متنِسبز!
اگر میدانستم عاشقی این قدر خطرناک است عاشق نمیشدم!👩🏻🦯
کتابِ تاوان عاشقی:)
فوووووق العاده قشنگهههههههه🥺
اصلا کودتمکمو ذ زژیعهننوزژسهحکودرزتممودزژیی🤌🥴
یجوری قشنگ بود توی مترو نتونستم لبخندمو کنترل کنم با نیش باز داشتم کتاب میخوندم😂
اصلا ذووووق کرده بودم
حالا نمیشه گفت برای چی ذوق کرده بودم🥲
#معرفی_کتاب
خانهاش بوی قهوه میداد...☕️✨
در زدم. فوری در را باز کرد و با یک لبخند عمیق، سلام داد.
" سلااااام! بیا ببینم با خودت چیکار کردی؟ بشین، الان میام همه چیزو برام تعریف کنی. "
خانهاش اندازهی خودش به من، آرامش میداد. فرشِ دستبافِ قرمزِ خرسکی، گل های برگ انجیری، کاناپهی قهوهای نرم، درهای کرمی، بوی قهوهی دائمی خانهاش،کتاب هایش، نورگیر خوب، تابلوهای قشنگش. همهی اینها با خودش تکمیل میشد.
با دو لیوان قهوه و دو تکه کیک شکلاتی خیس، برگشت.
روبهرویم نشست و گفت" خب! متظرم! "
" مرتضی... ببین... میدونی که محدثه تصادف کرده و... توی کماست.
من حتی به نبودنش، فکر هم نمیتونم بکنم. به هیچ دختری؛ غیر از اون نگاه هم نمیتونم بکنم.
خدایی نکرده اگه چیزیش بشه... مرتضی...!
نتوانستم بقیهی حرفم را ادامه دهم. صدای گریهام بلند شد.
به هق هق افتادم.
مرتضی از روی کاناپهی روبرویم بلند شد و کنارم نشست. بغلم کرد. بعد از ربع ساعتی، خسته شدم.
آرام نشدم؛ خسته شدم.
لیوان قهوهام را دستم داد. آنقدر صبر کرد که نفس هایم منظم شد. خودش هم لیوان قهوهاش را از روی میز برداشت. تکهای کیک خورد و جرعهای از قهوهاش نوشید؛ گفت" میدونم این غمی که داری؛ غم کوچیک یا بیخودی، نیست. میدونم که تحت فشاری. میدونم که دوستش داری. میدونم بهش نیاز داری و نمیتونی بدون اون، زندگی بکنی. ولی یه لحظه خودت رو بزار جای محدثه. فکر کن جای اون؛ تو تصادف کرده بودی. راضی بودی که محدثه بعد تو طعم زندگی رو نچشه؟ نفهمه خوشی چیه؟ کل عالمش غم باشه؟ "
" خب... نه! معلومه که نه! "
" تو عاشق محدثهای؟ "
" آره! سوال داره؟ "
" عاشقی یعنی اینکه حاضر باشی درد بکشی؛ ولی درد نکشه.
پس مواظب باش محدثه درد نکشه، حتی اگه خودت درد بکشی...
میفهمی؟ باید زندگی کنی، خوش بگذرونی و اگه موقعیتش پیش اومد عاشق بشی!
البته اگه محدثه رو دوست داری و میخوای اذیت نشه. "
کمی سکوت کردیم و قهوههایمان را خوردیم.
مرتضی بلند شد و صدای موسیقی را زیاد کرد. قناریهایش هم با زیاد شدن صدا، هوس خواندن کردند.
خب... من باید از این فضا لذت میبردم؛ فقط برای محدثه!
_اِلآی وصالی
قهوهای عزیز:)🤎
#متن_سبز
متنِسبز!
خانهاش بوی قهوه میداد...☕️✨ در زدم. فوری در را باز کرد و با یک لبخند عمیق، سلام داد. " سلااااام!
بعد مدت ها گفتم توی این هاگیر واگیر یه متن بنویسیم:)
تنها دلیلی که برای خوندن این کتاب دارم؛ جلد قشنگ و قلم فوقالعادهی نویسندهشه:))))
#معرفی_کتاب
متنِسبز!
تنها دلیلی که برای خوندن این کتاب دارم؛ جلد قشنگ و قلم فوقالعادهی نویسندهشه:)))) #معرفی_کتاب
همین اول کتاب غم نشست روی دلم...
"چه میکنند این ابراهیم ها با دل مردم! "
یاد شهید جمهور خودمون افتادم...
ابراهیمی که موقع چاپ این کتاب؛ هیییچکس فکرشم نمیکرد یه روزی نباشه🌚