𝑩𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒄𝒉𝒂𝒏𝒈𝒆 𝒕𝒉𝒂𝒕 𝒚𝒐𝒖 𝒘𝒊𝒔𝒉 𝒕𝒐 𝒔𝒆𝒆 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒘𝒐𝒓𝒍𝒅💫
خــودت همون تغییرے باش که دوست دارے تو دنیا ببینـی!🪐
☕️ #Sakura | @Green_Text
آقا عیدتون مبارک:)
نماز و روزه هاتون قبول انشاءالله✨
🍀 #Iham | @Green_Text
امیدوارم اعتمادتون نسبت به مورد اعتماد ترین کس زندگی تون نشکنه:)))
🌑 #Hiro | @Green_Text
ای کاش آن روزی که گفتی دوستت دارم
یا لال بودی، نه زبانم لال، کر بودم...
-مائده هاشمی
🌑 #Hiro | @Green_Text
دشمنان نیستند که انسان را محکوم
به تنهایی می کنند، دوستان اند!
👤میلان کوندرا
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
☘- Travel to the south / سفر به جنوب - chapter: 1 #Travel_to_the_south ✨#kanae | @Green_text
اول:
"آهههههه"
دوباره صدای فریاد و گریه؛ این روز ها به جای اینکه با صدای نرم و روان آیری بیدار شوم با فریاد های گوش خراش کِن بیدار می شوم.
هر روز تکرار می شود؛ کن فریاد میزند و گریه می کند؛ دلم پیچ می خورد؛ مادر گریه می کند؛ پدر پول بیشتری پیشنهاد می دهد؛ دکتر بعدی می آید.... ولی بازهم... بازهم این چرخه ی عذاب آور و نفرت انگیز تمام نمی شود.
درواقع من هیچ وقت با برادرم مهربان نبودم. یادم نمی آید تا به حال به او لبخند زده باشم؛ حتی گاهی اوقات، شاید بهتر است بگویم اکثر اوقات... اکثر اوقات حس می کردم او فقط یک مزاحم آزار دهنده است.
شاید به همین خاطر است که وقتی دکتر میگوید دلپیچه هایم بخاطر بیماری کن است به نظرم مسخره می آید.
امکان ندارد بخاطر برادری که دوستش نداشتم مریض شده باشم..
لباسم را عوض میکنم و از اتاق خارج می شوم. باید به آیری بگویم برایم دمنوش حاضر کند؛ بلکه از این درد خانمان سوز راحت شوم.
به محض اینکه وارد آشپز خانه می شوم همه ی خدمتکار ها ساکت می شوند و به گوشه کنار میروند تا از هرگونه جلب توجه من دوری کنند؛ دیگر همه میدانند که این روز ها حوصله ی خودم را هم ندارم، چه برسد به خدمتکار هایی که دائم مزخرف می گویند.
آیری که مشغول حاضر کردن صبحانه ام بوده با دیدنم با سرعت به سمتم می آید و تعظیم کوتاهی می کند: "چ.. چیزی شده؟ امروز خیلی زود بیدار شدید"
با سردی جوابش را می دهم: "مگه توی این سر و صدا میشه خوابید!؟"
ظاهراً لحنم بیش از حد تند بوده. با نگرانی نگاهم می کند و در حالی سعی می کند جلوی لرزش صدایش را بگیرد به آرامی می گوید: "م.. معذرت میخوام... ا.. الان صبحانه تون رو حاضر میکنم و_" نمی گذارم حرفش را تمام کند: "نمی خوام... به جای اون برام یه دمنوش حاضر کن... حالم خوب نیست" دوباره تعظیم می کند: "چ.. چشم"
سر تکان می دهم و بی توجه به صدای فریاد بعدی که در راهرو میپیچد از آشپزخانه خارج می شوم. خدمتکار جدید کن به سرعت از کنارم رد می شود تا به آشپز خانه برود و احتمالا یک داروی جدید یا چیزی شبیه به آن بگیرد.
به ته راهرو، جایی که اتاق کن قرار گرفته نگاه می کنم. نمی دانم اینبار چقدر طول می کشد. امیدوارم حداقل قبل از شب حمله اش تمام شود....
به سمت اتاق پدر می روم. اما قبل از اینکه بتوانم در بزنم؛ چند مرد از اتاق بیرون می آیند. از ظاهرشان مشخص است که تاجر و جنگجو هستند. و این یعنی یک تلاش بیهوده ی دیگر...
همینطور که از کنارم رد میشوند؛ با هم حرف میزنند. میتوانم به وضوح بشنوم.
یکی از تاجر ها میگوید:"این دیوونگیه هیچکس نمی تونه این راه رو توی چهار ماه بره و برگرده!"
یک جنگجو هم با تمسخر میگوید:"درسته! اگه اون دارو رو نیاز دارن خودشون برن و بیارنش!"
یک زن که نمیتوانم بفهمم چه شغلی دارد هم میخندد و میگوید :"بهتره پسره رو هم با خودشون ببرن."
باید از حرف هایشان عصبانی شوم و چیزی بگویم؛ اما کلمه ای که آن مرد جنگجو گفت ذهنم را درگیر کرده "خودشون برن"...
_خ.. خانم...
با شنیدن صدا برمیگردم. آیری است، دمنوشم را آورده. فنجان را از دستش میگیرم و بی توجه به آداب نوشیدن دمنوش، فنجان را یک نفس سر میکشم. حرف مرد ذهنم رو مشغول کرده و نمیتوانم به چیز دیگری فکر کنم. "خودشون برن" ...
فنجان خالی را به آیری میدهم. سپس بدون اینکه چیزی بگویم، بر میگردم و به سمت اتاقم میروم. باید کتابم را پیدا کنم...
✨#kanae | @Green_text