحظه ی عذاب در کنار مردمم آن‌ها را نصیحت و راهنمایی می‌کردم. خدایا من رو ببخش. من کار خوبی نکردم. خدایا من را پیامبر خود انتخاب کردی و من صبر نداشتم و وظیفه ام رو ول کردم. توبه می‌کنم... من را ببخش. حضرت یونس سجده کرد و با صدای بلند گریه کرد و از خدا می‌خواست تا او را ببخشد. خدای مهربان حضرت یونس را بخشید و به ماهی دستور داد تا حضرت را به ساحل ببرد و او را از شکم خود بیرون بیندازد. همین که ماهی دستور خدا را شنید با عجله و تند تند به طرف ساحل ببرد و با یک فشار حضرت یونس را به ساحل انداخت. حضرت یونس با خوشحالی به اطراف نگاه کرد و وقتی دید خدای مهربان به دعاهایش گوش کرده خدا را شکر کرد. حضرت یونس با دیدن یک درخت کدو خوشحال شد و از کدوهایش  خورد و زیر سایه ی درخت، خوابید. ساعتی بعد، وقتی از خواب بیدار شد درخت کدو خشک شده بود و دیگر کدو  و سایه نداشت. حضرت یونس عصبانی و ناراحت شد. در همین لحظه بود که خدا به حضرت یونس گفت: -یونس به خاطر خشک شدن یک درخت، این قدر عصبانی و ناراحت شدی، پس من چه طور مردم یک شهر را نابود کنم. به شهر نینوا برگرد و مردم نینوا را به خدای یگانه دعوت کن. خدا به او دستور داد تا بار دیگر به شهر نینوا برود و مردم را راهنمایی کند. مردم شهر نینوا با دیدن حضرت یونس بسیار خوشحال شدند و فهمیدند خدای یگانه مهربان تر از همه است. 📒 قصه های خوب 🌸👇 https://eitaa.com/joinchat/2436694493Cff093c29a6
16.28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📻 | قسمت سوم ‌ 🔸عزیز جون امشب برامون از ماجرای آقا صولت گفته، آقا صولت مرد مهربونیه که یه گذشته عجیب و غریب داشته اما یه روز تو جوونی قصه یکی از آدم‌های کربلا رو که می‌شنوه زندگیش از این رو به اون رو می‌شه نویسنده: حامد عسکری 📒 قصه های خوب 🌸👇 https://eitaa.com/joinchat/2436694493Cff093c29a6
فی فی خپلو - @mer30tv.mp3
3.32M
هر شب یه قصه خوب و شیرین برای کودک دلبند شما🥰 بفرست واسه بچه دارها😄 📒 قصه های خوب 🌸👇 https://eitaa.com/joinchat/2436694493Cff093c29a6
🌼مرد دهن بین در زمانهای قدیم مرد مهربان و مردم دوستی بود که همیشه به فکر کمک به مردم بود ولی زود باوری و دهن بینی عیب بزرگ این مرد بود، هرچه دیگران می گفتند خیلی زود و بدون فکر قبول می کرد. روزی از چوپانی گوسفند چاق و بزرگی خرید که با آن غذای نذری بپزد در راه عده ای از دزدان او را با گوسفند دیدند، آنها اخلاق او را می دانستند پس تصمیم گرفتند که او را گول زده گوسفند را از او بگیرند.. وقتی مرد زود باور به آنها نزدیک شد، یکی از دزدان جلو رفت وگفت: چه سگ قشنگی خریده ای؟ مرد جواب داد: این سگ نیست گوسفند است. دزد به او گفت: گوسفند نیست اشتباه می کنی سگ است اگر حرفم را قبول نداری از کس دیگری بپرس درهمین حال دو دزد دیگر از کنار آنها رد شدند، دزد اولی از آنها پرسید این چه حیوانی است؟آن ها گفتند: معلوم است سگ. بعد رو به مرد کردند و گفتند: می خواهی سگ را به خانه ببری یا برای محافظت از گله خریده ای؟ قبل از این که مرد چیزی بگوید دزد سوم گفت: من او را می شناسم او می داند که سگ نجس است و آن را به خانه نمی برد؛ این سگ را برای کسی خریده است و..... خلاصه دزد ها اینقدر از این حرفها زدند که مرد باورش شدو با خود گفت: شاید چوپان به من کلک زده است اصلا چرا یک حیوان نجس را به خانه ببرم و همان جا گوسفند را رها کرد و رفت، دزدان هم با خوشحالی گوسفند را برداشتند و بردند.. 📒 قصه های خوب 🌸👇 https://eitaa.com/joinchat/2436694493Cff093c29a6
🔶شعر ﴿یاد دادن وضو ﴾ توسط امام حسن‌ع و امام‌حسین‌ع در کودکی به پیرمرد مسلمان  🔸✨🔸✨🔸 پسرهایِ امام علی       (ع) رد می‌شدن از لبِ رود  یه پیرِمرد نزدیکشان             کنارِ آب نشسته بود  آنها دیدن که پیرِ مرد        آب می‌پاشه به دست و رو  آب می‌ریزه به رویِ پا  انگار بلد نبود وضو  هردو تا گفتن (بابا جان)    وضو می‌گیریم ما دو تا ببین کدام درست‌تره شما بشو داورِ ما  وضویشان را دیدوگفت     چه عالی بود کار شما! چه‌قدرقشنگ‌یادم‌دادین            هزار ماشالله بچه‌ها 📒 قصه های خوب 🌸👇 https://eitaa.com/joinchat/2436694493Cff093c29a6
