eitaa logo
متنِ‌سبز!
595 دنبال‌کننده
750 عکس
43 ویدیو
0 فایل
بخون عزیز من، برای تو نوشتم. آره، خودِ خود تو! دارم روحم رو براتون مکتوب می‌کنم:) کپی؟ متن ها فور بقیه‌ آزاد. شنوام @elay_13
مشاهده در ایتا
دانلود
آب نیست که؛ معجون امیدواریه🪐
:)))
این خیلی عادیه که یکی قهوه دوست نداشته باشه این خیلی عادیه که یکی عاشق ماه نباشه این خیلی عادیه که یکی هودی دوست نداشته باشه این خیلی عادیه که یکی آهنگ بی‌کلام گوش بده این خیلی عادیه که یکی مداح اولش حسین ستوده نباشه این خیلی عادیه که یکی فست‌فود دوست نداشته باشه این ها عادیه همه قرار نیست مثل شما زندگی کنن
متنِ‌سبز!
دیشب یهو یه ایده‌ای برای این به ذهنم اومد(بی اجازه به حریم مخم وارد شد)دیگه انقدر اصرار کرد مجبور شدم بنویسمش💔🥲 هیچی دیگه امروز منتظر متن دوم این عکس باشین خیلی قشنگ شده😭
هرچه باشد مهم نیست؛ مهم این است که امشب ماه کامل است، و من باید برای همیشه از آسمان این نعمت را بگیرم! فرغون بزرگ را‌، از سربالایی رد کردم و نفس راحتی کشیدم. ادامه‌ی مسیر پیچ و خم نداشت. فرغون را هل دادم و هِن هِن کنان، به سمت سنگ ماه رفتم. هرکسی جرئت ندارد به سنگ ماه نزدیک شود و ماه را بین دستانش بگیرد. شبیه این بود که یک سکه را از مشتت رها کنی و ببینی شیر میاید یا خط. من هم یا تا ابد فردی می‌شوم که دزد ماه شد و حسرت زیر نور مهتاب قدم زدن را از عاشق ها گرفت، یا فردی می‌شوم که غول چراغ جادو شده و یک گوی بزرگ سفید در خانه‌اش دارد، که همه‌ی آرزو ها را برآورده می‌کند. این یک قمار بازی‌‌ست و من هم همه‌ی زندگیم روی میز بود. بالاخره به سنگ ماه رسیدم. سنگی با ابهت و زیبا، که وقتی رویش بروی می‌تونی ماه را از ستاره ها بگیری. فکر می‌کردم وقتی به سنگ ماه برسم خیلی خوشحال می‌شوم؛ ولی ترسیدم. احساسات آدم که دست خودش نیست، گاهی در شادترین روز زندگیش هم غمگین می‌شود! سنگ بزرگ و سفیدی که وسط دریاچه بود و سر ساعت ۱۲ شب، ماه مهمانش می‌شد‌. همه چیز شبیه قصه‌ها بود. فکرهای منفی ذهنم را پس زدم و از تنه‌ی درختی که به سنگ ماه راه داشت و من را، از شر شنا کردن نجات می‌داد رد شدم. وقتی می‌خواستم دستم را به سنگ ماه بزنم‌، استرس وجودم را پر کرد؛ ولی من دست زدم. سنگ سرد، همه‌ی سلول هایم را پر از آرامش کرد. از سنگ به راحتی بالا رفتم و منتظر ماه نشستم. هفت دقیقه دیگر ماه را می‌شد گرفت. ماه را که از آسمان بگیری، دیگر نمی‌شود برگردانی. خودت می‌‌مانی و ماه؛ نفر سوم یا یک عالمه خوشبختی‌ست، یا یک عالمه بدبختی. ماه داشت نزدیک‌تر می‌شد. ناخودآگاه دستم را دراز کردم و گرفتمش. دیگر راه برگشتی نبود. ماه مال من شده بود؛ همان ماهی که مخاطب شاعر ها و نویسنده هاست، همان ماهی که مردم دنیا عاشقش بودند، همان ماهی که چشم ها با دیدنش خیس شده و لب ها به خنده باز شده. دقیقا همان ماه روی دستان من بود. از سنگ پایین رفتم، از درخت رد شدم و ماه را روی فرغون گذاشتم. نتیجه‌ی شرط‌بندی من و روزگار، الان معلوم می‌شد. دستم را روی تن سرد و سفت ماه گذاشتم و آرزوی یک فنجان چای کردم، خبری نشد. آرزوی یک لباس گرم کردم، خبری نشد. آرزو کردم یک ماه جدید توی آسمان پیدا شود، خبری نشد. انگار، من شرط‌بندی را باخته بودم. _اِلآی وصالی
‌وااای داشتم به فامیلمون حرف می‌زدم؛ بعد همش می‌گفتم ممنونم مرسی. گفتم دیگه زیادی از این دوتا استفاده کردم یه چیز دیگه بگم خواستم بگم متشکر، گفتم شکرت😶‍🌫
متنِ‌سبز!
هشدار: قراره کل وجودتون پر از حس خوب بشه:))))