eitaa logo
متنِ‌سبز!
595 دنبال‌کننده
747 عکس
43 ویدیو
0 فایل
بخون عزیز من، برای تو نوشتم. آره، خودِ خود تو! دارم روحم رو براتون مکتوب می‌کنم:) کپی؟ متن ها فور بقیه‌ آزاد. شنوام @elay_13
مشاهده در ایتا
دانلود
کتاب آرمان عزیز؛ کتابیه که قطعا باهاش گریه می‌کنید:) نوشته‌ی آقای مجید محمدولی و از نشر ۲۷ بعثت روایت مادر، پدر و دوستان شهید رو بخونید دلتون آتیش می‌گیره🥲 _ یادت هست وقتی کوچیک بود؟ به دوغ می‌گفت دوغولی؟ یک دفعه خنده‌ام گرفت. گفتم: آره‌. چقدر دوغ دوست داشت. هروقت از بیرون می‌اومدی، می‌دوید جلو و می‌گفت بابا، برام دوغولی خریدی‌؟ _کلاس اول‌، وقتی تازه یاد گرفته بود بنویسه یادته‌؟ وقتی رو برگه‌ی امتحانی نوشته بودن نام و نام خانوادگی؟ +عجب چیزایی یادت می‌افته. راست می‌گی. این کارش معرکه بود. جلوی نام، اسم خودش رو می‌نوشت و جلوی نام خانوادگی‌، اسم من و تو و دایی و مادربزرگ و خاله‌اش رو. چقدر از این کارش خندیدیم.
متنِ‌سبز!
:)
وَداستان‌ِدَست‌هایَش...🐋
•|دریای‌فیروزه‌ای|• چشمانش، رنگ گنبد جمکران بود...!😅💙 جمکران را خیلی دوست دارم. بعد از چهار سال، قسمتم شد که دوباره بیایم. باید نماز شکر بخوانم. نیت کردم و... الله اکبر. سلام نمازم را دادهم و به سجده رفتم. دل کندن از سجده، خیلی سخت است. انگار که سرم روی پای خدا بود. بالاخره دل کندم و سرم را بلند کردم. چادرم را که از روی صورتم کنار کشیدم؛ چشمانم در چشمانش غرق شد. معلوم بود چند دقیقه‌ای می‌شود که به من خیره شده. پیراهنی هم رنگ چشمانش تن کرده بود. چشمانش را هم با گنبد هماهنگ کرده بود. گنبد هم با آسمان ست کرده بود. همه باهم دست به یکی کرده بودند دل من را ببرند! نمی‌توانستم چشمانم را ببندم و به او؛ نگاه نکنم آرام آرام، داشت لبخند کجی روی صورتم نقاشی می شد؛ که صدای زنگ تلفنم بلند شد. به لبخند و نگاهم پایان دادم و صحبت کردن با مامانم را آغاز‌ کردم. _سلام. خوبی؟ _سلام. ممنون، خوبم. شما خوبین؟ _مرسی. می‌گم خانوم حمیدیان بهم زنگ زد گفت جواب قطعی رو بگم. هنوز نظرت همونه؟ حرصم درآمد. دیگر شمارش بارهایی که گفتم جوابم منفی‌ست را‌، فراموش کرده بودم. _مامااااان! _باشه خب! نزن! گفتم شاید نظرت عوض شده باشه. خداحافظ‌. و قطع کرد. سرم را که بالا گرفتم؛ دیدم پشت به من با فاصله‌ای سه، چهار متری نشسته است و چفیه‌ای مشکی، روی سرش انداخته است. شانه‌هایش می‌لرزید. از گریه‌هایش غمی روی دلم نشست. یعنی چه مشکلی داشت که اینجوری گریه می‌کرد؟ تازه صدای مداح را شنیدم. داشت از حضرت علی اکبر می‌گفت. کیفم را برداشتم که بروم کمی نزدیک تر به او بنشینم ولی؛ ناگهان پاهایم سست شد. چرا من اینجوری شده بودم؟ چه کار داشتم به پسر مردم؟ چرا الکی نگاهش می‌کردم؟ پشیمان از کرده‌هایم، راهم را کج کردم. تا جایی که می‌توانستم از آنجا فاصله گرفتم. کنجی دیگر در حیاط نشستم. از اینجا هم صدای مداحی می‌آمد. خلوت تر هم بود؛ من هم که عاشق تنهایی! کمی بعد مداحی تمام شد. چند عکس گرفتم و برای حانیه فرستادم. آنلاین بود و شروع کردیم به چت کردن. وسط چت کردن هایم صدایی گفت: «ببخشید خانم...» فکر کردم خادمی آمده بگوید اینجا نباید بشینی و آنجا باید بشینی؛ گفتم: «یک لحظه...» با حانیه خداحافظی کردم و سرم را بالا برم. خادم نبود؛ آقای چشم فیروزه‌ای بود که رو‌به‌رویم ایستاده بود! شوکه شدم. کاش لبخند نزده بودم. حتما قصدی غیر از دوستی، نداشت. _امرتون؟ _عه... نمی‌دونم. یعنی چه‌جوری... یعنی نمی‌دونم چه‌جوری خدمتتون بگم. چیز...عرض کنم. ببخشید... شما؛ قصد ازدواج دارین؟ مرد و زنده شد تا همین، یک جمله را گفت. پیشانی‌اش خیس عرق شده بود. _شما منو می‌شناسین؟ _بله. در همون حدی که شما منو می‌شناسین. _یعنی در حد یه نگاه؟ _بله... ببخشین، من قصد مزاحمت ندارم. من؛ تا حالا اینجوری نشده بودم و... اگه شما... خب... اگه حس خوبی به من ندارید... خب‌‌... سرش را بلند کرد و در چشمانم دقیق شد. چشمانش بغض داشت. _می‌رم! _من حس بدی به شما ندارم؛ چون نمی‌شناسمتون. طبیعتا حسی نباید داشته باشم. دروغ گفتم. حسی داشتم. یک عالمه حس خوب داشتم. امیدوارانه گفت: «خب ان‌شاالله توی جلسات خواستگاری می‌شناسیدم!» سرش را پایین انداخت و دوباره گفت: «البته اگه اجازه بدین بیام‌...» کمی نگاهم کرد و مظلومانه باز گفت: «بی‌ادبی نباشه؛ ولی... می‌شه شماره‌ی مادرتونو بدین، که به مادرم بدم که... باهم حرف بزنن؟» پوفی کشیدم. _ذخیره کنین. از خوشحالی چشمانش برق زد. شماره را ذخیره کرد. _ممنون که وقت گزاشتین... خداحافظتون باشه. و رفت. خداحافظتون باشه گفتنش، به دلم نشست. هرکس دیگری جای او بود، جیغ می‌زدم و دوتا فحش آب‌دار‌ تقدیمش می‌کردم؛ ولی او به دلم نشسته بود. حس جالبی داشتم... رنگ چشمانش، از جلوی چشمانم لحظه‌ای کنار نمی‌رفت. دوست داشته شدن حس خوبی بود‌.‌‌‌ دوست داشتن هم حس خوبی بود. _اِلآی وصالی فیروزه‌ای عزیز:)🫂
ولی این نقاشی🦋>>>
حرم حضرت عبدالعظیم هستم:)✨
_
متنِ‌سبز!
اینو همیشه توی هیئتمون میخونیم و خدایی خیییلی خوبه:)🤌
اگر می‌دانستم عاشقی این قدر خطرناک است عاشق نمی‌شدم!👩🏻‍🦯
متنِ‌سبز!
اگر می‌دانستم عاشقی این قدر خطرناک است عاشق نمی‌شدم!👩🏻‍🦯
کتابِ تاوان عاشقی:) فوووووق العاده قشنگهههههههه🥺 اصلا کودتمکمو ذ زژیعهننوزژسهحکودرزتممودزژیی🤌🥴 یجوری قشنگ بود توی مترو نتونستم لبخندمو کنترل کنم با نیش باز داشتم کتاب میخوندم😂 اصلا ذووووق کرده بودم حالا نمیشه گفت برای چی ذوق کرده بودم🥲