eitaa logo
متنِ‌سبز!
595 دنبال‌کننده
745 عکس
43 ویدیو
0 فایل
بخون عزیز من، برای تو نوشتم. آره، خودِ خود تو! دارم روحم رو براتون مکتوب می‌کنم:) کپی؟ متن ها فور بقیه‌ آزاد. شنوام @elay_13
مشاهده در ایتا
دانلود
کاش می‌تونستم اینجا رو مثل اولاش بکنم
هدایت شده از متنِ‌سبز!
من ۹۹ درصد مواقع:
يک اتمسفر مرد وارد سالن شد و بارانی‌اش را آويخت. زن جلوی آينه بود و با لباس ماكسی‌اش مثل يکی از اثاثيه‌ی آنجا بود. مرد به طرفش رفت و با خود فكر كرد اگر درست عمل نكند آن شب خراب خواهد شد... تا نزديک زن رفت و همانجا روی يک مبل ولو شد. زن برنگشت. ساعت ده ضربه زد. زن از بالای شانه‌اش به مرد نگاه كرد و گفت: باران قطع شده؟ مرد گفت: نه. زن شالي به سرش كشيد و مرد از پشت سر، پالتويش را روی شانه‌هايش انداخت و چند لحظه دستهايش را دور بازوهای زن نگه داشت و از آيينه به او نگاه كرد. زن آخرين دكمه‌ی پالتو را كه بست به طرف در به راه افتاد. ماشين بوی توتون پيپ می‌داد و صدای باران بود و جيرجير برف پاک‌كن‌ها. زن گفت دلش قهوه می‌خواهد و مرد روبه‌روی يک كافی شاپ نگه داشت. نعلبكی‌ها پر از باران شده بود اما قهوه داغ بود. زن قهوه را مزمزه كرد و مرد يكباره آن را سر كشيد و زن را تماشا كرد. با خود فكر كرد نيمرخ زيبايی دارد و دلش خواست انگشتش را از بالای پيشانی تا روي بينی، لبها و چانه‌ی زن پايين بكشد. زن گفت برويم و مرد سعی كرد از آن فاصله، عطر مبهم زن را با نفس عميقی بيشتر بفهمد. حياط پر از صدای باران بود روی درخت‌ها. زن زير درختها شروع به قدم زدن كرد و مرد هم با فاصله‌ی اندكی از او. موهای مرد خيس خيس و صورت زن هم با باران شسته شده بود. زن حياط را دور زد و به طرف مرد برگشت و گفت سردم است. مرد او را به سمت ساختمان هدايت كرد و تا شومينه تن خيس و لرزان زن را همراهی كرد. شال خيسش را كه به موها چسبيده بود، روی صندلی انداخت و بعد پالتويش را در آورد. لباس زن به تنش چسبيده بود و مرد پتويی آورد و آن را روی شانه‌های زن انداخت و بعد او را روی صندلی كنار شومينه نشاند. زن به موهای خيس و گوش‌های سرخ مرد نگاه كرد و گفت: می‌توانيد برويد. _معصومه عسکری آبان 87
کاش اون جوونه سبز، اون نور کوچیک رو بین ابرای سیاه پیدا کنم...
_
:)))))))
کتاب صخره مقدس از اون کتاباست که تا تمومش نکنی نمی‌تونی ولش کنی🤣🥲 خیلی هیجان داشت و واقعا بعضی وقتا دلم می‌خواست بپرم وسط کتاب و به شخصیت‌هاش کمک کنم🗿 به قلم نویسنده‌ش ایراداتی می‌شه گرفت؛ ولی کتابیه که ارزش خوندن داره.🌱 ممکنه هم بهترین کتابی بشه که خوندین. درمورد یه دختر ایرانیه به اسم سارا که برای پیدا کردن برادرش که توسط موساد زندانی شده به مراکش می‌ره. اونجا هم با ارمیا آشنا می‌شه و یه سری اتفاقا میفته تاااا می‌رن غزه🤌🏾 حالا نمی‌خوام اسپویل کنم ولی واقعا کتاب باحالیه‌. خوندنش خیلی روی روحیاتتون تاثیر می‌ذاره...
