متنِسبز!
نمیدونم همه برای غذای حضرتی انقدددددر اذیت میشن یا شانس من بود؟
قشنگ یه دور حرمو طواف کردم.
متنِسبز!
امروز سومین روز متوالییه که رفتم حرم=) اینو سه ماه پیش میشنیدم باورم نمیشد.
زندگی من نماد زندگی بدون یکنواختیه.
امروز ۲۷ شهریور.
خونه رو جمع و جور کردم برای اومدن مهمون. یه کوه ظرف شستم. یهو نهال زنگ زد گفت دارم میام قم منم جینگول مونگولی شدم و از صبح منتظر بودم برسن. با اتوبوس حرم رفتم. نهالو یه عالمه بغل کردم و خندیدم. با هم همه صحنا رو چرخیدیم. بعد رفتن نهال احساس تنهایی کردم و کنار ضریح بغض گندهم ترکید. دلم میخواست باهاشون برگردم تهران. رفتیم برای آبجیم کفش خریدیم(و قیمتای خییییلییی ارزون قم برگام رو ریختوند) بعد با تاکسی اومدیم خونهی عمهی مامانم. الانم میخوام یه جایی رو پیدا کنم که بشینم کتاب بخونم.