نعمت های خدا هر قطره باران هر دانه‌ای از برف اندازه‌ی دریا دارد برایم حرف این آفتاب گرم آن جنگل روشن یک هدیه زیباست از تو خدای من نام قشنگ تو در شعر زنبور است نامی که شیرین‌تر از اشک انگور است با غنچه‌ها گلها تو مهربان هستی دنیای زیبا را تو باغبان هستی یاد تو را چون گل هر صبح می‌بویم حرف دلم را جز با تو نمی‌گویم 📒 قصه های خوب 🌸👇 https://eitaa.com/joinchat/2436694493Cff093c29a6
19.09M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📻 | قسمت چهارم ‌ 🔸عزیز جون و نوه‌اش امروز یه مهمون کوچولو دارن به اسم محیاسادات، مهمونی که هرچقدر هم سعی می‌کنن ازش خوب پذیرایی بکنن تا بهش خوش بگذره اما باز بی‌تابی می‌کنه 📒 🔸شما فکر می‌کنید دلیل بی‌تابی محیا سادات چیه؟ 📒 قصه های خوب 🌸👇 https://eitaa.com/joinchat/2436694493Cff093c29a6
﴿یاد دادن وضو ﴾ توسط امام حسن‌ع و امام‌حسین‌ع در کودک به پیرمرد مسلمان پروانه‌ی سفید روی دوش برادر بزرگ‌تر نشست. بعد پر زد و روی دوش برادر کوچک‌تر نشست. دو برادر نوجوان پا به پای هم می‌رفتند و با هم گفت و گو می‌کردند. پروانه ‌ی سفید دوباره دور آن‌ها پرخید. باز روی دوش برادر بزرگ‌تر نشست. کمی بعد روی شانه‌ی برادر کوچک‌تر آرام گرفت. انگار آن‌ها دو تا گل خوش‌بو بودند. آن‌ها در حال راه رفتن پیرمردی را دیدند. پیرمرد لب ایوان خانه‌اش نشسته بود و داشت وضو می‌گرفت. برادر کوچک‌تر ایستاد و به پیرمرد چشم دوخت. برادر بزرگ‌تر نیز ایستاد و به پیرمرد نگاه کرد. بعد با تعجّب به یکدیگر نگاه کردند. - می‌بینی برادر چگونه وضو می‌گیرد! - بله، دارم می‌بینم. - کارش اشتباه است، مگر نه؟ - بله همین طور است؛ امّا چگونه او را آگاه کنیم؟ - اگر مستقیم اشتباهش را بگوییم، از ما ناراحت می‌شود. - بله ... ما هم سن نوه‌هایش هستیم. اگر اشباهش را بگوییم، قبول نمی‌کند. شاید هم حرف ما را توهین به خودش بداند. برادر کوچک‌تر گفت: «برادر جان! فکری به ذهنم رسیده. گمان می‌کنم این گونه بهتر باشد.» بعد فکرش را به برادر گفت. دو برادر جلو رفتند و سلام کردند. پیرمرد به دو برادر نوجوان نگاه کرد و جواب سلام‌شان را داد دو برادر وانمود کردند با هم در وضو گرفتن اختلاف دارند. این گفت: «وضوی من بهتر و درست‌تر است.» آن گفت: «نه ... وضوی من بهتر و کامل‌تر است.» سرانجام تصمیم گرفتند در حضور پیرمرد وضو بگیرند و او داوری کند. اول برادر بزرگ‌تر وضو گرفت و بعد برادر گوچک‌تر. پیرمرد هر چه دقّت کرد، اشتباهی در وضوی آن‌ها ندید. تازه فهمید وضوی خودش اشکال دارد. منظور بچّه ‌ها را فهمید. نگاهی به چهره‌ی هر دو نوجوان انداخت. سرش را با شرم و افسوس تکان داد. آه بلندی کشید و گفت: «وضوی هر دوی شما درست است. این من بودم که اشتباه وضو می‌گرفتم. شما با این کارتان، مرا به اشتباهم آگاه کردید.» همسر پیرمرد از خانه بیرون آمد و نگاهی به دو نوجوان کرد. آن‌ها را شناخت. خندید و رو به شوهرش گفت: «چطور این دو تا گل را نمی‌شناسی؟ این‌ها فرزندان علی (علیه السّلام) و فاطمه (سلام اللّه علیها) هستند، نوه‌های پیامبر(صلّی اللّه و علیه و آله و سلّم)!» پیرمرد از جا بلند شد: - راست می‌گویی! این دو نوجوان با ادب، فرزندان علی (علیه السّلام) هستند. اشک در چشمان پیرمرد حلقه زد. جلو رفت و دست حسن و حسین را گرفت. آن‌ها را بوسید و گفت: «فدای‌تان شوم! از شما ممنونم که وضوی صحیح را به من آموختید!» پروانه‌ی سفید هنوز دور حسن و حسین می‌گشت. گاه بر این گل می‌نشست. گاه بر آن گل. 📒 قصه های خوب 🌸👇 https://eitaa.com/joinchat/2436694493Cff093c29a6