هدایت شده از مَـوّاجـ...؛
دل‌ها خون است شکسته و انگار دیگر قابل ترمیم نیست حاج قاسم که شهید شد با زور اینکه هنوز سید هست... ادامه دادیم! سید ابراهیم که رفت با امید اینکه سید هنوز هست... باز هم ادامه دادیم هنیه که بال گشود... با امید زنده بودن سید... ادامه دادیم سید حالا که رفتی دیگر این قلب شکسته را چگونه ترمیم کنیم؟ مگر یک قلب چگونه طاقت دارد که در عرض چند ماه سه غم را تحمل کند؟! هر بار منتظر ماندیم خبرگزاری اعلام کند دروغ است که هنوز در این کره خاکی نفس می‌کشی که هنوز می‌توانیم خنده‌ات را ببینیم که هنوز.... خبری نشد... سید ما منتظر بودیم بیایی و با اقتدار صحبت کنی مشتت را تکان دهی و با دستت صهیون را افقی برگردانی اما.... خبر شهادتت با ضجه به گوش ما رسید و دیگر در تلویزیون خبری از خنده‌ات نبود... قشنگ‌بود...نه؟! وقتی حاج قاسم در آغوشت کشید... وقتی سید ابراهیم را دیدی... وقتی دست هنیه را محکم فشردی... وقتی به کمک مادر قد خمیده‌مان رفتی و پاداش سال‌ها مجاهدت را با لبخند مولا گرفتی... زیبا بود...نه؟! سید... خوشابحالت... که چقدر دل‌ها در فراقت گریستند و بی صدا... شکستند... اما سید... به همان نگاه مصمم در چشم‌هایت که ما را یاد چشمان حاج قاسم میانداخت قسم... این لانه سست عنکبوت را جوری نابود میکنیم تا دنیا بفهمد تیزی قلب شکسته‌مان چگونه سگان هار اسرائیلی را به ورطه نابودی میکشاند.... سید از آن بالا برایمان دعا کن که دستانمان فقط با شهادت از دستان سید علی جدا شود...
می‌خواستم برای برگشتن رنتوس ذوق کنم؛ رفت.🥲
پشت پلک‌هایم پلک‌هایم روی چشم‌هایم افتادند و من، به دنیای سیاه پشت آن دو لایه‌ی نازک از پوستم رفتم. این راهی بود برای فرار از دنیای بیرون. فرار از جایی که فکر می‌کردم پر از غم و درد است...؛ اما امروز برای اولین بار شک کردم که آیا واقعا پشت پلک‌هایم سفید و دنیای بیرون سیاه بود؟ نکند آن‌همه غم و درد، مثل پلک‌هایم بودند؟ لایه‌ای نازک و سیاه. لایه‌ای که اختیارش دست خودم است. می‌توانم پهنش کنم روی زندگی‌ام و نور را نبینم؛ می‌توانم جمعش کنم یک گوشه و از زندگی سبزم لذت ببرم. آن لایه نازک، شاید گاهی تاریکی بخشد و مانع نگاه کردن بشود؛ اما وجودش لازم است. اگر گاهی روی زندگی نیفتد، زندگی خشک می‌شود... همان لایه‌ی نازک و تاریک باعث می‌شود بتوانم نور را ببینم. گاهی کوتاه، در حد یک ثانیه می‌افتد و می‌رود؛ گاهی هم چند ساعتی می‌ماند تا آرامش را پیدا کنم. چشم‌هایم را باز کردم. شاید بعد از این‌همه باران، رنگین کمانی ببینم. برخیز و مخور غمِ جهانِ گُذران، خوش باش و دمی به شادمانی گذران _اِلآی وصالی