سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
☘- Travel to the south / سفر به جنوب - chapter: 1 #Travel_to_the_south ✨#kanae | @Green_text
اول:
"آهههههه"
دوباره صدای فریاد و گریه؛ این روز ها به جای اینکه با صدای نرم و روان آیری بیدار شوم با فریاد های گوش خراش کِن بیدار می شوم.
هر روز تکرار می شود؛ کن فریاد میزند و گریه می کند؛ دلم پیچ می خورد؛ مادر گریه می کند؛ پدر پول بیشتری پیشنهاد می دهد؛ دکتر بعدی می آید.... ولی بازهم... بازهم این چرخه ی عذاب آور و نفرت انگیز تمام نمی شود.
درواقع من هیچ وقت با برادرم مهربان نبودم. یادم نمی آید تا به حال به او لبخند زده باشم؛ حتی گاهی اوقات، شاید بهتر است بگویم اکثر اوقات... اکثر اوقات حس می کردم او فقط یک مزاحم آزار دهنده است.
شاید به همین خاطر است که وقتی دکتر میگوید دلپیچه هایم بخاطر بیماری کن است به نظرم مسخره می آید.
امکان ندارد بخاطر برادری که دوستش نداشتم مریض شده باشم..
لباسم را عوض میکنم و از اتاق خارج می شوم. باید به آیری بگویم برایم دمنوش حاضر کند؛ بلکه از این درد خانمان سوز راحت شوم.
به محض اینکه وارد آشپز خانه می شوم همه ی خدمتکار ها ساکت می شوند و به گوشه کنار میروند تا از هرگونه جلب توجه من دوری کنند؛ دیگر همه میدانند که این روز ها حوصله ی خودم را هم ندارم، چه برسد به خدمتکار هایی که دائم مزخرف می گویند.
آیری که مشغول حاضر کردن صبحانه ام بوده با دیدنم با سرعت به سمتم می آید و تعظیم کوتاهی می کند: "چ.. چیزی شده؟ امروز خیلی زود بیدار شدید"
با سردی جوابش را می دهم: "مگه توی این سر و صدا میشه خوابید!؟"
ظاهراً لحنم بیش از حد تند بوده. با نگرانی نگاهم می کند و در حالی سعی می کند جلوی لرزش صدایش را بگیرد به آرامی می گوید: "م.. معذرت میخوام... ا.. الان صبحانه تون رو حاضر میکنم و_" نمی گذارم حرفش را تمام کند: "نمی خوام... به جای اون برام یه دمنوش حاضر کن... حالم خوب نیست" دوباره تعظیم می کند: "چ.. چشم"
سر تکان می دهم و بی توجه به صدای فریاد بعدی که در راهرو میپیچد از آشپزخانه خارج می شوم. خدمتکار جدید کن به سرعت از کنارم رد می شود تا به آشپز خانه برود و احتمالا یک داروی جدید یا چیزی شبیه به آن بگیرد.
به ته راهرو، جایی که اتاق کن قرار گرفته نگاه می کنم. نمی دانم اینبار چقدر طول می کشد. امیدوارم حداقل قبل از شب حمله اش تمام شود....
به سمت اتاق پدر می روم. اما قبل از اینکه بتوانم در بزنم؛ چند مرد از اتاق بیرون می آیند. از ظاهرشان مشخص است که تاجر و جنگجو هستند. و این یعنی یک تلاش بیهوده ی دیگر...
همینطور که از کنارم رد میشوند؛ با هم حرف میزنند. میتوانم به وضوح بشنوم.
یکی از تاجر ها میگوید:"این دیوونگیه هیچکس نمی تونه این راه رو توی چهار ماه بره و برگرده!"
یک جنگجو هم با تمسخر میگوید:"درسته! اگه اون دارو رو نیاز دارن خودشون برن و بیارنش!"
یک زن که نمیتوانم بفهمم چه شغلی دارد هم میخندد و میگوید :"بهتره پسره رو هم با خودشون ببرن."
باید از حرف هایشان عصبانی شوم و چیزی بگویم؛ اما کلمه ای که آن مرد جنگجو گفت ذهنم را درگیر کرده "خودشون برن"...
_خ.. خانم...
با شنیدن صدا برمیگردم. آیری است، دمنوشم را آورده. فنجان را از دستش میگیرم و بی توجه به آداب نوشیدن دمنوش، فنجان را یک نفس سر میکشم. حرف مرد ذهنم رو مشغول کرده و نمیتوانم به چیز دیگری فکر کنم. "خودشون برن" ...
فنجان خالی را به آیری میدهم. سپس بدون اینکه چیزی بگویم، بر میگردم و به سمت اتاقم میروم. باید کتابم را پیدا کنم...
✨#kanae | @Green_text
همهی ما دو نوع شب در زندگیمان داریم؛
شبی که میخواهیم زودتر صبح شود و شبی که هیچگاه دوست نداریم به صبح برسد.
و مرز بین اینها تنها یک "او"ست که بستگی دارد مانده باشد، یا رفته باشد.
👤 رضا باقری
☕️ #Sakura | @Green_Text
وقتی یه نفر یه کلمه رو اشتباه تلفظ میکنه هیچوقت بهش نخندین؛
چون معلومه اون کلمه رو از طریق مطالعه کردن و خوندن یاد گرفته.
☕️ #Sakura | @Green_Text
شکسته شدن قلب ها
صدایی دارد که تنها خدا می شنود!
بُرشی از " #ضربانیترین ـــــــــــــــﮩ٨ـ" ❤️🩹
🌑 #Hiro | @Green_Text
مشکل از اونجایی شروع شد که بخاطر تلاش هامون نه تنها جایزه ای نگرفتیم بلکه به موفقیت که هیچ، حتی پیشرفت هم نکردیم😕
🌑 #Hiro | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
ساعت رند آرزو
به جز فرج، مگه میشه شب جمعه آرزویی کرد؟!
..🌱قسم به صبح ظهور و به لحظه فرجت...
که طول غیبتت از شوق ما نخواهد کاست...
#جمعه
🌑 #Hiro | @Green_Text