انگشتش رو خیس کرد و شمع احساسات رو خاموش کرد ، اتاق تاریک شد ، اما با ناامیدی دنبال باریکه ای از نور امید میگشت تا شاید با کمکش اتاق را روشن کند
درست بعد از اینکه فکر میکردم اصلا آدم وابسته ای نیستم معلوم شد هنوز همون وابسته بدبختم
حالا پنجاه سال دارد ،کار هایش را کرد و روی مبل نشت ، گالری تلفنش را باز کرد و از میان عکس و فیلم هایش آنهایی را که فرزندانش لبخند به لب داشتند گلچین کرد از عکس های سه در چهار اتلیه ای بگیر تا فیلم های دیوانه بازیشان ، هر کدام را چندین بار دید و بعد به رو به رویش خیره شد ، در چشمانش ترس جدای از آنها و تنها شدن موج میزد
هدایت شده از ‹ھیوا›
من کلا اضطراب اجتماعی ام فقط یه بخش کوچیکی از وجودم انسان ِ🤌🏻
طعم گیلاس
من کلا اضطراب اجتماعی ام فقط یه بخش کوچیکی از وجودم انسان ِ🤌🏻
نکته ظریفی بود سیسی