در کودکی من از داستان سیندرلا همیشه بدم میامد چون همیشه اینو برام تداعی میکرد که کسی برای زشت ها سرنوشتی قائل نیست و اگر زیبا باشی بالاخره خوشبختی سراغت میاد. حتی اگر زحمتی براش نکشی.
اما عاشق ان شرلی و جودی ابوت بودم و هستم چون همیشه به من یادآوری میکردن که زشتی و زیبایی اهمیتی نداره تا وقتی عاقل نباشی، تا وقتی تلاش نکنی و از فرصت هات استفاده نکنی. خصوصا اینکه همیشه به من میگفتن زشت.
من اما این غزل حافظ رو در کودکی از بر کردم و این بیت تمام عمرم ذکر روز و شبم بود:
چرخ بر هم زنم ار غیرِ مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخِ فلک
سوال درست، این نیست که چقدر و چه کتابهایی خوندی.
سوال درست اینه که درنتیجه خوندن اونها، چقدر داناتر شدی، چقدر قدرت تجزیه و تحلیلت بیشتر شده، چقدر آرومتر، مهربونتر و اخلاقیتر شدی و چقدر خودت، آدمهای دیگه و جهان هستی رو بهتر شناختی.
میدونید؟ آدمیزاد باید بالاخره دلش به یهچیزی خوش باشه. باید یه نوری ببینه ته این تونل. ته این تاریکی. اگه نتونه یه روزنهای پیدا کنه، قلبش نمیکشه. کم میاره. میافته. «انا حملنا الحزن اعواما، و ما طلع الصباح». ما غم را، سالها، با خود کشیدیم. اما صبح نیامد.
امروز سر کلاس بودم دو تا از بچه ها داشتن با افتخار در مورد شهر خودشون صحبت میکردند و منم داشتم گوش میدادم و اینجوری بودم که به به چقدر این حس خاک داشتنه قشنگه😍. و خب طبق عادت همیشگی توی توییتر هم میچرخیدم.
یهو چشمم به توییت یه بی وطن دوزاری در مورد مسخره کردن ماجرای بندرعباس خورد.
پیش خودم گفتم این بچه از الان خاک رو میفهمه تو چقدر نفهمی واقعا😡
آتشنشانان ما «قهرمانانی» هستند بیادعا ...
از جان خود میگذرند برای نجات جان دیگران
@Ghoroob_21