eitaa logo
متنِ‌سبز!
595 دنبال‌کننده
751 عکس
43 ویدیو
0 فایل
بخون عزیز من، برای تو نوشتم. آره، خودِ خود تو! دارم روحم رو براتون مکتوب می‌کنم:) کپی؟ متن ها فور بقیه‌ آزاد. شنوام @elay_13
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از [نویسندۀ نقلی]
[درگاهِ این خانه بوسیدنی‌ست.] در جوارِ بابا رضا 'ع' به یادِ : قهوه تلخ، تآلیا، شاید من، جانان، آواز قو، دختر کوچولو، Tired، کفتر موفرفری، وهم‌سبز، ساز زندگی، صبر، افکار پوسیده، متن سبز، خانه انتهای خیابان ۲۴۵، تاسیان، درنای کاغذی، مجنون حیدر، مست حسین‌بن‌علی (اسم چنل توی ذهنم نیست)، دختر خال دار عرب، زندگی به عنوان قارچ خپل، رادیوی کوچک زوزه، ارکیده بنفش، ایستاره، گیله گل، نورماه، مأوا، ابری‌ماه. و همه‌ی بچه های نویسنده نقلی بودم :)))🌟 و هرکسی که تا به‌حال به یادم بوده و یا ناخواسته فراموش کردم... دعا کردم زودی بیاید حرم`)🤍
:)🌿
یه حس بدی بهم می‌گه امسال نمی‌شه برم نمایشگاه کتاب😭
وقتی باد میاد و روسری حریر سرته یک ثانیه فرصت داری آبرو و روسریت رو با هم نگه داری.
هدایت شده از متنِ‌سبز!
شب‌بخیر غریبه🌛✨
Khamenei.irدیدار کارگران با رهبر انقلاب.mp3
زمان: حجم: 34.8M
صحبت‌های حضرت آقا در دیدار با کارگران. اگه یادداشت برداری نشد، فقط گوش بدین.
هدایت شده از متنِ‌سبز!
شب‌بخیر غریبه🌛✨
چایت را من شیرین می‌کنم
دست‌هایش را می‌گیرم. در این جهنم بزرگ، او بهشت کوچک من است. همیشه روی گل‌ها شبنم می‌نشیند؛ ولی روی صورت گل پژمرده‌ی من دانه‌های درشت عرق می‌رقصد. _عمو، تشنته؟ سرش را پایین انداخت و چند تار مویش را زیر چادرش پنهان کرد. خجالت می‌کشید چیزی بگوید که نتوانم انجام بدهم. زمزمه‌های پر از شادی بچه‌ها را از خیمه می‌شنیدم. در چشمانشان امید دوباره زنده شده. انگار علی‌اصغر هم متوجه شده است؛ دیگر کمتر گریه می‌کند. مولایم از خیمه خارج شد و سمت من آمد. سرم را خم کردم. دستشان را روی بازویم گذاشتند و فشردند. متوجه شدم که دیدار آخر است. لبخند تلخی روی لبان خشکشان بود. _برمی‌گردی؟ سکوتم را که دیدند؛ سرم را روی سینه‌‌شان گذاشتند. صدای تپیدن قلب خسته‌شان آرامم کرد. _برادر، خدانگه‌دارت باشد. از برادر گفتنشان لرزیدم. مادرم به ما یاد داده بود که ما، نوکران فرزندان زهرا(س) هستیم. سرم را از روی سینه‌ی مولا بلند کردم. اشکِ درون چشمانش می‌درخشید. _خدانگهدار. سوار اسبم شدم و به سمت رود فرات رفتم. مشک را کنارم گذاشتم و دستانم را پر از آب کردم. آب خنک داشت به لب‌های خشکم نزدیک می‌شد که... بی‌قراری علی‌اصغر(ع)، بغض رقیه(س) و لب‌های ترک‌خورده‌ی مولایم... قطره‌های آب دانه دانه، از بین انگشتانم به پرواز درآمدند. مشک را پر از آب کردم و سوار اسبم شدم. آب، روی زمین خشک ریخت. به خیمه نگاه کردم. به خیمه‌ای که معلوم نیست بعد از من چه بلایی بر سرش بیاید... الآی وصالی
و بچه‌های بسیجی که به هررررر صووورتی چفیه رو توی عکس جا می‌دن🤌🏾