فکر میکنید آدم از چی میمیرد؟
از گرسنگی؟ از سیگار؟ از غصه؟!
نه؛ آدم از بیامیدی میمیرد.
از اینکه هرروز صبح چشمهایش را باز کند،
و نداند چرا باید از جایش بلند شود!
ﻏﺮﻭﺭ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺩﺷﻤﻦ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ.
ﺗﻨﺪﺭﺳﺘﯽ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ﺍﺳﺖ.
ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺗﺮﯾﻦ ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﺍﺳﺖ.
ﺁﺳﺎﯾﺶ ﻭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻧﻌﻤﺖ ﺍﺳﺖ.
🦢 #Himari | @MAH_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 19 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت نوزدهم)
یوتا با نفس های تند و بی صدا به حرکات سربازان چشم دوخته بود. با گوشه آستینش، خون کنار چشمش را پاک کرد.
نگاهش را به خواهرش که در بغلش به خواب فرو رفته بود، دوخت. یوکو رنگ به چهره نداشت؛ لرزان و بی حال به برادرش چسبیده بود. یوتا از عصبانیت اخم کرد؛ چند ثانیه ای طول کشید تا توانست به خودش مسلط شود و خشمش را کنترل کند. در آن اوضاع بدترین کار ممکن، از دست دادن خونسردی اش بود.
فقط چند ساعت تا طلوع خورشید مانده بود. دیگر وقتی برای منتظر فرصت ماندن وجود نداشت. یوتا باید خودش فرصتی می ساخت. اما وجود یوکو اینکار را مشکل می کرد.
یوتا با احتیاط خودش را به پشت بوته ها رساند. نفسش را حبس کرده بود. دو سرباز جلوی بوته ها، فقط چند قدمی با او فاصله داشتند.
صدای شکسته شدن چوبی در پشت بوته ها، توجه سرباز را جلب کرد. شمشیرش را در آورد و به طرف منبع صدا رفت.
اما این دقیقا چیزی بود که یوتا می خواست. دستش را روی دهن سرباز نگون بخت گذاشت و او را به طرف خود کشید. چشمان سرباز از وحشت گرد شده بود، اما لحظاتی بعد بی خبر از همه جا با ضربه ای از هوش رفت. یوتا شمشیر سرباز را برداشت و آماده حرکت بعدی شد.
اما ناگهان، بالاخره فرصتی که یوتا منتظرش بود، رسید. نوبت تعویض پست سربازان رسیده بود. در آن زمان کوتاه که حواس کسی جمع نبود، یوتا می توانست با کمترین مشکل ممکن بگریزد.
یوکو را که روی زمین خوابانده بود، بغل کرد و از پشت درخت ها، بوته ها، و هرجوری که بود با سرعت به سمت در قصر دوید.
همه چیز خوب بود؛ زیادی خوب بود. ذهن شکاک یوتا می دانست زیادی خوب بودن اوضاع، طبیعی نیست. اما از ته دل می خواست به این فرصت پیش آمده چنگ بزند و آن را ول نکند.
درست قبل از آن که به سربازان دروازه برسد و با آن ها مبارزه کند تا رد شود، در بسته شد و سربازان گارد سلطنتی دور تا دور یوتا را محاصره کردند.
غمی نبود. اگر لازم می شد، یوتا حاضر بود با کل قصر مبارزه کند.
- حالا حالاها تشریف داشتی، شوالیه سیاه. کجا به این زودی؟
☕️ #Sakura | @MAH_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 20 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت بیستم)
یوتا برگشت و در چشمان دنکی زل زد.
- حداقل می ذاشتی بدرقه ات کنیم. می بینم که یه سوغاتی هم برای خودت برداشتی.
یوکو چشمانش را گشود و با اخم به دنکی، کای و سربازانی که محاصره شان کرده بودند، نگاه کرد. لباس برادرش را در مشتش گرفت و فشرد.
یوتا خواهرش را روی زمین گذاشت. شمشیرش را در هوا تاب داد و آن را بی مهابا به سمت دنکی گرفت.
- درواقع، مال دزدی رو به کشورم برمی گردونم.
پوزخندی که بر لبان یوتا بود، دنکی را بیشتر عصبانی کرد.
یوتا معطل نکرد. خودش یورش را به سمت سربازان آغاز کرد. اما مراقب بود که نزدیک یوکو بماند و از او محافظت کند.
کای در گوش دنکی چیزی زمزمه کرد. خشم دنکی بیشتر شد. شمشیرش را از غلاف درآورد و داد زد.
- به درک! اصلا خودم حساب این مرتیکه رو می رسم!
- اما عالیجناب، زخم شما هنوز بهبود پیدا نکرده!
- خفه شو!
دنکی از پشت میدان نبرد، به سمت یوکو رفت و در لحظه ای که یوتا پشتش به آن ها بود، دست یوکو را گرفت.
یوکو اخم کرد و دست شاهزاده را محکم گاز گرفت و دستش را بیرون کشید. فریاد دنکی به آسمان رفت.
- گورتو گم کن شاهزاده! وگرنه بد می بینی!
دنکی چنان عصبانی شده بود که کم مانده بود یوکو را با دستان خودش خفه کند. اما بی عقلی نکرد. موهای یوکو را محکم کشید.
- با من میای!
یوتا در حلقه محاصره سربازانی که به دستور دنکی او را معطل می کردند، گیر افتاده بود. خشمگین بود و ضربات محکمش را بر پیکر سربازان بخت برگشته فرود می آورد؛ اما هرچه می کشت گویی تمامی نداشتند.
خون چشمان یوکو را فرا گرفته بود. کارد می زدی خونش در نمی آمد. حالا که برادرش کنارش بود و یکه و تنها نبود، همان یوکوی همیشگی شده بود. بجای ترس و لرز دنبال راهی می گشت که به برادرش کمک کند. حالا که یوتا به تنهایی در برابر فوج سربازان می جنگید، نمی خواست باری بر دوش او باشد.
با دستانش، تیغه تیز شمشیر دنکی را گرفت و آن را کشید؛ آن قدر محکم و سریع که شمشیر از دستان دنکی رها شد. این عمل او آن قدر غافلگیرانه بود که دنکی نتوانست واکنش سریعی نشان دهد.
یوکو با آنکه بازوهایش می لرزید، شمشیر را چرخاند و آن را درست در دست گرفت. با خشم در چشمان دنکی خیره شد. از دستانش خون می چکید.
- چ...چیکار...
یوکو شمشیر را به سمت دنکی تاب داد. اولین باری بود که شمشیر به دست گرفته بود. دنکی به راحتی می توانست از ضرباتش جاخالی بدهد.
- چیکار می کنی! خطرناکه، به خودت آسیب می زنی!
صدای جیغ یوکو بلند شد.
- دور شو!
☕️ #Sakura | @MAH_Text