تصور میکنم کسی به من کتابی داده تا بخوانم، داستانی که مرا از عذاب ذهنیام دور کند. دلم میخواهد آدم دیگری باشم و درجایی دیگر و فکرهای دیگری ذهنم را پر کند. دلم میخواهد بدوم دست باد را حس کنم که موهایم را میکشد. دلم میخواهد خیال کنم که تمام اینها فقط قصهای است در دل قصهای دیگر. که این سلول فقط صحنهی نمایش است، که این دستها مال من نیست، که این پنجره، اگر میتوانستم بشکنمش به جایی زیبا باز میشود. خیال میکنم و خیال میکنم و خیال میکنم تا وقتی دنیای پشت پلکهایم چنان خیرهکننده و نفسگیر میشود که نمیتوانم مهارش کنم. اما همان موقع چشمهایم باز میشود و یک جفت دست دور گلویم حلقه شده که خفه میکند، خفه میکند، خفه میکند..
وارنر، ویرانم کن