قلابهایی که صیدم کردند 🎏
سال ۱۴۰۲ است. سه چهار روز مانده به اربعین. شب است و ساعت حوالی یک نصف شب. زن و شوهری تقریبا چهل- پنجاه ساله، با چهرهای بهتزده کشان کشان به موکب علی بن موسی الرضا میرسند. نگاهشان که به ماکت گنبد امام رضا میافتد در یک آن طوری از گریه منفجر میشوند که صحن خلوت موکب در چشم به هم زدنی پر از خادم و زائر میشود.
همچنان سال ۱۴۰۲ است و همچنان سه چهار روز مانده به اربعین. منتها ساعت احتمالا حوالی ساعت یازده_دوازده شب است. همان زن و شوهر هستند که با حال نزار و خسته در مسیر مشایه، دنبال یک موکب خالی به دنبال جای خواب میگردند. موکبها همه پر هستند و دریغ از یک متر جای خالی! دیگر میبُرَند. مرد با خل تنگی کنار خیابان، روی زمین خاکی، کولهاش را زمین میاندازد و همانجا دراز به دراز میخوابد. زن هم کلافه است و به ناچار با شوهر همراه میشود. هر دو یک خواب میبینند: امام رضا بالای سرشان آمده و با احترام میگوید چرا اینجا خوابیدید؟ کمی بالاتر، در عمود ۷۰۷، داخل موکبم منتظرتانم. جای خوابتان را مرتب و آماده کردم. بیایید راحت استراحت کنید.
سال ۱۴۰۴ است. نه روز مانده به اربعین. ساعت حوالی دوازده شب است.کارهای آمادهسازی موکب را تقریبا تمام کردیم. با پلکهای سنگین داخل صحن موکب رو به روی ماکت حرم امام رضا نشستهام. خستهام و تردد زائرین خسته را تماشا میکنم. لبخندم کش پیدا میکند. عجیب ذوق کردهام...
#مشایه
#سلطان
#زائر
#خادم
قلابهایی که صیدم کردند 🎏
پاهایش تاول نداشت. موقع دراز کشیدن روی تخت هم نگفت که پاهایم درد میکند. در این یک هفتهای که اینجایم، این یک رفتار خلاف عرف به حساب میآمد. در عین حال بعد از اتمام ماساژ کمر و سرشانه، به سراغ ماساژ کف پا رفتم. سرش را از روی تخت بلند کرد و گفت «زورتو الکی سر پای من خرج نکن. این پا قبلا درداشو کشیده. خیلی وقته دیگه چیزی حس نمیکنه». و پرسیدم آنچه را که نباید میپرسیدم و شنیدم آنچه که نباید میشنیدم؛ کلمه به کلمهاش برایم تصویر داشت. نگاهم به کف پاهایش خیره شد و همین کف پا نقطه تبادل روح ما بود. او برایم حرف میزد در حالیکه من دیگر خود او شده بودم؛ یک زندانی در زندان موصل، در سالهای ۶۰ تا ۶۹:
درد در بند بند وجودم میپیچید. انگار کل سلولهای تنم درد کفپایم را فریاد میزدند. کابل تلفن تا خورده، چوب خیزران، آب یخ و نمک و در مقابل کف پاهای من. این همه برای این بود که من فقط حرف بزنم. از شدت درد انگشتهای پایم باز و مچاله میشدند و کل تنم تا حدی که بندها اجازه میدادند تکان می خوردند اما لبهای فشرده شدهام از روی هم تکان نمیخوردند. فقط زمانی باز میشدند که فریاد سلولهای عصبی درحال مرگ را از گلو بیرون میریختند. این وضع هر ده نفرمان بود؛ میدانستند از خود ابوترابی نمیتوانند اطلاعاتی بیرون بکشند، آمده بودند سراغ مایی که در حلقه نزدیک او بودیم.
ابوترابی برای ما فقط یک آدم نبود؛ برای ما ایران همان آسایشگاه بود و ابوترابی کل امید ایران. اگر ابوترابی نبود کداممان میتوانست از خودکشی یا فشار بعثیها جان به در ببرد؟ بعثیها هم همین را میخواستند بدانند که چرا ما هنوز با امید زندهایم. آنها میخواستند ایران را در همان آسایشگاه تمام کنند.
ولی ما حرف نمیزدیم. نمیگفتیم که ابوترابی قوانینی در هجده بند و آن را به همه آسایشگاهها منتقل کرده. نمیگفتیم که آن قوانین برای ما آیههای قرآن بودند و کسی نبود که آن را حفظ نباشد.
نمیگفتیم که همه را به ورزش کردن مجبور کرده تا دچار رخوت نشویم.
نمیگفتیم که جهت حفظ روحیه کسی از بچهها را مأمور کرده که هر روز مخفیانه در دستشویی با یک آنتن رادیویی دست ساز اخبار ایران را گوش کند و آن را روی کاغذ بنویسد و دست به دست کند.
ما خیلی چیزها را نمیگفتیم. نمیگفتیم که اصلا او با روضههای مخفیانه و شوق زیارت کربلا ما را زنده نگه داشته.
ما فقط دردهایمان را فریاد میزدیم.
و او الان در راه کربلا بود. با پاهایی که دیگر آرام آرام بودند. بدون درد، بدون تاول، بدون عصب، بدون ابوترابی.
#مشایه
#آدمها