از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش
چاره معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟
#فاضل_نظری🌱
" لحظهٔ گرگ و میش"
راستشو بخوای؛ میگردم خیلی وقته تو چشای تو پی نگاش:)! @havalito ✨
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_یه جوریه این شهر منو یادِ تو میندازه... 🚶♀
هدایت شده از آهـنگامـ
رضابهرامReza Bahram - Panahe Akhar Demo (320).mp3
زمان:
حجم:
2.8M
" لحظهٔ گرگ و میش"
•چقد بده نمیتونم بهت بگم چقدر دلم برات تنگ شده... • #بیوتون :) ✨
_تو فقط یه آدم تنها رو تنهاتر کردی :)
#بیوتون 🌱
" لحظهٔ گرگ و میش"
_تو فقط یه آدم تنها رو تنهاتر کردی :) #بیوتون 🌱
[ نَتَظاهرُ دائماً باللامُبالاة، و قلوبُنا تحتَرق.]
#بیوتون 🌱
_دیده سازند خلایق به تماشای تو باز
منِ حیرتزده، از شوقْ دهان باز کنم!
#طالب_آملی
زیر چادر، تیشرت آستینکوتاه و شلوار سیاه میپوشید. موهاش، بلند و شانهخورده تا گودی کمرش بود و از مژههاش انگار واکس مشکی میچکید. من، تازه رفته بودم ساندویچی داییم؛ شاگردی. و او ظهرها میآمد دکان ما، که پر بود از معتادها، جیبقاپها، کاسبها و دیگرانِ گرسنهی سر بهراه و سر بههوا؛ میگفت«یه فلافل.»
و من چه میدانستم دلش مورچه است برای شاگرد ساندویچی چهارراه سوسکی. دایی خیالش را انداخت به جانم. گفت «این دختره واسه تو میادا» گفتم «عمرنات ممکن» گفت «روی هزاریها، واست مینویسه دوستت دارم» گفتم «این تنرو کفن کنی راس میگی؟» گفت «به مرگت قسم، خاطرترو میخواد دایی.»
فرداش گوشوارهی برنزی بدلی و بلندی انداخته بود با نگین سرخ. ساندویچش را ششتایی زدم. دو نانه. با خیارشور زیاد و گوجهی تازه. گفتم «سس بزنم؟» گفت «بزن آقا مرتضا.» صدای او و انگشتهای من لرزید. پشت هزارتومانیش، نوشته بود «خیلی دوستت دارم.»
دوباره که آمد، همراه ساندویچ، یک صدتومانی بهش دادم. پرسید «فلافل ارزون شده؟» گفتم «دلار اومده پایین.» کنار عکس قدس، نوشته بودم «اسمت چیه؟» بالای امضای دبیرکلِ هزارتومانی بعدی نوشته بود «ویران شما: سمانه.» و بعد از آن، ما هر روز، برای هم نامه نوشتیم. رو و پشت اسکناسها. عاشقانههایی با کلمههای ریز...
هفتههای اول، نمیگذاشتم دایی نامههایمان را به کسی بدهد. نگهش میداشتم جای حقوق. اما بعد ناچار شدیم که پولها را خرج کنیم. دادیم به نان فانتزی، به ممدآقای خیارشوری، به جواهرخانم سوسیسفروش. و نامههای ما دست به دست میچرخید جای اسکناسهای رایج مملکت.
باهاش مواد میخریدند. فال قناری میگرفتند. کوپن میفروختند. به صاحبخانهها میدادند و به خیاطها، کلهپزها، فالگیرهای سرقبرآقا و دیگران. و گاهی، ممکن بود کسی بیاید داخل، بگوید «یه فلافل دو نونه.» و دوستت دارمی را پرت کند روی پیشخان که من نوشته بودم یا او. انگار بخواهد بگوید بازگشت هر چیزی به اصل آن است.
و حالا که قرنها از آن روزهای مه گرفتهی شرجی گذشته، اسکناسِ کهنهای را از راننده گرفتم که رویش نوشته بود «عاشق منم...» و این ترکیب خوش، خاطرم را بازگرداند به آنجا که بودم. به پشتِ یخچالِ دکان ساندویچی. به چشمهای خواستنیاش. به جملهی «بازگشت همه به سوی اوست» تمام اعلامیههای سریشمالی شده به دیوارهای کاهگلی و طبله کردهی آن کوچههای تنگ.
بله. بازگشت همه به سوی اوست. همانطور که بازگشت تمام آن اسکناسها، دوستتدارمها و اندوه پوشیده و پیدای این کلمات...
#مرتضـــــی_برزگر
@havalito🌱
به قول محمدصدیق مهر :
" برای جا دادن این همه اندوه ؛
نیازمند قلبهای بزرگتری بودیم🌱"
هدایت شده از محسن قاسمی - همسرداری
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#story
اما القلوب المنکسره
العباس کفیلها . .
"از چشٖم و دل مپرس که در اولین نگاه"
"شد چشم من خرابِ دل و دل خراب چشم"
#صائب_تبریزی